قلاده زرّين است * هم خران را خز است پشماكند
پشمك
بر وزن چشمك حلوائى است مشهور و معروف و مصغّر پشم هم هست بسحاق اطعمه كفته شعر
زبان چرب و شير نيم تو كوئى مىشكافد مو * در آن حالت كه بر حلواى پشمك مىنهم دندان
پشن
بر وزن چمن نام موضعى است كه ميان پيران ويسه و طوس نوزر جنك واقع شد و فتح تورانيان را بود و اكثر پسران و نوادكان كودرز شهادت يافتند و آن جنك را جنك لاون و هماون نيز كويند و اين رباعى مشهور است كه هر مصراعى را شاعرى كفت مصرع آخر از فردوسى است و آن اينست شعر
چون عارض تو ماه نباشد روشن * مانند رخت كل نبود در كلشن
مژكانت همى كذر كند از جوشن * مانند سنان كيو در جنك پشن
شعر
به لاون كُه آمد سپاه كشن * شبيخون ز بيران بجنك پشن
پشنك
بر وزن پلنك نام پدر افراسياب بوده و افراسياب نيز نام پدر را بر پسر خود نهاده بود و او را شيده نيز مىكفتند كه خورشيدروى بود و در دست كيخسرو در دشت خوارزم كشته شد فردوسى كفته شعر
چه بشنيد سالار تركان پشنك * چنان خواست كايد به ايران بجنك
ز پيش پشنك آمد افراسياب * دلى پر ز كينه سرى پرشتاب
و هم فردوسى در صفت پشنك پسر افراسياب كفته شعر
كزين كرد دست چپش را پشنك * كه او داشتى زور و چنك پلنك
پشنك است نام و پدر شيده خواند * كه شيده بخورشيد تابنده ماند
ديكر ميل آهنى را كويند دراز و سر تيز كه بنّايان بدان ديوار سوراخ كنند و چارچوب مربع كه ميان آن بريسمان و نوار و چرم دوخته باشند و پر خاك و خشت كرده چار كوشهء آن بكيرند و ببرند و آن را زنبر نيز كفتهاند حكيم سوزنى كفته شعر
همچون پشنك كژى و ركناك شوخناك * كوئى كه كرز تورى در قبضهء پشنك
آن را كه از تو خورد بنا جايكه فتاد * برداشت از زمين نتواندش بىپشنك
و در فرهنك بمعنى جفا و ستم كفته و استشهاد به اين شعر نموده شعر
بىتيغ از ان اجل خپه سازد عدوت را * كز خون فاسدش نرود بر كسى پشنك
و بمعنى ترشّح آب و پاشيدن نيز آمده در بشنجيدن كذشته
پشهدار
بمعنى پشهغال است و پشهغال درختى است كه از آن پشه متكوّن شود و بعضى سفيدار دانستهاند و آن را به عربى شجرة البق كويند
پشى و پشيز و پشيزه
پول ريزهايست كوچك و نازك كه از مس سازند و بر آن سكه زنند و رايج كنند و فلوس معنى آن است حكيم ناصرخسرو كفته شعر
سخن تا نكوئى بدينار مانى * و ليكن چه كفتى بشيزه مسينى ؟ ؟ ؟
سوزنى سمرقندى كفته
نرح جماع از پشى رسيد بدينار * كار فروشنده است واى خريدار
و چون پولك ماهى به آن شباهت دارد آن را نيز پشيز و پشيزه كويند كه به عربى فلس خوانند و فلوس جمع آن است چنان كه خاقانى كفته شعر
پاى از سر اين حديث ورنه * فلسى ز هزار فلسفى به
كمال كفته شعر
سموم قهر تو با آب اكر عتاب كند * پشيزه داغ شود بر مسام ماهى شيم
و بر اغلب پولكها كه در جائى نصب كنند اطلاق كردهاند حتى چرمى كه بر دامن خيمه دوزند و ريسمانى ازو كذرانند كمال اسمعيل كفته ع چنان كه بر سپر خيزران بشيزهء سيم
پشين
بفتح اول نام پسر كيقباد است كه او را كىپشين نيز مىكفتهاند و سهراب و لهراسب نام پسران او بودهاند اروند نيز يكى از اولاد اوست فردوسى كفته شعر
بدار و نداز كوهر كىپشين * كه خواندى پدر بر پشين آفرين
و بكسر اول بمعنى ذات است اعم از آنكه منظور ذات واجب باشد يا ممكن و اين لغت در جهانكيرى و رشيدى نيست از فرهنك دساتير بدست آمده نقل شد
نمايش بيست و نهم در باى پارسى با غين نقطهدار
پغار
بفتح اول بر وزن دچار در برهان بمعنى عجب و تكبّر خودستائى آورده است
پغاز
بفتح اول بر وزن نماز چوبكى باشد كه درودكران در شكاف چوبى كه شكافند كذارند و كفشدوزان ما بين كفش و قالب نهند و در مؤيد الفضلا با راى بىنقطه آورده شمس فخرى كفته شعر
عدو شكارى كز دست و ساعد خصمش * كند به تيشهء نجّار حادثات پغاز
و اين بيت دلالت بر دست تيشه دارد
پغنه
بفتح اول و نون و سكون ثانى پلّه و پايه و زينه و نردبان را كويند شهاب مدارانى كفته شعر
پغنهء باغ و دولتت باشد * اين چهار آخشيج و هفت فلك
نمايش سىام در باى پارسى با كاف
پك
با اول مفتوح بىهنر و خودآرائى و خودآرائى و خودپسند را كويند و به اين معنى بضم اول هم كفتهاند و بمعنى هر چيز كُنده