تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
پچند شيخ ابو سعيد كفته شعر
پى در كاو است و كاو در كهسار است * ماهى سريشمين به دريا بار است بز در كمر است و توز در بلغار است * زه كردن اين كمان بسى دشوار است
و بمعنى بهر و براى انورى كفته
از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون * سرخ بيد از همه اعضا بكشايد
اكحل و بمعنى دنبال و پىدرپى و پياپى يعنى قدم‌به‌قدم و متعاقب و متواتر حافظ كفته شعر
لبت مىبوسم و در مىكشم مى * به آب زندكانى برده‌ام پى
و بمعنى دنبال و متعاقب نيز كفته شعر
هشيار شو كه مرغ سحر مست كشت هان * بيدار شو كه خواب اجل در پى است هى حشمت ببين و سلطنت كل كه كستريد * فرّاش باد هر ورقى را به زير پى
اين پى بمعنى پاى است و انورى در معنى پى بردن كفته
جاه تست آن ز جهان بيش جهانى كه در او * وهم را پر ببرد حيرت و فكرت را پى سك اصحاب كهف روزى چند * پى نيكان كرفت مردم شد
كمال اسمعيل كفته شعر
دو راه رو كه براهى روند در يك سمت * عجب نباشد اكر اوفتد هزاران پى
و بمعنى تاب و طاقت فردوسى كفته شعر
ز هند و ز فغفور و خاقان چين * ز روم و ز هر كشورى همچنين بياور و بس هركسى باج و ساو * نه پى بود با او كسى را نه تاو
و با اول مكسور مخفّف پيه است

پياب

بر وزن سراب بمعنى پاياب است كه بن دريا و حوض باشد و بىپاياب جائى كه پا بقعر آن نرسد و در پاياب كذشته

پياده

نقيض سواره معروف و آن را پياد نيز كويند و نام يكى از مهرهاى شطرنج آمده و در هند در خدمت پادشاه ملّائى شطرنج‌باز بوده كه به دو پياده‌بازى را از حريف مىبرده او را ملّا دو پياده مىناميده‌اند و چون پياده بقاعدهء متداول دال منقوط است پياده را پيازه خوانده‌اند و مشهور شده

پيازك

بالكسره كياهى است كه از آن بوريا بافند و نوعى از كرز كه سر آن را زنجير يا دوالى بر دستهء آن نصب كنند پيازى نيز كويند و نام قريه‌ايست در دامن كوهى كه معدن لعل است و لعل پيازى و پيازكى منسوب بدان‌جا است چنان كه خواجه در جواهرنامه آورده نه اينكه كمان كنند كه لعل پيازى لعلى است كه برنك پياز باشد

پيازموش

بيخى باشد كه آن را بصل الفار خوانند و اسقيل و عنصل همان است

پيام

بمعنى بيغام است و ازين مأخوذ است پيغمبر و پيامبر و پيمبر به حذف الف و كفته‌اند با الف مطلق بيغام آورنده و بحذف الف پيامى كه از حضرت حق آرند و پيغام را بلغة زند و پازند پيتام كويند

پيترسب

نام پدر پورشب است كه جدّ زردشت بوده

پتيك

بر وزن ميخك كرم پشم‌خوار است كه پيتو ؟ ؟ ؟ نيز كويند

پيچ

بر وزن هيچ بمعنى تاب و حلقه و خم باشد و معروف است و كنايه از رشك نيز هست

پيچا

بمعنى محيط بجميع اطراف و به همه جا فرارسيده و احاطه نموده و بمعنى پيچنده چنان كه كويا كوينده

پيچك

كياهى است كه بر درخت پچد و آن را خشك كند و به عربى عشقه كويند و سربند زنان و كروههء ريسمان و ابريشم و انكشترى بىنكين كه از شاخ و استخوان سازند

پيچه

بر وزن ريشه زلفى كه سرش مقراض كرده زنان براى زيبائى بر روى كذارند و پوشش در خانه را نيز كويند و بمعنى رمز و ايما و اشاره هم آمده و در دساتير كفته پچه سرائى رمز كوئيست

پچيده

معروف است كه هر چيزى كه پچيده باشند عموما دوست برنجى كه آن را چهار كوشه تافته باشند خصوصا

پيخ

بالكسر و ياء معروف و خاء معجمه در آخر چرك چشم را كويند و به عربى رمص خوانند

پيخال

بالكسر فضلهء مرغ و مكس و مانند آن و بمعنى پيخ يعنى چرك چشم و چرك وريم نيز آمده و پيخ و پيخه فضله است و پيخال منسوب بدان چنان كه پنجه و پنجال و چنك و چنكال و بر اين قياس

پيختن

بر وزن ريختن بمعنى پچيدن ؟ ؟ ؟ باشد و پخيته يعنى بچيده و پيخت يعنى پچيد قاضى ركن الدين قمى كفته شعر
چون هست زمانه سفله‌پرور * كى دست زمانه بر توان پخت
خاقانى كفته شعر
شاه است عدل انكيخته * دست فلك برپيخته

پيخست

بفتح اول و ثالث بر وزن پى بست ديوارى كه پى آن كنده شده باشد و بيخ آن سست و چيزى كه در زير پى لكد مال شده و خسته كرديده و عاجز و مانده و پامال شده و آن را پى خسته نيز كويند حكيم خسروانى كفته شعر
دل‌خسته و محرومم پى خسته و كمراه * كريان بسپيده‌دم نالان بسحركاه
و بمعنى بيخس ؟ ؟ ؟ كه كمان