تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
ز كرامات * تاتار همى رود بتارات
يعنى بكرّات و مرّات و جمع تاره است و عربى است و تارات بمعنى تاراج نيامده و شاهدى ندارد و معنى بيت خاقانى اكنون بهتر است كه تاتار كه معدن مشك است براى اكتساب بوى تربت مقدّس آن حضرت مكرّر به آنجا مىرود و تاتار چكونه آن تربت را تاراج تواند

تاراج

معروف است نهب و غارت عربى آن است

تاران و تارين و تارون و تاره و تارى

همه بمعنى تار و تاريكست فردوسى كفته شعر
اكرچه مرا روز تاران شود * ز فرمان اويست هرچ آن شود
مولوى كفته شعر
شمع و چراغ خانه‌ام چون خانه را تارين كنم * اى خواجه من جام ميم چون سينه را غمكين كنم
خواجو كفته شعر
شود بر كردنم بند و سلاسل * خيال زلف او شبهاى تاره
تاران مركب است از تار ضدّ روشن و از الف و نون افادهء معنى فاعليّت كند مانند خندان و شادان چنان كه در لغت عرب اسم فاعل لازم آمده چون قاصر كه بمعنى كوتاهست نه كوتاه‌كننده همچنين در فارسى تاران بمعنى تاريك است نه تاريك كننده و تارين نيز مركب است از تار ضدّ روشن و از ياء و نون مانند آهنين و سيمين و اين معنى از باب مبالغه است چه كويا از غايت تاريكى كوهر در اصل از تاريكى ساخته شده است و تار كوهر در لارسات فرزانكان پارس بمعنى كوهر ظلمانى يا هيأت ظلمانى است كه عرض باشد زيرا كه اكر جايز باشد اقتضاى نور غير از اقتضاى ظلمت بود پس اقتضاى نور و ظلمت را مغايرت باشد بالجمله تارى مخفف تاريك است حكيم ناصرخسرو كفته شعر
ايا ديده تا روز شبهاى تارى * بر اين سخت تخت اين مدوّر عمارى
و تيره بمعنى تار است ناصرخسرو كفته شعر
هركسى چيزى همىكويد بتيره راى خويش * تا كمان افتد كه او قسطاى بن لوقاستى

تارتار

بر وزن كارزار بمعنى ريزه‌ريزه و پاره‌پاره و ذرّه‌ذرّه چنان كه در تار كذشت و تاتار را نيز تارتار كويند

تارتنك

بفتح تاء و نون و سكون كاف عنكبوت را كويند اين كاف كاف تصغير است تارتن نيز همان است وقتى كفته‌ام شعر
تنندار چه هر دو تار بود راه بيشمار * ز زرتار مرد كار بديباى تارتن

تارچوبه

در جهانكيرى و برهان قاطع هر دو در حرف تاء مرقوم است همانا مارچوبه را تارچوبه خوانده‌اند و آن خطا است و مارچوبه نام ترّه‌ايست بستانى كه كارند و برآيد و آن را پزند و بجاى بورانى خورند و به عربى هليون كويند خاقانى كفته شعر
كيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار * كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست

تارخ

بضم ثالث در برهان و فرهنك نوشته‌اند كه به زبان پهلوى نام آذر بت‌تراش است و بعضى كويند بفتح ثالث است نه بضمّ و كفته‌اند نام پدر حضرت ابراهيم عليه السلام بوده و صاحب جهانكيرى نوشته كه تارخ بضمّ ثالث است و حال آنكه بفتح راست نه ضمّ راء و نام پدر حضرت ابراهيم است و او نام عم حضرت دانسته و در قاموس تارخ بفتح راء پدر ابراهيم بقول نسّابه و جمهور مورخين تصريح و تعريب نكرده‌اند و در ظفرنامهء شرف الدين على يزدى بخاى معجمه آورده و كفته تاريخ از تارخ مأخوذ است و تارخ به چند واسطه از اولاد سام بن نوح بوده و چون تارخ وفات يافته بود و آزر عمّ حضرت ابراهيم بود ابراهيم ( ع ) به پسرى آزر معروف شد مؤلف كويد اولا نسبت تاريخ بتارخ خطا است چنان كه او كفته زيرا كه تاريخ در اسلام حادث شده و وجه آن را مؤلف در لغت روزمه مرقوم خواهد كرد حكيم عمعق بخارائى ابراهيم را فرزند آزر دانسته چنان كه كفته شعر
ميان آب و آتش مانده حيران * خيالت در دل و ديده مصوّر ز شب يك نيمه چون فرزند عمران * بديكر نيمه چون فرزند آزر
كويند ولادت حضرت ابراهيم در كوهستانات بابل در قريهء كوثى اتفاق افتاده تا پانزده سالكى در غار و بيغوله مىزيسته و مادر او را پرستارى مىنموده و جمعى بدين ملاحظه آن حضرت را از عرب ندانسته عجم خوانند و ابراهيم را براهام دانند و الله اعلم

تارك و تاره

بمعنى ميان سر آدمى است و آن را چكاد نيز كويند و خود آهنين را كه بر سر كذارند نيز تارك و ترك كفته‌اند و تار نيز بمعنى تارك است چنان كه در تار كذشت چنان كه سوزنى كفته ع تاج شرف‌دارى و كرامت بر تار حكيم رودكى در صفت شراب كفته شعر
زان عقيقين مئ كه هركه بديد * از عقيق كداخته نشناخت نابسوده دو دست رنكين كرد * ناچشيده تبارك اندر تاخت
حكيم مختارى كفته شعر
از هول همى جان دهد برشوت * آن‌كس كه همى تير زد بتاره
تار و تاره ضدّ پود آمده فرّخى كفته شعر
مملكت را ملك چنين بايد * كه كند كار ملك راست چو تار
و در تبديل تان و تانه كويند و تان بمعنى شما چنان كه اسبتان و تيغتان و بمعنى دهان نيز آمده چنان كه عمادى شهريارى كفته شعر
كوچك