تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
خالى جائى * هر ساز كه هست تاى آن بتوان يافت تنبور وى است ؟ ؟ ؟ آنكه ندارد تائى
ديكر بمعنى زنهار است شيخ سعدى كفته شعر
ز صاحب غرض تا سخن نشنوى * كه كر كاربندى پشيمان شوى
حق اين است كه حرف تا به اين معنى هميشه مضاف اليه مضاف محذوف كه آن زنهار بوده مىباشد و بمعنى تار مقابل پود نيز آمده اما رشيدى كفته كه تا براى غايت زمانى و مكانى است و ازينجا است تا در بيت سعدى و اينجا لفظى محذوف است مثل آنكه ز صاحب غرض تا توانى سخن نشنوى و در كلام اكابر بسيار واقع است كه بجهة اختصار لفظى را حذف كنند بقرينهء مقام و صاحب جهانكيرى ازين غافل شده و درين بيت بمعنى زنهار كفته و بمعنى واحد نيز معروف است چنان كه كويند فلان چيز دو تا و سه تا يعنى دو عدد و سه عدد وتر دارد نه آنكه تا بمعنى تار است و بمعنى مانند نيز آمده چنان كه در فرهنك كفته و بمعنى طاق ضدّ جفت نيز آمده خاقانى در تحفة العراقين كفته شعر
جانم ز نهيب كودك‌آسا * با حرص بتاخت جفت با تا
و تاى پارسى را عرب معرب كرده طاق و جفت كويند و برهان زوج و فرد كه باصطلاح حكما متداول است پارسيان تا و جفت روشن‌كر كويند زيرا كه روشنكر در پارسى بمعنى برهان است چنان كه رهبر بمعنى دليل است در فرهنك رشيدى بمعنى طاق كه جامه كنند آمده نزارى كفته شعر
تا بديوان ملايك در حساب * زر بدينار آيد و جامه بتا
صاحب برهان كفته كه تا بمعنى كه با كاف مكسور استعمال مىشود همچو واقف باش تا نيفتى و برخيز تا برويم يعنى واقف باش كه نيفتى و برخيز كه برويم اما در فرهنكها اين معنى ديده نكرديده شاهدى هم نياورده اما مؤلّف از ديوان مولوى اين بيت را بيرون آورده كه مؤيّد معنى اخير مىتواند شد كه كفته شعر
هله نوش كن شرابى * شده آتشى به تيزى سوى ما بيا و بستان * به دو دست تا نريزى

تاب

بمعنى پرتو و فروغ و كرمى و روشنى آفتاب و شمع و چراغ و امثال آن و بمعنى چرخ و پيچ كه در طناب و كمند و زلف مىافتد و بمعنى طاقت و توانائى كه آن را تاو و تيو نيز كفته‌اند آمده حكيم سنائى كفته شعر
تا بدانجاى تا و تو داند * چون همه سوخت او واو ماند
حكيم اسدى كفته
فتادند بر خاك بيهوش و تيو * همىداشتند از غم دل غريو
و بمعنى تابنده و امر بتابيدن نيز آمده شواهد بسيار دارد و بعضى نوشته مىشود سيف اسفرنكى كفته شعر
زهى ز كونهء رخسار تو بتاب آتش
فلكى شيروانى كفته
با من چو بخنديد خوش آن درّ خوشاب * بر چهره ز شرم دست را كرد نقاب عكس لب او ز پشت دست پرتاب * مىتافت چو از جام بلورين مى ناب
كمال اسمعيل نيكو كفته
از ديده فروباريم ار آب شوم * وز زلف برون كنى اكر تاب شوم بر دست نكيرى ار مى ناب شوم * در چشم تو در نيايم ار خواب شوم
فرّخى كفته
چشم تو پرخواب و سحر و روى تو پرسيم و كل * جعد تو پرچين و پيچ و زلف تو پربند و تاب تاب زلفين و خم جعد تو نشناسم همى * از خم و تاب كمند خسرو مالكرقاب
و بمعنى طاقت كفته‌اند
مىرفت و عالمى نكرانش ولى كسى * رشكم بدل فزود كه تاب نظر نداشت

تابا

بر وزن آبا بلغة زند و پازند طلا را كويند كه معرب تلا است

تاپاك

بر وزن چالاك بمعنى تپيدن و اضطراب و بيقرارى و تب داشتن و مصدر آن تپيدن و بطاء معرب است

تاپال

بر وزن پامال سركين كاو را كويند

تابخانه

بر وزن آبخانه خانهء زمستانى كه در آن آتش و تنور و بخارى افروزند تا كرم شود انورى كفته
هر دو در تابخانهء رفتيم * كه نبود آشنا هواى رواق
خاقانى كفته شعر
سردابهء وحشت زمانه * از فرّ تو كشته تابخانه

تاب‌دان

به وزن بادبان خانهء كه طاقچهء بزرك آن نزديك بسقف از هر دو طرف كشوده باشد در برهان كفته ولى در فرهنكها نيافتم و نوشته‌اند تاوانه يعنى خانهء تابستانى فخر كركانى كفته ع فلان تاوانه را كو در كشاد است

تاب‌زن

بر وزن و معنى باب‌زن است كه بمعنى سيخ كباب نوشته‌اند ظنّ غالب مؤلّف آن است كه بابزن در اصل لغة تاب‌زن بوده و به تصحيف باب‌زن شده چه بادزن مخفف بادزن و بادپزنست و با سيخ كباب و آتش مناسبتى ندارد و تاب‌زن به اين معنى انسب است زيرا كه تاب چنان كه كذشت بمعنى آتش و فروغ كرمى و روشنى و تف و تاب مترادفند و ديكر تاب مرادف پيچ و چرخ و كردش است و بهمهء اين معانى تاب‌زن با سيخ كباب انسب است چنان كه آبزن بمعنى ظرفى مسين كه آب و دوا در آن ريزند و بيمار را در آن نشانند كذشته است و بدين‌كونه تصحيفات كه غلط مشهور است بسيار واقع كرديده است چنان كه خواهد آمد

تابسه

بفتح ثالث و سين چراكاه پرآب و علف را كويند

تابش

بر وزن خواهش روشنى و فروغ آفتاب و شمع و پرتو آتش