پنجهدزديده
پارسى خمسهء مسترقه است
پنجده
بفتح باى پارسى و سكون جيم و كسر دال موضعى است بر كنار مرغاب از ولايت مرو منسوب به آن پنجدهى و مخفّف پنجدهى پندهى آمده است
پنجكوهه
سپاهى كه پنج فوج داشته باشند كه به عربى آن را خميس كويند اول مقدمه و بعد قلب و ميمنه و ميسره و ساقه و به همين ترتيب در تركى نام دارند مقدمه را هراول و قلب را قول و ميمنه را جرانغار و ميسره را برانغار و ساقه را چنداول خواندهاند و كوهه بمعنى كوه و حمله و موج بزرك و سيلاب آمده و همه مناسباند
پنجه
بر وزن رنجه معروف است كه پنجانكشت باشد و دو نفر براى آزمايش قوت پنجانكشت در انكشت يكديكر افكنند و بهپيچند كويند پنجه در پنجه هم افكندند و كنايه از ادعاى همسرى است شيخ سعدى كفته شعر
من با تو نه مرد پنجه بودم * افكندم و مردى آزمودم
هم او كفته شعر
يكى پادشهزاده در كنجه بود * كه دور از تو ناپاك سرپنجه بود
و بضم اول بر وزن غنچه بمعنى پيشانى است و پنجهبند بر وزن مستمند پيشانىبند را كويند كه به عربى عصابه خوانند
پنجهء مريم
كياهى است خوشبو باندام پنجانكشت
پنجيوده
بر وزن پنجروزه در برهان كويد نصف عشر است زيرا كه ده يوده عشر را كويند كه دهيك باشد
پند
بر وزن چند فارسى لغت نصيحت است هاتف كفته شعر
پند آنان دهند خلق اى كاش * كه ز عشق تو مىدهندم پند
و آن را اندرز نيز كويند و بمعنى غير معروف آن است كه غليواژ يعنى زغن را كويند و معروف است كه شش ماه نر است و شش ماه ماده است چنان كه كفتهاند ع چون غليواژى كه شش مه ماده و شش مه نر است حكيم سوزنى در اين معنى كفته
پند را فرّ هما آيد بديد اندر هوا * از بر كاخ همايونت ار بود پرواز پند
و بكسر نششكاه مردم است يعنى مقعد و پندى كنايه از كونى است و بضم كلولهء پنبه ندافى كرده براى ريستن كه باغنده و كاله و پنجش و پنجك و پيدش و پنده و پندك و پند كويند و كلولهء كلين را نيز بندك نامند و ثمر درختى است مانند بادام كه آن را اعراب معرب كرده نبذق و فندق كويند و به زبان اهل تون و طبس خراسان چيزى را از ماكولات و مشروبات كويند كه در ظرف مانده و هوا به آن نان يا روغن رسيده و جرمى كبود و سبز بر آن طارى شده باشد و آن را به عربى متكرّج كويند
پندار
بر وزن بسيار بمعنى كبر و عجب و خودبينى و نخوت و خيال و تصوّر و امر بدين معنى نيز هست چنان كه معروف است و كفتهاند شعر
چون نيست ز هرچه هست جز به او بدست * چون هست بهرچه هست نقصان و شكست
پندار كه هست آنچه در عالم نيست * انكار كه نيست هرچه در عالم هست
و پنداشتن مصدر آنست شيخ عطار كفته
اكرچه جمله در پنداشت بودند * چنان كو جمله را مىداشت بودند
شيخ عبد الله انصارى كويد آلهى پنداشتم ترا شناختم اكنون پنداشت خود را در آب انداختم و پنداشته يعنى تصور كرده و آن را پنداره نيز كفتهاند
پنداشته
بر وزن انكاشته بمعنى تصور كرده و انديشه نموده يعنى خيال كرده و انديشه را بنديشه نيز كويند در نامهء شاهنشاه پيشداد جمشيد آمده كه جهان بنديشه و پنداشته هرآينه باش است يعنى عالم صورت صورت انديشه ايزد تعالى است كه مجسم شده و هراينه باش يعنى واجب تعالى
پندند
بر وزن و معنى فرزند بلغت زند و پازند
پنده
بكسر اول و فتح ثالث مطلق قطره و امثال آن و بمعنى نقطه و ذرات هم نوشتهاند
پنديدن
بر وزن خنديدن نصيحت كردن و قبول نصيحت كردن
پنزه
بفتح اول نوعى از رقص است كه جمعى دست همديكر را كرفته با هم برقصند همانا اصل آن پنجه بوده است
پنك
بر وزن سنك بمعنى وجب و شبر است و فارسى وجب وژه است و بكسر اول و سكون ثانى كرفتن عضوى از اعضاى آدمى باشد به دو انكشت يا پنجه چنان كه به درد آيد و آن را پنج و پنجال نيز كويند و تبديل جيم با كاف شده ديكر بفتح بمعنى خوشهء خرما باشد و چوب را هم كفتهاند و دريچهء خانه را نيز كويند و وقت بامداد كه صبح باشد نيز كويند و صاحب برهان كويد بمعنى آلوچه است و چنان نيست و آن نلك است بمعنى آلوى كوهى كه در محل خود بيايد
پنك و پنكان
بكسر اول يك حصه از ده حصّه شبانروزى