تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
بردن است نيز آمده و بضم ثالث نيز با واو صحيح است و آن پى خوش شود يعنى چيزى را از روى كمان فهميدن و اصل آن پى بردن خوش و خوب است و پيخوسته بمعنى چيز كنديده چه خوسته كنده است و بعضى كفته‌اند كه معنى خوسته بكاف عربى است بمعنى كنده است كه از كندن مشتق شده شايد كنده را بكاف عجمى خوانده كنده معنى كرده‌اند چنان كه برهان معنى كرده و در همه معانى پيخسته نيز آمده

پيد

بكسر اول و سكون ثانى و دال بمعنى ترت و مرت و تار و مار و هرچه از تف آتش زرد و ضايع شده باشد

پيداد

بر وزن بغداد بمعنى پيداست كه ظاهر باشد حكيم فرّخى كفته شعر
من يقينم كه درين پنجه سال ايچ كسى * ايچ كسى درخور نامهء او نامه بكس نفرستاد بر بساط ملك الشرق ازو فاضل‌تر * كس به ننشست كسى كرد نتاند بيداد

پيداوسى

بفتح واو و سين بىنقطه درمى بوده در زمان كيان رايج و هر درمى به پنج دينار خرج مىشده حكيم فردوسى كفته شعر
هزار و صد و شصت قنطار بود * درم بد كز او پنج دينار بود كه بر پهلوى مؤبد پارسى * همى نام راندش به پيداوسى
و بكسر واو هم آمده

پير

بر وزن سِيَر بمعنى پدر است چنان كه مار بمعنى مادر و بكسر پاء و فتح ياء چنان كه مولوى كفته شعر
مكذر ز سر عشق كه كر درّ يتيمى * مانندهء اين عشق ترا مار و پير نيست
و اين لغت درى و در تبرستان مستعمل است و به تغيير لهجه اين دو لغت در ميان اهالى فرنك نيز به همين معنى مستعمل و متداول است

پيرا

با ثانى مجهول بر وزن كيرا بمعنى پيراينده و آن كسى است كه براى خوشايندكى چيزى را كم كند مانند آنكه دلّاك هوى زيادتى را بسترد يا مقراض كند يا باغبان شاخ زيادتى را ببرد بر خلاف مشّاطه كه چيزى بيفزايد و آن را آراستن كويند چنان كه شبى اياز بامر سلطان زلف خود را بريد على الصباح سلطان به خود آمده بسيار دل‌تنك شد حكيم عنصرى به اين رباعى سلطان را بر سر عيش آورد
كى عيب سر زلف بت از كاستن است * چه جاى نعم نشستن و خاستن است روز طرب و نشاط و مىخواستن است * كاراستن سرو ز پيراستن است
و اين دو را پيرايه و آرايش نيز كويند و هر دو بمعنى امر نيز مىآيد يعنى به پيرا يا بياراى و پيراسته و آراسته نيز بمعنى ساخته و پرداخته

پيراكند

بفتح كاف فارسى يعنى متفرق ساخت و پريشان كرد و افشايند و آن را پراكند نيز كويند و بر اين قياس پراكند و بپراكند كه بمعنى امر از پراكندن و افشانيدن است

پيرامن و پيرامون

بمعنى كرداكرد چيزى

پيران

بر وزن ايران نام سرلشكر افراسياب كه پدرش ويسه نام داشته و جمع پيرها كه مردم سال‌خورده يا مرشدان راه طريقت باشند

پيراهان و پيراهن و پيرهن و پيرهند

اين هر چهار لغت نام جامهء معروف كه آن را كرته كويند مولوى راست شعر
حاليا دل دامنم برتافته است * بوى پيراهان يوسف يافته است
سعدى كفته
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى * چرا در چاه كنعانش نديدى
هم مولوى كفته شعر
پرده بردار و برهنه كو كه من * مىنخسبم با صنم با پيرهن
حكيم سوزنى كفته شعر
من ترا پيرهندوم و زيبا است * كهن من كليچه ماندهء من

پيرايه

بر وزن بىمايه آرايش و زيور سعدى كفته شعر
حريف مجلس ما خود هميشه دل مىبرد * على الخصوص كه پيرايهء بر او شد ؟ ؟ ؟
فردوسى كفته شعر
ز دانش چو جان ترا مايه نيست * به از خامشى هيچ پيرايه نيست

پيروج

با ثانى مجهول و جيم به وزن فيروز مرغى است كه سر و كردن آن ساده و بىپر است و هر ساعت برنكى مىنمايد و از بالاى منقار او پوستى مانند خرطوم فيل آويخته است و آن را پيل مرغ خوانند و غير بوقلمون مشهور است

پيروز

بر وزن و معنى فيروز است كه به عربى مظفّر و منصور كويند و نام چند نفر از پادشاهان ساسانى بوده

پيروزرام

نام شهرى بوده در قديم كه پيروزنام از پادشاهان ايران آن را بنياد نهاده بود چنان كه فردوسى كفته شعر
يكى شارسان كرد پيروز رام * بفرمود كاو را نهادند نام جهان‌ديده كوينده كويد رى است * كه آرام شاهان فرخ‌پى است

پيروزه

جوهريست كه معدن آن شهر نيشابور است و بفيروزه كه معرب آن است معروف است كويند در آن نكريستن روشنائى ديده بيفزايد و از آن بر انكشترى نهند

پيروزه‌كرد

نام شهريست كه پيروز پادشاه ايران آن را بنا