كُنده و ناتراشيده و ناهموار و آن مرادف لك باشد و لُكوپك يعنى چيز ناهموار و چيز پوك ميانتهى و پك مخفف پتك آهنكران نيز آمده پوربهاى جامى كفته شعر
اى شوربخت مدبر معلول شوم پى * وى ترشروى ناخوش مكروه لكوپك
تيزى و بىطعام و تفه چون پنير و دوغ * بىذوق و خشكمغز و تهى همچو جوزپك
با من مشو چو آهن پولاد سخت چشم * تا نشكنم سر تو چو سندان به زخم پك
فردوسى كفته شعر
چو بينى تو خسرو بشو از سپاه * لكى را ز خود دور كن نزد شاه
و بمعنى يك طرف بچول نيز در برهان آورده كه آن را بك كويند و بمعنى برجستن نيز آورده
پكمال
بر وزن بدحال افزار كفشكران است كه بدان خط كشند و به عربى مخط كويند
پكند
بر وزن سمند به زبان خوارزميان نان را كويند انورى كفته
بنده را شاكرد خوارزمى است شيطان هيكلى * كان چنان هيكل نه در كوه و نه در هامون كنند
محنت سوب و پكند او كه از بيخم بكند * طبع موزونم همى ز انديشه ناموزون كنند
پكنه
بفتح اول و نون و سكون ثانى فربه كوتاهقد را كويند انورى كفته
آن دختر پكنه عصمت الدّين * سرمايهء زهد و نيكنامى است
پكوك
بفتح اول و ضم ثانى پتك آهنكران و غرفه و مخارجهء بالاخانه و تكيهكاه چوبين بر كنار صفّه و بام كه آن را بتازى محجّر خوانند و آن را پكول نيز كفتهاند
پكنى
بمعنى شرابى است كه از ارزن سازند زيرا كه منسوب است به پكين و پكين و پكن بمعنى ارزن است چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته شعر
مست كشتم ز جرعهء پكنى * شد فراجم ز بنك مستغنى
نمايش سى و يكم در باى پارسى با كاف پارسى
پك
بفتح اول و سكون ثانى زن نارپستان و كلوله كه طفلان به آن بازى كنند و بمعنى كاورس نيز كفتهاند
پكاه
بر وزن پناه بمعنى صبح زود كه در باى عربى نوشته شد
پكوى
بفتح اول در لغت زند و پازند مؤبد و فرزانه و دانا را كويند
پكين
بمعنى ارزن است وقتى كفتهام شعر
كر همچو ملك بر فلك رود * خصمش كه چو اهريمنى لعين
از رجم شهاب خدنك او * هابط شود از چرخ بر زمين
ور لشكرى آرد براى رزم * بىمر چونكى حرمن پكين
شه راستسواران مردخوار * شه راست خروسان دانهچين
نمايش سى و دويم در باى پارسى با لام
پل
بضم اول و سكون ثانى طاقى باشد كه بر روى رودخانه بندند و آن را به عربى قنطره خوانند وقتى كفتهام شعر
چو ز افراز كُه آمدم زى فرود * به پيش اندر آمد يكى ژرف رود
تو كفتى دمان اژدهائى سياه * خروشان و بيچان كرفته است راه
ز پُلها بر آن رود پيدانشان * چو در تيره شب بر فلك كهكشان
و مخفف پول هم هست مولوى رومى كفته شعر
بجاى لقمه و پول ار خداى را جستى * نشسته بر لب خندق نديدمى يك كور
و بكسر اول پاشنهء پا را كويند حكيم فردوسى كفته شعر
دريغ آن برو برز و بالاى تو * ركيب دراز و پل و پاى تو
شمس فخرى كفته شعر
دشمن شهريار عادل دل * باد دايم به تيغ غم بسمل
مانده در سنكلاخ محنت و غم * آبله كرده پا شكافته پل
و پُل مخفف پول است نزارى قهستانى كفته شعر
خاك بر سر مىكنم از پى * پلى و پل خدا آفرين پل
رود ارس را كويند براى آنكه بوقت بنياد نهادن پايهء آن در آب بناكننده را در جاى پايه شبهتى بوده آهوئى در رسيده از آب بجستن جستن بيرون رفته بنّاى آن را از آيات غيبى شمرده پى بر جاى پاى آهو نهاده آن پل به اين نام معروف و مشهور كرديده
پلارك و پلالك
جنسى از فولاد جوهردار باشد كه از آن شمشير سازند خاقانى كفته شعر
حصرم ديدى كز او چكدمى * در معركه بين پلارك وى
نظامى كفته شعر
پلارك چنان تافت از روى تيغ * كه در شب ستاره ز تاريك منيع
و درين بيت بمعنى جوهر شمشير باشد و نيز كفته شعر
درفشان يكى تيغ چون چشم كور * پلالك بر او تافت چون پرّ مور
پلاس
بر وزن مماس پشمينهء سطبر و كليم و جاجيم ع كو خرقهام پلاس بود لقمهام سبوس سوزنى سمرقندى كفته شعر
كر ايرمن بساط پلاسين بكسترد * اين كودكان پلاس بكون برهمى تنند
و در اصطلاح بمعنى مكر و حيله آمده چه مردى مفلس مقروض در جواب مطالبهء طلبكاران جز اين كلمه جواب نداد حمل بر جنون او كرده ازو در كذشتند كمال اصفهانى كفته شعر
كردهاند از سيه كرى خلقى * با همهكس پلاس و با ما هم
انورى كفته شعر
خواستم كفتن كه دست و طبع او بحرند و كان * عقل كفت اين مدح باشد