تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
يا پولاد
و بمعنى كرز و شمشير نيز آمده نظامى كفته شعر
نمايم بكيتى يكى دستبرد * كه كردد ز پولاد من كوه خُرد
از قول اسكندر بپور هندى كويد شعر
مخور عبرهء هند بىياد من * كه هندىتر است از تو پولاد من
و نام پهلوانى ايرانى و ديوى مازندرانى بوده

پولادخاى و پولادرك

يعنى اسب پرزور و آهن‌خاى يعنى لجام خاى وقتى كه اسب مستعد دويدن است لكام و دهنه مىخايد شعر
فراخ‌تر مطلب عرصهء هجا كانيك * ستاده توسن طبعم لكام مىخايد
و آهن‌رك يعنى پرقوّت

پولادسنج

بمعنى جنكى و دلاور

پولانى

بر وزن طولانى نوعى از آش آرد است

پوله

بر وزن لوله خربزهء مضمحل شده و كنديده را كويند

پوى

بر وزن جوى بمعنى پويه باشد

پويا و پويان

بمعنى رونده و دونده و پوىپوى يعنى دوان‌دوان و امر به اين معنى هم هست يعنى زود به راه برو

پويه

بر وزن مويه رفتارى باشد متوسّط نه آهسته و نه تند حكيم سنائى كفته شعر
كفر و دين هر دو در رهت پويان * وحده لا شريك له كويان

نمايش سى و پنجم در باى پارسى با هاى هوّز

په

بفتح اول و سكون ثانى كلمه‌ايست كه هنكام تحسين با حيرت آميخته بر زبان رانند و مكرر نيز كنند و آن بدل وه است

پهر

بر وزن ظهر مدرسهء جهودان را كويند و بفتح اول يك حصّه از چهار حصهء روز و چهار حصّه شب چه شبان روزى را به هشت حصه كرده‌اند و هر حصّهء را يك پهر كويند و اين در هندوستان مصطلح است

پهره و پهره‌دار

بمعنى پاس و پاس‌دارنده

پهلو

بفتح اول معروف كه به عربى جنب كويند و بفتح لام شهر را كويند عموما و شهر اصفهان را كويند خصوصا و كفته‌اند اصفهان و رى و نهاوند را پهلو يعنى شهر مىدانسته‌اند و باقى را ده و روستا و زبانى كه به اين شهرها منسوب بود پهلوى مىكفتند و آنچه در دشت و كوه و دره بدان تكلّم مىكردند تبرى و درى مىكفتند زيرا كه تبره بمعنى پشته و كوه است و دره شكافتكى ميان دو كوه و فهله معرب پهله است و زبان پهلوى را زبان پهلوانى نيز مىكفته‌اند كه اشارت بشهرهاى مذكور بود ع ز پهلو برون رفت كاوس شاه و ديكر كنايه از نفع و فايده است و آن بضمّ لام است و پهلوان بفتح لام ابو الواسع جبلى كفته شعر
شه ايران و توران را ميسّر شد بيك هفته * بلاد خسرو توران بسعى پهلو ايران
و پهلوان بمعنى شهر بان نيز آمده و پهلوى مخفف پهلوانى است شعر
هستند كاه بخشش و كوشش غلام او * حاتم بزرفشانى و رستم به پهلوى
و پهلوان بمعنى هر دو پهلو نيز درست است

پهليان

بفتح نام شهرى بوده در حوالى قلعه سپيد فارس كه طوايف الوار پارسى در آن ساكن و در حوالى آن نركس‌زار وسيع است

پهمزك

بر وزن احمدك خارپشت بزرك تيردار را كويند و آن را سيخول نيز كويند كه سيخ اندازد

پهنانه

بر وزن مستانه نوعى از ميمون بواسطهء آنكه رويش پهن است ابو شكور كفته شعر
اكر ابروش چين آرد سزد چون روى من بيند * كه رخسارم پر از چين كشت چون رخسار پهنانه
و كليچهء روغنين را نيز كويند

پهند

بر وزن كمند دامى باشد كه بدان آهو كيرند

پهنور

بر وزن فغفور چيزيست مانند دستنبو و بمعنى بهى نيز نوشته‌اند

پهنه

بمعنى پهن و پهناست و نوعى از چوكان را نيز كويند كه سر آن مانند كفچه پهن است و كوى را در آن نهاده بر هوا افكنند و چون نزديك بفرود آمدن شود باز سر پهنه را بر او زنند و همچنين كنند و نكذارند بر زمين آيد تا از هال بكذرانند و آن را بتازى طبطاب نامند حكيم سنائى كفته شعر
قدم در راه ملكى نه كه هر ساعت همىباشى * تو همچون كوى سركردان دره چون پهنه بىپهنا
فرخى كفته شعر
پهنه‌بازى و كمندافكنى و چوكان‌باز * ناوك‌اندازى و زوبين‌فكن و سخت‌كمان
كمال كفته
جرم هلال از بر اين سبز پهنه چيست * ما ناز سم اسب تو به روى نشان رسيد
و بمعنى پهنا نيز آمده

پهى

بفتح اول بر وزن سهى بمعنى حنظل و آن را خرزهره نيز كويند

نمايش سى و ششم در باى پارسى با ياى حطى

پى

بر وزن كَى آن چيزى باشد كه بتازى عصب كويند و آن را بر كمان و زين اسب و بر جائى از تير كه پيكان در آن نهند