و هفت ثمن من باشد و من دو رطل است و رطل دوازده اوقيه و اوقيه يك استار و دو ثلث استار و استار چهار مثقال و نيم مثقال و مثقال يكدرهم و سه سبع درهم و درهم شش دانق و دانق دو قيراط و قيراط دو طسوج و طسوج دو حبّه است و حبّه سدس ثمن درهم كه جزويست از چهل و هشت جزو درهم
پيمان فرهنك
نام كتابى بوده از معلومات مهآباد كه بكيش يزدانيان اول و خشور يعنى پيغمبر عجم است و در آن كتاب از علوم حكمت و ملكدارى تحقيقات نموده و تا زمان زردشت كل حكما و سلاطين ايران بر وفق شرايع آن كتاب سلوك و رفتار مىكردند آن كتاب را ترجمهها كردهاند از جملهء آن مترجمها يكى فريدون فرّخ بوده ديكرى حكيم دانشمند بزرك مهر كه ابوزرجمهر معرب اوست به خواهش انوشيروان دادكر ترجمه كرد آن كتاب را هيربدسار نيز مىناميدهاند و خواهد آمد
پينو
بر وزن ليمو كشك باشد كه بتركى قروت خوانند معزى سمرقندى كفته شعر
چو كعب الغزال است پينود ليكن * نه با طعم كعب الغزال است پينو
كعب الغزال نام حلوائى است شبيه بكشك انورى كفته شعر
به بين كه ميرمعزّى چه خوب مىكويد * حديث هيأت پينو و شكل كعب غزال
و آن را پينوك نيز كفتهاند
پينووا
پينو معلوم واو با در پارسى بمعنى آش آمده پينووا يعنى آش كشك
پينه
بر وزن كينه پارچهء كه بر كفش و جامه و خرقه كذاشته بدوزند و آن را به عربى وصله كويند كه سبب وصل دو پارچهء شكافته كردد و اين در اصل پينه بوده بفتح باى پارسى و كسر نون يعنى چيزى كه در پى چيزى مىنهادهاند و آن را در پى نيز كويند كه بعضى در پى بر وزن فربى دانستهاند آن نيز خطا است و پوست دست و زانو و كف پا و پاشنهء پا كه بواسطهء كار كردن سطبر و سخت شود يا شكافته شود و آن را نيز پينه كويند بر وزن سينه و آن معروف است
پيو
بفتح اول و ثانى بواو كشيده كلوخ را كويند كه پارچهاى كل خشك شده باشد و با ثالث مجهول مرضى است كه آن را رشته كويند و از اعضاى آدمى مانند ركى سپيد برمىآيد و درد شديد دارد و در بلاد لارستان پارس و بلخ بسيار واقع مىشود
پيواز
به وزن شيراز شبپره را كويند كه خفاش باشد
پيواسته
بر وزن پيراسته برج و قلعهء حصار و فصيل شهر را كويند اورمزدى كفته شعر
برج پيواستهاش هست بر از اوج حمل * بركذشته است سر كنكرهاش از كيوان
همانا بمعنى پيوسته و محكم و دايم است
پيوس
بكسر اول بر وزن فسوس بمعنى انتظار و طمع و توقع و آن را بيوز نيز كويند
پيوست
بر وزن نىبست بمعنى پيوسته است كه هميشه و دايم باشد و بمعنى پيوند و الحاق نيز آمده و آن را پيوسته نيز كويند شاعرى كفته شعر
پيوسته كسى خوش نبود در عالم * جز ابروى يار من كه پيوسته خوش است
و بمعنى مركّب كه مقابل بسيط است نيز آمده
پيوستكان
مركبات را كويند همچو نبات و جماد و حيوان و اولياء و كمّلين را كويند كه بمبداء پيوستهاند و بمعنى خويش و پيوند و اقربا نيز آمده در خرّم بهشت كفتهام شعر
ز پيوستكان حرمهاى كوى * يكى دخترى داد قاآن بشوى
پيوك
بفتح اول و ثانى و سكون ثالث و كاف فارسى بمعنى عروس است و پيوكانى عروسى را كويند
پيه
بفتح اول و ثانى و خفاى هاء هوّز بمعنى تابع و پيرو باشد و بكسر اول و سكون ثانى و ظهور هاء پيه است كه عربان شحم كويند و آن بحذف هاء نيز ديده شده حكيم سنائى كفته شعر
نشود كس بكنج خانه فقيه * كم بود مرغ خانكى را پيه
انجمن چهارم از فرهنك انجمنآرا در تاى قرشت با الف
[ نمايش تاى قرشت با الف ]
تاء
بر وزن جا كلمهء انتها است كه به عربى الى و حتى كويند و از ادوات غايت و تعليل به شرط باشد و به چند معنى آمده است اول يكتا و يكانه و واحد و فرد و طاق معرّب تا است كه ضدّ جفت باشد و جفت و تا را به عربى زوج و فرد كويند و تاى كاغذ يعنى يك تخته و يك ورق چنان كه مولوى كفته شعر
كر بكويم شرح او بيحد شود * مثنوى هشتاد تا كاغذ شود
يعنى چند بسته و طاقهء كاغذ و نصف خروار كه به عربى عدل كويند و اين معنى بهتر از آن است كه هشتاد من كاغذ شود چه اغراق اين بيشتر است و بمعنى تار تنبور نيز آمده چنان كه حافظ آورده
مغنّى ملولم نوائى بزن * بيك تائى او كه تائى بزن
كاتبى ترشيزى كفته شعر
چون خواجه نظام نيست بزمآرائى * بىصوت خوشش مباد