تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
نيز با من هم پلاس

پلپل

با هر دو باى عجمى داروى كرم است كه در طعام كنند منوچهرى كفته
نكار من چو حال من چنان ديد * بباريد از مژه باران وابل تو كفتى پلپل سوده به كف داشت * پراكند او ز كف برديده پلپل
فلفل معرّب آن است

پلچى

با اول مضموم بثانى زده و جيم عجمى مكسور و ياى معروف خرمهره را كويند ابن يمين كفته شعر
من كرفتم عطاردى بخرد * كو هنر را كسى كه مشترى است چون بنزديك اهل عقل كنون * مرد پلچىفروش جوهرى است

پلخ

با اول و ثانى مفتوح بمعنى حلق و كلو است نزارى كفته شعر
ز بس افغان و نعره و فرياد * مردمان را فروكرفته پلخ

پلخم و پلخمان

هر دو بمعنى فلاخن است كه بدان سنك اندازند

پلستك

بكسر اول و ثانى بمعنى پرستوك است و آن معروف است و به عربى خطاف كويند

پلشت

بفتح اول و ثانى و سكون شين بمعنى پليد و ناپاك و چركين

پلغده

بفتح اول و ثانى و دال و سكون سيم كه غين باشد تخم مرغ كه درون آن ضايع و كنديده شده باشد سوزنى كفته شعر
دو خايه كنده پلغده بشد هم اندر وقت * شكست و ريخت هم آنجا سفيده و زرده

بلفده

با اول و ثانى مضموم آن باشد كه آتش در خانهء كاه پوش افتد و كلولهاى كاه و علف كه هنوز آتش در ميانش باشد به هوا رود

پلك

بفتح اول و ثانى پلك چشم را كويند خسرو دهلوى راست شعر
تيرت سواد چشم عدد حك كند چنانك * نه آكهى بديده و نه در پلك بود
هم او كفته شعر
پلك همى زند و دل همى برد چشمت * چو جادوئى كه لب اندر فسون بجنباند
و بمعنى آويخته نيز آمده

پلكه

بضم اول و ثانى و فتح كاف سخنان طعنه‌آميز و درشت به كسى كفتن و پلكن نيز كفته‌اند

پلم

بفتح اول و سكون ثانى خاك را كويند زراتشت بهرام پارسى كفته
كجا تو رو كجا ايرج كجا سلم * اجل پاشيد بر رخسارشان پلم

پلمسه

بر وزن مدرسه بمعنى مضطرب شدن و دست و پا كم كردن و دروغ كفتن و آن را پلمس نيز كويند بر وزن كركس

پلمه

بفتح با و ميم تخته و لوحى كه براى مشق اطفال نويسند عميد لومكى كفته
نخست چون پدرم پلمه در كنار نهاد * چه علمها كه نخواندم ازو به غير زبان

پلنك

بفتح اول درّنده‌ايست معروف و به تكبر موصوف حكيم فرخى
نهاله كاه ز خوشى چو لاله زارى كرد * ز خون سينهء رنك و ز خون چشم پلنك
هم او كفته شعر
بزركوارى جنسى است از فعال امير * چنان كه همت نوعى است از خصال پلنك
ازرقى كفته شعر
زرشك زين پلنكش ز چرخ بدر منير * سياه و زرد نمايد همى چو پشت پلنك
مسعود سعد نيكو كفته شعر
با همّت باز باش و با كبر پلنك * زيبابكهء شكار و پيروز بجنك كم كن بر عندليب و طاووس درنك * كانجا همه آواز است اينجا همه رنك
ديكر بمعنى چهارپايهء چوبين بود كه بر آن نشينند و خسبند و بيشتر در هندوستان متعارف است و ميان آن را بنوار ببافند و محكم كنند و بكسر ثانى از پيش آستانهء خانه تا نهايت ضخامت ديوار كه برابر در واقع است كويند

پلنك مشك

بفتح اول و كسر ميم و كاف عجمى نام داروئى است كه معرب آن فرنجمشك است چه بوى نيكو دارد و كل آن بنقطه‌هاى پشت پلنك مانند خاقانى كفته شعر
عطر كنند از پلنك مشك ببغداد * و آهوى مشك آيد از هواى صفاهان

پلواس

بر وزن الماس بمعنى فريب و چاپلوسى است آن را پلوس نيز كويند

پلوان

بضم اول بر وزن نقصان بلندى اطراف زمين كه بجهة زراعت ساخته باشند و در حقيقت پلوار است خسرو دهلوى كفته شعر
عجب نبود كران بارار فرولغزد به آب و كل * كه بختى لوك كردد چون كذر باشد به پلوانش
هم او كفته شعر
سبكبارى كزين تا سهل تا نى كز جبل پرّى * كه كربه از شتر بهتر تواند رفت بر پلوان

پلوك

مصحف بلوك است كه كذشت

پلونده

بر وزن شرمنده بمعنى بستهء قماش و جامه كه بتازى زرمه كويند سوزنى كفته شعر
راه بايد بريد و رنج كشيد * كيسه بايد كشاد و پلونده
و اين تبديل همان پرونده است كه كذشته اصل آن برپنده يعنى بستهء قماش است و پله بمعنى لباس و رخوت و كالا مىآيد چنان كه شيخ نظامى كفته شعر
بر پله پيرزنان ره مزن * دست بدار از پلهء پيرزن
و در فارس پول‌وپله كويند و مقصود نقد و جنس پيدا و پنهان است

پله

با اول و ثانى مفتوح مخفف درختى است در هندوستان كل آن نارنجى به ناخن شير ماند و بركش به پنجهء آدمى و بيخش سياه است