خسرو كفته شعر
پنجه كشاده كل لعل پله * غرقه به خون ناخن شير يله
نى غلطم نافه ولى نيمخام * چيزى از آن مشك و دكر خون تمام
و بمعنى شير حيوان نوزائيده كه چون بر آتش نهند چون پنير بسته كردد و آن را سرشير و فله و زهك كويند و با ثانى مخفف و مشدد هر مرتبه از نردبان است منوچهرى كفته ع يكى پله است زين منبر مجرّه فلكى شيروانى كفته شعر
خسرو مملكتستان * باركهش بر آسمان
بام دراز نردبان * چرخ فروترين پله
ديكر كفهء ترازو باشد سوزنى كفته
هيم به پلهء نيكى من از سپنداركم * به پلهء بدى اندر هزار چندانم
و مخفف پيلهء ابريشم نيز هست و بمعنى هر مرتبه و پايه نيز استعمال مىشود
پليته
معروف كه فتيله معرب آن است
پليدى
بمعنى نجاست و مردار سعدى كفته شعر
پليدى كند كربه در جاى پاك * چو زشتش نمايد بپوشد به خاك
پليندى
بر وزن فرزندى نوعى از خربزه است كه به عربى بطيخ كويند
نمايش سى و سيّم در باى پارسى با نون
پن
بفتح اول و سكون ثانى بمعنى امّا و ليكن آمده
پناد
بر وزن سواد بمعنى هوا باشد و آن كرهايست كه احاطه بر آب و زمين كرده
پناغ
بر وزن چراغ منشى و دبير و نويسنده را كويند و تار ابريشم را نيز كفتهاند و بيضه مانندى از ريسمان كه بر دوك پيچيده شود ماسوره را نيز كويند
پنام
بالفتح پوشيده و پنهان كمال كفته شعر
با اكابر بمجلس و خلوت * كفتكوى پنام مىخواهم
و اين مخفف پنهام بمعنى پنهان است و پارچهايست مربع كه در دو كوشهء آن دو بند دوزند و بوقت خواندن زند آن را بر روى خود بندند و اين لغت از زند و پازند است زراتشت بهرام كفته شعر
بشد بر تخت زرارداى ديراف * پنامى بر رخ و كستيش بر ناف
و چشم پنام تعويذ باشد كه بجهة حفظ چشمزخم دهند زيرا كه از چشم بد پناه است و آن پارچهء چهاركوشه را بجهة آنكه روى را پوشيده مىدارد پنام خواندهاند
پنانك
با نون بر وزن بتارك صمغ را كويند
پناه
بر وزن شناه بمعنى حفظ و حمايت آمده مولوى كفته شعر
در پناه شير كم نايد كباب * روبها تو سوى جيفه كم شتاب
حافظ كفته شعر
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم * از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
و سايه ديوار را نيز پناه كويند كه ار آفتاب حفظ كند و بمعنى امر به پناه بردن نيز آمده چنان كه در آغاز نامهاى دساتير بجاى بسمله آمده كه پناهيم بيزدان از خوى بد كمراهكننده و بيزدان پناه امر است به پناه بردن به يزدان و پناهآباد قلعهايست در ارّانات آذربايكان مىباشد
پناهد
يعنى پناه مىبرد اسدى كفته
ز كيتى بدين در پناهد همى * سه جام مى لعل خواهد همى
پناهنده
بمعنى پناه آورده و پناهيده بمعنى پناه كيرنده و پناهيدن مصدر اين لغات است
پنبهبز و پنبهوز و پنبهزن
بمعنى نداف و حلاج است و نزارى درين بيت حسين بن منصور را منظور كرده شعر
پنبهبزى فاش كرد يك نكت از سرّ عشق * در همه عالم فتاد شور از آن مسئله
پنج
عددى است معروف و كفتهاند شعر
ما پنج برادرى كه از يك پشتيم * بر ساعد اقتدار پنج انكشتيم
چون طاق شويم در نظرها علميم * چون جفت شويم بر دهنها مشتيم
پنجاب
نام ولايتى است از سند زيرا كه پنج رود از اطراف آن مىكذرد و يكى مىشود و آن پنج آب كه اين صوبه در ميان آنها واقعست اتك و جيلم و بياه و راوى و ستلح است و پنجاب محدود است از طرف مشرق بكوهستان و جبل كشمير و از مغرب به سند و از جنوب بدهلى و از شمال بكابل و كشمير و در نهايت آبادى است شعر
چند از مدح كشور پنجاب * چند از وصف شكر لاهور
پنجانكشت
نام نباتى است كه در مرض استسقا نافع است
پنجاهه
مدت اعتكاف نصارى است در پنجاه روز چنان كه مسلمانان در چهل روز كه آن را چله كويند خاقانى كفته شعر
پس از چندين چله در عهد چل سال * روم پنجاهه كيرم آشكارا
پنجپايك
خرچنك را كويند كه سرطان باشد
پنجپچاره
فارسى خمسهء متحيّره است و آن زحل و مشترى و مرّيخ و زهره و عطارد است كه نام پارسى ايشان كيوان و زاووش و بهرام و ناهيد و تير است
پنجپوشيده
پارسى خمسهء محتجبه است و آن پنج علم است اول كيميا دويم ليميا سيّم سيميا چهارم ريميا پنجم هيميا و هريك در مقام خود بيايد