تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩

پوردكان

بضم اول و سكون ثانى مجهول و دال و راء بىنقطه و كاف فارسى بالف كشيده و بنون زده نام عيدى بوده در پارسيان چون پنجه دزديده را در پنج روز آخر آبان‌ماه بيفزايند كه ده روز شوند آن را پوردكان كويند و در اين ده روز پارسيان بعيش و عشرت كذرانيدندى و آن را جشن پوردكان و پورديان خواندندى و فورديان نيز به همين معنى است و معرب آن فوردجان است و آن در حقيقت بر دكان است يعنى دزديدها

پورشب

بضم اول و فتح شين نام پدر براهام زردشت و پدر پورشب را پيترسب مىخواندند زراتشت بهرام كفته شعر
بكفتش همه راز با پورشب * همان مژده بردند زى پيترسب
و مادر زردشت را دغدويه نام بوده و دودويه نيز كفته‌اند

پورك

نام دختر پورراى كنوج مزبور است كه در حبالهء بهرام كور بوده

پورمند

بر وزن زورمند كسى را كويند كه صاحب پسر باشد چه مند در پارسى بمعنى صاحب است

پوره

بمعنى پور است و تنهء درخت را نيز كفته‌اند مولوى كفته شعر
خرد پورهء آدم چه خبر دارد ازين دم * كه من از جملهء عالم به پس پرده نهانم

پوريان

بر وزن نوريان نام شهرپور كه پورراى كنوج است

پوز

بمعنى دهان است حكيم سنائى كفته شعر
سعى او بازوى دليرانست * سهم او پوزبند شيران است
و آن را تپفوز نيز كويند ازرقى در صفت زمستان يخ‌بند كفته شعر
بند پولاد بر دهان يابد * آهوار بر شمر نهد تپفوز
پوزبند بمنزلهء لكام است و سابقا مرقوم شد

پوزش

بر وزن سوزش بمعنى عذر باشد اسدى كفته شعر
منه دركهء خشم او بيش پاى * چو خشم آورد از تو پوزش نماى

پوزه

به همان معنى پوز است كه مذكور شد

پوس

بر وزن طوس چرب‌زبانى و فريب و فروتنى را كويند پوسانه نيز به همين معنى است

پوست

بر وزن دوست معروف است و بمعنى غيبت هم آمده و در پوستين افتادن كنايه از مذمت كردن و غيبت نمودنست چنان كه سعدى كفته شعر
جان بابا تو نيز اكر خفتى * به كه در پوستين خلق افتى

پوستكال و پوستكاله

بكاف عجمى پوست بىموى كه زير دنبه باشد كه آن را با اندك دنبه جدا كرده در سيراب بپزند حكيم سنائى كفته شعر
از غلام آنكه زى عيال آيد * او ز دنبه بپوستكال آيد
هم او كفته شعر
دوستى كز پى پياله بود * بدل دنبه پوستكاله بود

پوستين

لباسى است معروف و كنايه از مذمت و غيبت و عيب‌جوئى كمال الدين اسمعيل كفته شعر
پوستينى بخواستيم ز تو * تا زمستان بسر بريم در آن قيمت ما بر تو بود چنانك * قيمت پوستين بتابستان بده اى خواجه پوستينم هين * بيشتر زانكه پوستينت هان

پوش

بر وزن دوش زره را كويند شهابى كفته شعر
چو ماهى شيم آنكه بدپوشدار * چو غوك اندر آن آب شد غوطه‌خوار
ديكر بمعنى از راه دور شو است و آن را بردابرد نيز كويند و نام كياهى است كه از جانب دربند آرند و در امراض چشم به كار برند

پوشا

بمعنى پوشنده چنان كه كوشا و كوشنده

پوشك

به زبان ماوراء النهرى كربه را كويند و آن را پشك بىواو نيز كويند

پوشكان

بر وزن موكشان نام نوائى است از موسيقى و بمعنى مغيبات هم هست كه مخفف پوشيدكان است

پوشنك

بر وزن هوشنك شهرى قديم بوده در سه فرسخى هرات و نسبت آن را بهوشنك و پشنك مىداده‌اند و فوشنج معرب آن است

پوشنه

بمعنى سرپوش و هر چيزى كه پوشنده باشد پوشه نيز كويند و اصل در آن پوشش است

پوك

بمعنى بىمغز و ميان‌تهى و غله را نيز كويند كه در جائى پنهان كنند و خاك بر بالاى آن ريزند

پول

بر وزن غول معروف است و به عربى فلوس كويند و به معنى پل رودخانه كذشت فردوسى كفته شعر
يكى پول ديكر ببايد زدن * شدن را يكى راه بازآمدن

پولاد

معروف است كه از آن شمشير و خنجر سازند ناصرخسرو كفته شعر
رسته ز دلشان خلاف آل محمد * همچو درخت زقوم رسته ز پولاد
هم او كفته شعر
دل سندان ازو كر بدسكالد * فروريزد دل سندان پولاد
حكيم فرخى در مدح محمود غزنوى كفته شعر
ز بسكه رنج سفر بر تن عزيز نهد * همى ندانم كان تن‌تن است