تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩

تاپو

بصفاهانى ظرف كلين را كويند كه در آن كندم و امثال آن ريزند و آن را پتو نيز كويند كمال اسمعيل اصفهانى كفته شعر
كرچه بخروار مرا هست فضل * نيست زدنكانه مرا يك پتو

تابوغ

بضم ثالث و سكون غين رسمى است در ماوراء النّهر كه مجرم در نزد سلطان خم شود و سر برهنه كند و كوش خود را بدست كيرد و عذر تقصير بخواهد تا معفو شود در فرهنكها نيافتم الّا در برهان

تابُوك

بضمّ بالا خانهء كوچك كه در بالا واقع شود و آن را مخارجه نيز كويند فرالاوى كفته شعر
هوشم ز ذوق لطف سخنهاى جانفراش * از حجرهء دلم سوى تابوك كوش شد

تابه

معروف است و آن ظرفى است براى پختن چيزى از قبيل كوشت ماهى و غيره و آن را ماهىتابه نيز كويند و اعراب آن را معرب كرده طابق و طاجن و طبخ بريان كرده چيزى است در تابه و مطبخن و مطبخنه مشتق از آن است و در برهان كويد خشت پخته و آجر بزرك را نيز كويند

تابيدن

بر وزن خوابيدن بمعنى تاب دادن و درخشيدن و تاب و طاقت آوردن و تافتن و پيچيدن آمده

تاتا

بمعنى كرفتكى و لكنت زبان آمده است

تاتار

بر وزن ناچار نام طايفه‌ايست بزرك از تركستان و اصل آن از اولاد تاتار خان بوده‌اند و تاتار خان برادر مغول خان و اولاد اين دو بنى اعمام يكديكر و بمرور بسيار شده‌اند و ولايتى وسيع پيدا كرده‌اند و نام آن تاتارستان و حدّ شمالى آن ولايت كلموك مشهور بقالماق و روسيّه و حد مشرقى آن تاتار چين و حد جنوبى آن ايران و كابل و حد مغربى آن درياى خزر و اين ولايت پنج قسمت شده است بخارا تركمانيه تركستان بلخ خوارزم قرقز و مشك تاتارى و قرقزى كه خرخيزى نيز كويند از آنجا تا چين خيزد و تاتار را تارتارى و تتار و تتر نيز كفته‌اند سعدى كفته شعر
حاجت بكلاه بركى داشتنت نيست * درويش‌صفت باش و كلاه تترىدار
هم او كفته شعر
كه در سينه پيكان تير تتار * به از نقل ماكول ناخوشكوار
من كفته‌ام شعر
آهوى من از شميم پرچم * تاتار كند ز كام ضيغم

تاتلى

بر وزن غافلى سفره و دستارخوان را كويند

تاتوره

بر وزن ماشوره چدار و ريسمانى كه بر دست و پاى اسب و استر كذارند ديكر اسم جوز ماتل ؟ ؟ ؟ است و آن نزد بعضى حبّ كاكنج و نزد بعضى خرزهره است

تاتول

بضمّ تاء ثانى شخصى را كويند كه دهان او كج شده باشد

تاجدار

پادشاه و نكاه‌دارندهء تاج

تاجمان

بمعنى ترجمان آورده

تاجك

مخفف تاجيك است يعنى اولاد عرب كه در عجم بزرك شده باشد

تاخ

درخت تاغ است كه هيزم آن آتشش بسيار بماند و چوبش بسيار خشك باشد و آن را به عربى غضا كويند كمال اسمعيل كفته شعر
دارم اسبى كش استخوان در پوست * هست چون در جوال هيزم تاغ
و در فرهنك سامانى تاخ را آزاددرخت كفته و آن را ثمرهء شبيه بكنار دانسته و در رى و مازندران بسيار است حكيم اسدى كفته شعر
پر از كوه و بيشه جزيرى فراخ * درختش همه عود و بادام و تاخ

تاخته

بر وزن ساخته بمعنى تافته باشد كه از تابيدن ريسمان و ابريشم است و دويده و اسب دوانيده را نيز كويند و بمعنى ريخته هم آمده كه مشتق از ريختن باشد

تاخيره

بر وزن كاجيره بمعنى بخت و سرنوشت و نصيب و قسمت و آنچه بر آن زايند و برآنيد هم آمده چنان كه كويند تاخيره تو چنين يعنى طالع چنان بود بر آن زادى و برآمدى

تار

بر وزن مار تار ابريشم و تارساز و تانه بافندكان كه نقيض پود است و تيره و تاريك و بمعنى فرق سر و تارك سرو درختى است در هندوستان آبى از آن برآيد كه نشأ شراب دهد و تاتار بمعنى ريزه ريزه نيز آمده است

تارا

به وزن خارا ستاره را كويند كه به عربى كوكب خوانند عيشى شوشترى كفته شعر
طلوع موكب سعدش خلايق را كند روشن * فروغ طلعت عدلش بسوزد نحس تارا را

تاراب

بر وزن فاراب قريه‌ايست در سه فرسنكى بخارا و تارابى كه خروج كرد و جمعى را به هلاكت افكند از اهل تاراب بوده

تارات

در جهانكيرى بمعنى تاخت و تاراج آورده و شعر خاقانى را مؤيد كرده كه در منقبت تربت مطهّر شحنته النجف امير المؤمنين علىّ بن ابي طالب عليه التحيّة و الصّلوة و السلام عرض كرده شعر
زان نافه كه آهو آورد بر خاك اسدّ اللّه است بهتر * بر تربت پاكش از
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 249 | رضا قلى خان ( هدايت )