پيلپا
به سكون لام نام حربهايست كرزوار بتركيب پاى پيل و اغلب كيان ؟ ؟ ؟ داشتند شيخ نظامى كفته شعر
چو در پيلپاى قدح مىكنم * بيك پيلپا پيل را پى كنم
و درين بيت دو معنى را ملاحظه كردهاند يكى همان حربه و ديكرى نوعى از قدح كه همين نام دارد معنى ديكر مرضى است كه پاى آدمى چون پاى پيل ورم كند و بزرك شود و آن را به عربى داء الفيل كويند
پيلبالا
تودهء و خرمن كرده بسيار آن را از كثرت عظمت به بالاى پيل تشبيه كردند
پيلپايه
ستونى كه از كج و سنك سازند و بر بالاى آن پايهاى طاق كذارند
پيلتن
يكى از القاب رستم دستان است
پيلسته
بر وزن بيدسته رخساره و روى را كويند بمعنى ساعد و انكشت نيز آوردهاند و بمعنى عاج هم نوشتهاند و اصل همين است بواسطهء سفيدى دست و ساعد خوبان را بدان تشبيه كردهاند و سابقا در باى عربى نكاشته شد ولى اصحّ بباى فارسى است و مركب است از پيل و استه كه بمعنى استخوان است و استخوان پيل عاج است كه به سپيدى معروف كرديده است و ساعد و انكشتان خوبان را براى سپيدى به آن تشبيه كردهاند استاد عنصرى كفته شعر
چو بر روى ساعد نهد سر بخواب * سمن را ز پيلسته سازد ستون
پيلسم
با سين مفتوح نام برادر پيران ويسه بوده كه بر دست رستم كشته كشته خاقانى كفته شعر
آتش تيغش چو تافت پنبه شود بوقپس * باد نهيبش چو خاست پشه شود پيلسم
پيلغوش
صحيح همان پيغلوش است كه مرقوم شده كه نوعى از سوسن است كه آن را پيلكوش نيز كويند كسائى مروزى كفته شعر
بر پيلكوش قطرهء باران نظاره كن * چون اشك چشم عاشق كريان غمزده
كوئى كه پرّ باز سفيد است برك آن * منقار باز لؤلؤ ناسفته برچده
سيف اسفرنكى كفته شعر
بىنورتر ز بخت خود از چشم پيلكوش * بىبركتر ز فضل خود از شاخ نسترن
ديكر چيزى باشد بتركيب بيلى پهن كه دو پهلوى آن را بلند كنند و يك پهلوى آن را صاف و دستهء بر آن نهند و خاك و خاشاك در آن پر كنند و بيرون ريزند و آن را خاكانداز كويند ابو الفرج رونى كفته شعر
آفتابش پيلكوش خاكروب * آسمانش كنبد خركاه باد
و پيلكوشك كه مصغّر پيلكوش است بمعنى كل ريواس و ريواج كفتهاند و اين قول برهان است در فرهنكها نديدم
پيلمال
بر وزن نيكحال بمعنى پىسپر و پايمال كردن است چه هر مجرمى را كه در زير پاى پيل افكنند پيلبان پيل را حكم كند تا پيل آن را خورد و با زمين نرم كند فردوسى كفته شعر
مرا بيم دادى كه در پاى پيل * كنم پيكرت را سيه همچو نيل
پيلمرغ
و جاجهء مصريّه كه از منقار او خرطومى آويخته كه خرطوم و كردن او هر لحظه برنكى نمايد
پيلو
بر وزن زيلو چوبى كه بدان مسواك كنند و آن را به عربى اراك خوانند
پيلوا
بفتح ثالث داروفروش و عطار را كويند
پيلوار
به وزن پيشكار يعنى بسيار بسيار به قدر جسد پيل
پيلوايه
پرستو را كويند
پيله
بر وزن حيله اصل ابريشم و غوزهء ابريشم كه كرم تنيده باشد و كرم ابريشم را نيز كويند شيخ سعدى كفته شعر
چو پروانه آتش به خود در زنند * نه چون كرم پيله به خود درتنند
ديكر بمعنى خريطه و كيسه است كه در آن دوا و دارو ريزند حكيم خاقانى كفته شعر
در ته پيلهء فلك پيلهور زمانه را * نيست به بخت خصم تو داروى درد مدبرى
و بمعنى چشم و پلك چشم نيز كفتهاند و عموما هر كره را كويند و كرهى را كويند خصوصا كه در ميان دمل باشد كه تا آن بيرون نيايد دمل التيام بهم نرساند و كرهى كه در بيخ دندان جمع شود و از ان خون وريم آيد مادهء آن را پيله كويند و پيلهور داروفروش و عطّار را كه در كيسه و خريطه دواها و ابريشم و مهرها و امثال آنها كذاشته در كوچها كردد و فروشد و بمعنى پلك چشم مولوى كفته شعر
كر چو پيله چشم بر هم مىزنى * در سفينهء خفته ره كم مىكنى
و بمعنى داروفروش سنائى كفته ع كرت رنك و بوى بخشد پيلهور صد پيلوار
پيمان
بمعنى عهد و شرط و خويش و پيوند
پيمانه
قدح و ظرفى كه بدان غله و شراب پيمايند حافظ كفته
حافظ خلوتنشين دوش بميخانه شد * از سر پيمان كذشت بر سر پيمانه شد
و از شعر اوحدى چنان برمىآيد كه پيمانه از قدح بزركتر باشد كه كفته شعر
عاشقان دردكش را دردى ميخانه ده * از قدح كارى نيايد بعد ازين پيمانه ده
و پيمانهها بسبب تفاوت امكنه و ازمنه متفاوتست و تغييرپذير است و ليكن در عرب به اين ترتيب مضبوط است و مكوك بفتح و تشديد كاف پيمانهايست كه آن سه كيلجه و كيلجهء يك من و