شاه اى بد بدكنش * سزاوار پنغاره و سرزنش
پيغاله
كاسهء شراب را كويند
پيغان
بر وزن و معنى پيمان و همچنين پيغانه يعنى پيمانه بكسر اول و ثانى مجهول بر وزن ايمان بمعنى عهد و پيمان نيز كفتهاند و بمعنى هرزه نيز كفتهاند
پيغلوش
بر وزن نيمجوش كلى است از جنس سوسن آن را سوسن آسمانكون خوانند و اين مقلوب پيلغوش است و پيلغوش نيز مبدل پيلكوش كه بجهة پهنى برك آن را بكوشپيل تشبيه كردهاند شيخ نظامى كفته شعر
صبا انكيخته هر سو خروشى * زده بر كاوچشمى پيلكوشى
و آن را به عربى لوف كويند
پيغله و پيغوله
بفتح اول بمعنى كنج و كوشهء خانه باشد حكيم فردوسى كفته شعر
كنم هرچه دارم بر ايشان يله * كز نيم ز كيتى يكى پيغله
خاقانى كفته شعر
اى كه در دل جاى دارى بر سر و چشمم نشين * كاندرين پيغوله ترسم تنك باشد جاى تو
سعدى كفته ع ز حيرت به پيغولهء در كريخت
پيغن
سداب را كويند كه به عربى فيجن معرب آن است و آن را پيكن بكاف فارسى نيز كفتهاند و آن از غين افصح است
پيغو و پيكو
نام ملكى است طرف چين و پادشاه آنجا را نيز به همين نام خوانند حكيم اسدى كفته ع ز ياقوت سيصد كمر پيغوى حكيم ناصر خسرو كفته شعر
هرچند مهار خلق بكرفتند * امروز تكين و ايبك و پيغو
نوميد مشو ز رحمت يزدان * سبحانك لا آله الّا هو
پيغور
بر وزن طيفور دهان تنك و مرتبان كوچك و امثال آن
پيغون
همان پيغان كه مرقوم شد
پيغه
بر وزن جيفه چوب پوسيدهء كه در خوزستان بجاى آتشكيره بر چخماق زنند
پيك
بفتح باى پارسى و سكون ياى مثنّاة تحتانى بمعنى چاپار و قاصد بود عبد الواسع جبلى كويد شعر
رسول خير و بريد ثواب و و فسد صلاح * سفير عفو و بشير نجات و پيك فلاح
رسيد و داد بشارت همه خلايق را * برحمت ملك العرش خالق الارواح
و جمع آن پيكان بود انورى در صفت سحاب كفته شعر
اين چو پيكان بشارت بر شتابان در هوا * وين چو پيلان جواهركش خرامان در قطار
و مجازا رسول و پيامكذار را كويند چه پيك آسمانى كنايه از فرشته بوده و كاهى جمع بهاء و الف نمايند و پيكها كويند مولوى كفته شعر
هر دمش صد نامه صد پيك از خدا * يار بىزو شصت لبّيك از خدا
و آن معرب كرده فيج خوانند
پيكار
به وزن نيزار بمعنى جنك سعدى كفته شعر
بندهوار آمدم بزنهارت * كه ندارم سلاح پيكارت
پيكان
آنكه بر تير نهند و جمع پيكها ع كه پيكانهايند پيكان مرك
پيكانى
نوعى از لعل و فيروزه و جنسى از نوشادر كه بر شكل و هيأت پيكان واقع مىشود آنها را لعل پيكانى و فيروزه پيكانى كويند
پيكر
بر وزن قيصر كالبد و جثّه و صورت و تن و بمعنى بت نيز آمده لهذا بتخانه را پيكرستان كويند كه بتان را در آنجا مىنهادهاند و هيكل يعنى پيكر هفت سيّاره را ساخته و هريك را در خانهء نهاده آن را هفت پيكر مىخواندند و پيكرستان عالم مثال را نيز كويند كه ميان ملك و ملكوت است و آن را پيكران مانا نيز خواندهاند
پيكركاو
بمعنى صراحى و ظرفى كه به صورت كاو ساخته باشند و در آن شراب خورند حكيم خاقانى كفته شعر
در پيكر كاو آيد و در كالبد مرغ * جان پريان كز تن خم يافت رهائى
از كاو بمرغ آيد و از مرغ بماهى * وز ماهى سيمين سوى دلهاى هوايى
پيكراندرخش
در فرهنك و برهان بمعنى ستاركان آسمان آورده و خطا است در باى عربى نوشتن بايد زيرا كه بيكران درخش يعنى روشنائى بيكران و كنار
پيكند
بر وزن پيوند ماضى پيوستن و در سلك درآوردن و در برهان كفته بكسر اول بر وزن ريوند مقامى است از توران زمين و در تحقيق مسامحه كردهاند سابقا در باى عربى اشارتى رفت كه بيكنداز بناهاى جمشيد بوده و بعد از آن فريدون تعمير نموده و كنك دژ نام كرده و پس از آن به تصرف افراسياب درآمده آن را دار الملك خود كرده در عظمت و آبادى آن كوشيده و هنكامى كه كيخسرو به تسخير تركستان رفته آن شهر را مسخر نموده و افراسياب بكريخته و كيخسرو اهل و عيال او را بجانب ايران فرستاده و آن شهر سالها است كه در تصرّف مغول است و بچين مشهور است و به پيكن بيدال معروف كرديده چنان كه فردوسى كفته و مرقوم شده ع كنون نام كندژ به بيكند كشت
پيل
بر وزن نيل جانوريست معروف و فيل معرّب آن است
پيلامرود
نوعى از امرود بزرك است