چه شبانروز را بده قسمت كردهاند و هر قسمتى را پنكى كويند و پنكان ؟ ؟ ؟
نيز كويند و آن كاسهء كوچك مسين يا طاس روئين است كه در بن آن سوراخى تنك كنند و در آب كذارند چون پر كردد و در ته نشيند يك پنك شود و اكثر آب ياران و مزارعان آن را دارند و به آن قسمت و اندازهء آب نمايند و هر كاسه و طاس روئين و مسين را كه ظرف طعام و يا آب باشد پنكان كويند و فنجان معرب آنست حكيم سنائى كفته شعر
در جهانى چه بايدت بودن * كه به پنكان توانش پيمودن
مولوى بمعنى طاس و طشت آورده و كفته شعر
مه كرفت و خلق پنكان مىزنند
رضى الدين نيشابورى كنايه از آسمان كرده و نيلى پنكان كفته شعر
حاصل از چشم عدوى تو و اشعار من است * جمله آبى كه درين نيلى پنكان ديدم
حكيم ناصرخسرو در صفت آسمان و ستارها كفته شعر
چيست اين كنبد كه كوئى پر كهر درياستى * يا هزاران شمع در پنكانى از ميناستى
و بعضى پنكانى را بنكاه خواندهاند و آن خطا است چه هزاران شمع را در بنكاهى كه جاى رخت و لباس است اكر روشن نمايند تمام آن بنكاه سوخته خواهد شد
پننك
بر وزن پلنك بمعنى دريچهء خانه است
پنيرك
بفتح باء و كسر نون و ياء معروف تخم خبازى و نان كلاغ و آفتاب كردك كويند آخسيكتى كفته شعر
ذبولى كه خيزد ز داء الثمانين * تلافيش مشكل شود از پنيرك
و آن را پنيره نيز كويند
پنيرنخل
چيزى است سپيد رنك شيرين قريب بطعم شير كه در كلو و سر درخت نخل و موضع طلع مىباشد و چون آن را يا ببرند يا برآورند يا كلوله بر آن محل زنند آن نخل ديكر ثمر ندهد و آن را با شيرينى مىخورند و خواص آن در مخزن الادويه آمده و آن را به عربى جمّار بضم جيم و قلب النخل و لب النخل كويند و نخل عربى است
پنيلو
با لام و واو و حركت مجهول جائى را كويند كه در شهر در آن اسباب و غله و امثال آن فروشند
نمايش سى و چهارم در باى پارسى با واو
پو
بمعنى پوى است يعنى رفتار متوسط و بمعنى امر نيز آمده است
پوازى
بر وزن نمازى بمعنى درد و سوزش
پوب
با ثانى مجهول كاكل مرغان كه چون تاج نمايان باشد مانند كاكل هدهد
پويش
بمعنى هدهد است كه در باى عربى كذشت و آن را پوپو نيز كويند شمس فخرى كفته شعر
پناه ملك سليمان كه چون سليمانش * نويد ملك سبا دمبدم دهد پوپو
اثير آخسيكتى كفته شعر
خلاف نيست كه شاه پرندكان باز است * اكرچه تاج وطن بر چكاد پوپو كرد
آواز هدهد را نيز كويند چنان كه آواز فاخته را كوكو كويند
پوپل
بر وزن و معنى فوفل است كه معرب اوست
پوت
بواو مجهول بمعنى قليهء جكر است كه در اكثر اشعار مرادف لوت يعنى اقسام خوردنى است
پوته
با واو مجهول بمعنى خزانه و كنجينه كفتهاند شاه داعى كفته شعر
دل بفراغت نه و لنكوته بند * از جهة زرنه بجان پوتهبند
پوخت
به وزن سوخت بمعنى پخت است خسرو كفته شعر
همه كس بهر عادت حيله مىپوخت * شه غازى بت و بتخانه مىسوخت
پودوپوده
مقابل تار جامه و كهنه و پوسيده نيز آمده فردوسى كفته شعر
شهى كو نترسد ز درويش پود * به شهنامه او را نبايد ستود
ور كوى سوخته و چوب پوسيده كه ز بر چخماق نهند تا آتش كيرد و آن را خف و پده نيز كويند فردوسى كفته شعر
همه ديك و كز بود و چوب پده * جهان چون سيه ديك تارى شده
پودات
بر وزن پوجات بمعنى محسوس يعنى آنچه به نظر حس درايد در برهان آمده و در فرهنكها نيافتم
پور
بضم اول بمعنى پسر آمده خاقانى كفته شعر
دل در سخن محمّدى بند * اى پور على ز بو على چند
ديكر نام راى است كه حكمران شهر كنوج بوده وفور معرب آنست و قنوج معرب كنوج است و آن در زمان اسكندر بوده
پوران
بر وزن توران نام شهر كنوج منسوب بپور مذكور است و جمع پسران نيز مىآيد
پورانتروش
نام ساحرى بوده معاصر زردشت
پوراندخت
بضم دال بىنقطه صاحب برهان نوشته به معنى پسر است نه دختر نه يك پسر بلكه چندين پسرچه پوران جمع پسران است و آن نام دختر خسروپرويز است كه پيش از آزرمى دخت پادشاهى كرده كويند چون كارهاى مردانه ازو بظهور مىرسيده بدين نام نامى كرديد و بعضى توراندخت كفتهاند