تا نى كه در عبارت * ريزد همه درّهاى مكنون
تارم
بر وزن دارم نام چند شهر است و ديكر بمعنى خانهء چوبين چون خركاه و سراپرده و كنبد و محجرى كه از چوب سازند و در اطراف باغ كذارند تا مانع از دخول شود حكيم سنائى كفته شعر
اى بسا بادكير و تارم و تيم * زير و بالا ز آب چشم يتيم
و نيز چوببندى كه براى انكور و ياسمين و كدوى صراحى پرپا كنند و آن را داربند نيز كويند حافظ كفته شعر
مباد تا بقيامت خراب تارم تاك
انورى كفته
دختر رز كه تو برتارم تاكش ديدى * مدّتى شد كه بآونك سرش در كتب است
و در پيش بعضى ايوانها از چوب و تخته چيزى سازند تا مانع برف و باران شود و كنايه از آسمان نيز هست كمال اصفهانى كفته شعر
بنعل اسب بسنبيده ؟ ؟ ؟ خاك هفت اقليم * ببانك كوس بدرّيده كوش نه تارم
حكيم ناصرخسرو كفته شعر
از بهر چه اين كبود تارم * پر كرد شد است بازو معلم
رازيست كه مىنكفت خواهند * با تيره بساط سبز تارم
بجميع معانى فارسى بتاء قرشت است و طارم معرّب آن است و آن را تاره نيز كويند چنان كه هم ناصرخسرو كفته شعر
نخواننده نه راننده نه بينند * همىبينم ستاره چون نظاره
مكر كايشان همىبيرون كشندت * ازين هموار بىدر سبز تاره
تارميغ
بر وزن چارميخ ميغ تيره يعنى بخارى كه در زمستان به هوا برآيد روى زمين را تيرهوتار نمايد و زمين پردود به نظر درآيد و آن را نژم و ميغ و بتازى ضباب كويند مختارى غزنوى كفته شعر
سرما چنان در آتش خورشيد جسته بود * كز تار ميع كفتى طشتى است اندر آب
تارو
بر وزن جارو كنه باشد و آن جانوركى است كه بر شتر و كاو و كوسفند چسبد و خون ايشان را بمكد و باشد كه نوعى از آنها مردم را بكزد و بكشد در اغلب بلاد و طويلهاى كثيف بهم مىرسد خاصه در منزل ميانه به راه آذرآبادكان كه سمّ او مهلك است و مرا كزيده و بهزار مرارت بهبودى يافتم و طبيعيين كفتهاند كه او بمرك خود نميرد چنان كه در كتاب حيات الحيوان به نظر رسيده امّا در باب نون نيز آوردهاند ظاهر نار و بنون اصحّ از تارو باشد و آن را در آن شهر مله كويند همانا مخفف قمله است
تاروتور
بر وزن مارومور بمعنى تاريك و تيره و بسيار تاريك و در برهان بمعنى ريزهريزه كفته
تارومار و تال و مال
اين لغت از اتباع است يعنى پراكنده و از هم پاشيده و زير و زبر شده و ناچيز و نابود كرديده حكيم فردوسى كفته شعر
تهمتن بزابلستان است و زال * شود كار شود كار ايران همه تال و مال
هم او كفته
شد از بىشبانى رمه تال و مال * همه دشت تن بود و بيدست و يال
تارونه
بضمّ را و واو و فتح نون و سكون هاء بمعنى غلاف شكوفهء نخل است كه هنوز نشكفته و از آن خوشه برنيامده باشد و بعضى پوست غلاف و شكوفه و كرد نر آن را كه كافور النخل و دقيق النخل و كشن نامند و هر سه دانستهاند و بعضى خوشهء شكوفه آن را كه طلع نامند دانند بهترين آن دانهء خوشبوى مأخوذ از نر آن است و مقوى دماغ و قلب و روح است عرق آن مكرّر خورده شده است و آن را غنچهء خرما و كارد دالى نيز كويند و به عربى كفرى خوانند
تاره
بر وزن خاره بمعنى تار مو و تار ريسمان و تار چنك و تار ابريشم و مانند آنها آمده ابن يمين كفته شعر
چون ديدهء مورى و چو يك تارهء موئى * آورده ببازار دهانى و ميانى
شاه قاسم انوار كفته شعر
چنك غمش مىزند بر دل هر تارهاى * كشف روان مىكند معنى حبل الورى
تارى
بر وزن جارى آبى باشد كه از درخت تار كيرند و مذكور شد و بمعنى تيرهوتار مكرّر شده است
تاز
بر وزن باز معشوق و محبوب را كويند فردوسى كفته شعر
به دو كفت مادر كه اى تا زمام * چه بودت كه كشتى چنين زردفام
و بمعنى امردى كه مايل بفاق باشد شيخ اوحدى كفته شعر
چه وفا خيزدت ز تاز و جلب * يارى از روشنان چرخ طلب
فرخى كفته ع چونان كه تاز باز شود بر فراز تاز تاز باز بمعنى امردباز و تازكان جمع آن است سوزنى كفته شعر
زان روى كه دام دل هر تاز مدام است * مولاى مداميم و مداميم و مداميم
و بمعنى تاخت كه مرادف تاز است آن را تاختوتاز كويند نيز آمده و تاز امر بتاختن نيز هست و آن را تازنده كويند
تازانه
مخفف تازيانه است
تازنك
بفتح زاء معجمه و سكون نون و كاف عجمى پيلپايه است
تاژ
به سكون زاى فارسى خانهء كرباسى را كويند كه خيمه باشد و و آن را سايبان و شاميانه و ستاره نيز كويند
تازش
بر وزن بالش بمعنى قطره زدن يعنى تاختن و تكوپوى كردنست