بنابرين در كتب پارسيان قديم لفظى كه انطباع شج مبصر در عربى ذكر مىشود تافتنساى خوانند چنان كه ساسان پنجم در بيان اين معنى كفته چون بيان شده است كه تافتنساى يعنى انطباع شج مبصر در ترى ژاله يعنى رطوبت جليديه شرط ابصار نيست و نه خروج فروع يعنى شعاع از بصر كه ملاقى مبصرات بود بل عدم حجاب ميان باصر و مبصر در ابصار كافيست
تافته
بر وزن بافته بمعنى پرتو انداختن ماه و آفتاب و آتش و ستاره و چراغ و كرم شدن چيزى از حرارت آفتاب و آتش يا بسبب قهر و غضب حكيم خاقانى كفته شعر
اى ز فروغ رخت تافته صد آفتاب * تافتهام از غمت روى ز من برمتاب
حكيم اسدى كفته شعر
همه خسته و مانده و تافته * ز بس تشنكى كام بركافته
ديكر بمعنى بركشته است خواجه حسين ثنائى كويد شعر
كر به مثل جاكنى در پس آيينه شخص * بيند تمثال خويش تافته رو بر قفا
و بمعنى پچيده نيز آمده كمال اسمعيل كويد شعر
برتافته است دست مرا روزكار دست * زانم نمىرسد بسر زلف يار دست
و تافتهء پارچه ابريشمين كه از آن لباس كنند و ريسمان تاب داده يعنى تابيده را نيز كويند و بر اين قياس تافتن و تافته و تافت و تابد و امثال اينها
تافشك
بر وزن آتشك جانوريست كه آن را به فارسى و يوك و به عربى ارضه كويند پشمينه و كاغذينه را خورد
تاك
بر وزن خاك بمعنى درخت انكور است و كفتهاند شعر
تاك را سيراب كن اى ابر رحمت زينهار * قطره تا دُر مىتواند شد چرا كوهر شود
تاكاج
در جهانكيرى نوشته كه بمعنى يك ناكاه و بيكبار باشد و بيت حكيم سوزنى را آورده شعر
زهى دولت كه من دارم كه ديدم * چو تو ممدوح مكرم را بتاكاج
هم او كويد شعر
بىفكرت و مدّاحى صدر تو همه عمر * حاشا كه زنم يك مژه را بر مژه تاكاج
طاووس ملايك بنوا مدح تو خواند * اندر قفس سدره چو قمرى و چو درّاج
تا بدرقه از دوستى آل على نيست * بر قافلهء دين خدا ديو نهد باج
و خطا كرده تاكاج بمعنى ناكاهست نون را تا كمان كرده و جيم و هاء با يكديكر بدل شوند
تاكوب
به زبان بربرى دوائيست كه آن را فرفيون خوانند كزندكى جانوران را نافع است
تال
بر وزن مال طبق مس و برنج و امثال آنها بود و دو پيالهء كوچك از برنج كه خيناكران و رقّاصان هنكام خوانندكى و رقص آن را بر هم زنند و بصداى آن اصول نكاه دارند در ميان ايرانيان زنك نام دارد و ديكر نام درختى است در هندوستان شبيه بدرخت خرما و برك آن را زنان برهمن پچيده در شكاف كوش كذارند و آن را شريف شمارند و برهمنان بر برك آن كتب نكارند و آبى از آن درخت كيرند كه كيفيت شراب دهد و آن را تار نيز كويند و آبكير و تالاب و بركه بزرك را نيز كفتهاند و برك تال را در ديار هند با فوفل و آهك خورند و كويند آن برابر كف دستى است و آن را پان نيز كويند و خوردن آن با فوفل و آهك لب را سرخ كند و آن را تنبول نيز كويند عثمان مختارى كفته شعر
رنك چو خوردن كرفت لالهء خود رنك * ششمهه تنبول كرده دارد دندان
فتحعلى خان ملك الشعرا در مدح اسب كفته شعر
زبانش ببازى همى بالكام * تو كفتى زند تال هندى بكام
اميرخسرو كفته
كوش هلال باز توان كرد ازين ورق * همچون شكاف كوش برهمن ز برك تال
مثال معنى اول را اميرخسرو كفته شعر
ز سيرى بسكه هندو سير خور شد * همه تال برنجش تال زر شد
و بمعنى سازى كه بر هم زنند هم او كفته شعر
ديكر ساز برنجين نام آن تال * بر انكشت پريرويان قتال
كرفته چون پياله تال در دست * نه از مى از سرود خويشتن مست
تالار
بر وزن سالار تختى يا خانه باشد كه بر بالاى چند ستون سازند و از بيم سوام و هوام با نردبان شبها بر بالاى آن رفته و نردبان بركشند و سحركاه به زير آيند و اينچنين خانه در تبرستان معمول و بسيار است و آن را ناپار و نپار نيز كويند سوزنى كفته شعر
چندين رنج و بلاى و جور نمودم * تاش به بالاى خانه بروم و تالار
و اكنون در عراق عمارات عالى را كه ستون دارد و وسيع است تالار كويند
تالانك و تالانه
نوعى از شفتالو است بسحاق اطعمه كفته شعر
زانكه در خوان چنين ميوه ضرورت باشد * مثل شفتالو و تالونه و انكور و انار
تالش
بكسر لام قومى و طايفهء از مردم كيلان و نام ولايت ايشان كويند از اولاد تالش پسر يافت بن نوح بوده و آنان را تيالشان مىخواندهاند طيلشان و طالش معرب آن است و پوشش خاصهء آن طايفه را تالشانه مىناميدهاند و طيلسان معرب پوشش تالشانه است ابن يمين كفته
خسرو خسرونشان تالش جمشيدفر * مهر سپهر كرم سايهء پروردكار
تالشا
نام نباتى است شبيه بلبلاب و بسيار كم برك و شاخهاى آن از لبلاب درازتر و بهر درختى كه پچد آن را خشك كند ازين روى