تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢

تازك

مخفف تاژيك است

تازه

نقيض كهنه است و ضدّ پژمرده ع اى تازه‌تر از برك كل تازه به بربر و بمعنى حادث ضدّ قديم نيز مىآيد

تازى

بر وزن بازى بمعنى عربى باشد حكيم انورى كفته شعر
اى ز تيغ تو در سرافرازى * ملك تركى و ملّت تازى
ابو الفرج رونى كفته شعر
نكند كار تير ايازى * شل هندى و نيزهء تازى
و اسب عربى را نيز اسب تازى كويند و اسب تازى لاغرتر از اسب تركى است بنابرين انورى كفته
روز هيجا كه مركبان كردند * زير پاى مبارزان تازى
و نوعى از سك شكارى را كه نسبت بسكان ديكر لاغرتر است نيز تازى كفته‌اند فرزانه بهرام بن فرزانهء فرهاد كفته تا ز نام يكى از پسران سيامك بوده و تازيان از نسل اويند و از بعضى تواريخ نيز چنين معلوم مىشود كه تاز پسرزادهء سيامك بن ميشى بن كيومرث بوده و پدر جمله عرب است و نسب تمام عرب بتاز مىرسد چنان كه نسب همهء عجم بهوشنك شاه مىرسد

تازيان

بر وزن ماكيان بمعنى تاخته و دوان‌دوان و قصدكنان باشد چنان كه كفته برو تازيان تا بكوه سپند و دشت تازيان برّ عرب را كويند

تازيك

بر وزن باريك نام طايفهء غير ترك و عرب سعدى كفته ترك تو بريخته خون تازيك در جهانكيرى آورده كه تازك مخفف تازيك است و ابو نصر احمد رافعى كفته شعر
ز چين و ماچين يكرويه تا لب جيحون * ز ترك و تازك از تركمان و غزّ و خزر
مؤلف كويد كه اين بيت كه شاهد آورده از ابو نصر احمد رافعى نيست از ابو القاسم حسن عنصرى است و تازيك نيز موزون مىشود چنان كه شعر ز ترك و تازيك از تركمان غزّ و خزر و تازيك لغتى است كه پارسيان بر تازيان نام نهاده‌اند و تازيان نيز پارسيان را بمناسبت خواندن كتاب زند زنديك كفته‌اند كاف را با قاف تبديل كرده زنديق خوانده و زنادقه جمع بسته‌اند

تاس

بر وزن داس و تاسا و تاسه بمعنى اضطراب و بيطاقتى و اندوه و ملالت و بيقرارى و تيره شدن روى از غم و الم و ميل به خوردن چيزى مر زنان آبستن را و آن تلواسه و واسه نيز كويند پوربهاى جامى شعر
خواجه حاجى چو از ره ياسا * خورد چوب اندر آمدش تاسا
سنائى كفته شعر
يار همكاسه هست بسيارى * ليك همتاسه كم بود يارى
سوزنى كفته شعر
در اين جهان كه سراى غم است و تاب * چو كاسه بر سر آبيم و ميزبان سرآب
باباطاهر عريان همدانى كفته شعر
ويته تلواسه ديرم بوره بوّين * هزاران تاسه دارم بوره بوّين
يعنى بىتو هزاران غم و اندوه دارم بيا و به‌بين

تاش

بر وزن فاش بمعنى كلف كه بر رو و اندام بديد آيد و آن را كلمك نيز كويند يوسفى طبيب كفته شعر
چو بيخ سوسن آزاد را جوشى و از بشوئى * روى خود را پاك سازد تاش از رويت
و تاش در برهان قاطع بمعنى خداوند و صاحب و شريك و همباز و بمعنى اسباب شركت آورده كه در آخر اسم آورند همچو خواجه تاش و خيل تاش شيخ سعدى كفته
من و تو هر دو خواجه تاشانيم * بندهء باركاه سلطانيم
هم او كويد شعر
چه خوش كفت بكتاش با خيل تاش * چو دشمن خراشيدى ايمن مباش تاش را چار كشت معنى باز * كلف و بخت و خواجه و انباز
بكتاش بمعنى بزرك ايل و طايفه و نام غلام حارث بن كعب كه با رابعه بنت كعب قزوارى محبت داشته و حارث بعد از اطلاع هر دو را كشته و حكايات اين دو را مؤلف موزون كرده بكتاش‌نامه نام نهاده و ظن غالب آنست كه اين لغات تركى باشد چنان كه كوكلتاش دو كس را كويند كه شير يك مادر خورده باشند و تاش بتركى بمعنى سنك است و تمرتاش نام اميرى بوده و معنى آن سنك و آهن است تاش نام قريه بوده كه از سنك ساخته بودند و بتدريج شهر آبادى شده و شش هزار خانه خوب آباد در آن است و آن را تاشكنت نيز كويند

تاشك

بر وزن آبك بمعنى چابك و كره كه به عربى مسكه و ربده كويند رشيدى نوشته معنى اول شاهدى مىخواهد و معنى ثانى كه در جهان كيرى است بعضى كفته‌اند خطا است و صحيح تاشك بضمّ شين است بمعنى جوان نازك‌اندام رشيق القد و اللّه اعلم

تاشكل

بكسر كاف و سكون لام آزخ را كويند و آن دانهاى سخت باشد كه از اعضاى آدمى برآيد و به عربى ثولول كويند

تاغ

بر وزن باغ درختى است كه آتش هيزم آن بسيار دوام كند و نام قلعه‌ايست از قلاع سيستان بحصانت معروف فرخى در فتح قلعه تاغ در مدح محمود كفته شعر
آنكه بركند بيك حمله در قلعهء تاغ * آنكه بكشاد بيك تير دزارك زرنك

تافتن

بمعنى كردانيدن و پچيدن و تاب دادن رشته و امثال آن و بمعنى آزرده و مكدّر و افروختن و كرم كرديدن و روشنائى و پرتو انداختن نيز آمده و افاده معنى بركرديدن پرتو نيز مىنمايد