زردشت است * هستش انكشترى بسوى قفا
كه در آن حلقه هردم انكشت است * طرفه حالى است اينكه اين مابون
خلق را پيشواى و خود پشت است
پشتاره
بر وزن رخساره مخفّف پشتواره است پشتواره اصلش پشتباره يعنى آن مقدار بار كه به پشت توان كشيد و بمعنى پشتىبان نيز آمده مولوى كفته شعر
چه پادشاست كه از خاك پادشا سازد * ز بهر يك دو كدا خويش را كدا سازد
ز بهر يك دو كدا خويش را زايد * نه مار را مدد و پشتوار موسى ساخت
نه لحظه لحظه ز عين جفا وفا سازد * دو جوى نور نكر از دو پير پاره روان
عجب مدار عصا را كر اژدها سازد
شيخ سعدى كفته شعر
چه غم ديوار امت را كه دارد چون تو پشتيوان * چه بيم از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتيبان
پشتك
با اول مضموم بثانى زده و تاء فوقانى مفتوح بكاف زده جامهء كوتاه كه تا كمر باشد و پشت آدمى را كرم كند و بيشتر مردم تبرستان آن را پوشند و در بعضى جايها آن را پشتى و عجايبى نيز نامند حكيم سوزنى كفته شعر
اكر جبّهء خاره را مستحقّم * ز تو بس كنم پشتى زند پچى
و آن را كلاپشت و كلاپشته نيز خوانند و در حرف كاف خواهد آمد ديكر مرضى است كه در دست و پاى ستور عارض شود و پخته شود و بسبب آن از رفتن باز مانند ديكر نوعى بازيست كه در برهان و فرهنك آمده
پشتلنك
با اول مضموم بثانى زده و تاء فوقانى مفتوح و لام مفتوح بنون زده و كاف عجمى ناقص و معيوب بود و هرزه و بيمعنى را نيز كويند سوزنى سمرقندى كفته شعر
در ملك تو بسنده نكردد به بندكى * نمرود پشه خورده و فرعون پشتلنك
و بحذف تاء نيز آمده سيف الدين كفته شعر
دعاكوئى ترا بهتر چه خواهى كرد شعرى را * كه دام ابلهان باشد عبارتهاى پشلنكش
و نام قلعهايست كه بر كوهى واقع شده حكيم فرخى در مدح محمود غزنوى كفته شعر
آنكه بركند بيك حمله در قلعهء تاق * وانكه بكشاد بيك تير دزارك زرنك
آنكه زير سم اسبان سپه خورد بسود * بزمانى دروديوار حصار پشلنك
پشتمازه
استخوان ميان پشت باشد كه آن را بتازى صلب خوانند حكيم ازرقى كفته شعر
بدان كهى كه به زخم سنان و ضرب تبر * ز پشت مازهء كردان كريز جويد باء
بر آسمان ز بسى كرد و خون ستارهء حوت * ز بيم تيغ به دريا در اوفتد به شناه
حكيم سوزنى كفته
به پشت مازهء كاو زمين رسد آسيب * چه بركشم خر خمخانه را به زير هجا
پشتو
بضم اول و ثالث و سكون ثانى و واو مجهول زبان افغانى را نامند كه افاغنه با هم تكلم كنند و در برهان بضم كفته و در جهان كيرى بفتح و بمعنى مرتبان سفالين كه معرب آن بستوقه باشد و آن را بباى تازى و سين غير منقوطه نيز كفتهاند و اعراب آن را نيز برهان بفتح و جهانكيرى بضم اول و ضم تا و واو آوردهاند
پشك
بفتح اول و ثانى شبنم باشد و آن را اپشك و افشك نيز كفتهاند ديكر بمعنى برابر و برابرى كردن آوردهاند حكيم نزارى قهستانى كفته شعر
بحسن افتاده با خورشيد در پشك * بقامت سرو را افكنده در رشك
ديكر بمعنى عشق و درآويختن و بمعنى جعل و جغد نيز آوردهاند و با اول مضموم و ثانى مفتوح بكاف زده كربه را نامند حكيم سنائى كفته شعر
تو كلام خداى را بىشك * كرنهء طوطى و حمار و پشك
اصل ايمان و ركن تقوى دان * كان ياقوت و كنج معنى دان
كمال غياث كفته سابقا نيز مرقوم شعر
از چرخ تا كبوتر و از مرغ تا شتر * از كرك تا به برّه و از موش تا پشك
روزىخوران خوان پر از نعمت تواند * هر كوشهء كه مىنكرم صد هزار لك
و با اول مضموم مكسور نيز كفتهاند بمعنى سركين آهو و كوسفند و بز و شتر و امثال آن است و آن را پشكر و پشكره و پشكله و پشكله نيز نامند مولوى كفته شعر
كفت جايش را بروب از سنك و پشك * ور بود ترريز بر وى خاك خشك
و بمعنى خنبره و مرتبان نيز كفتهاند و بكسر اول و سكون ثانى قرعه را كويند كه شريكان در ميان خود براى تقسيم اسباب و اشياء بيندازند و بهر كس بيفتد به او دهند و در مثل است كه فلان پشكش با فلان افتاد يعنى موافق شدند و متفق كرديدند و پشكل دره جائى است از توابع قزوين
پشكال
فصل باران هندوستان را كويند كفتهاند شعر
هم خندد و هم سرشك بارد * كوئى پشكال هند دارد
و آن را پرشكال نيز كويند مسعود سعد كفته پرشكال اى بهار هندستان
پشل
بكسر اول و ثانى و سكون لام دو چيز را كويند كه بر يكديكر زنند تا صدا كند
پشماكند
بفتح اول و سكون ثانى و ميم بالف كشيده و كاف فارسى مفتوح چيزى باشد كه آن را پرپشم كنند و ما بين پشت ستور و تنك بار كذارند و بمعنى پالان الاغ نيز كفتهاند حكيم سنائى كفته شعر
كفش عيسى مدزد و از اطلس * خر او را مساز پشماكند
خاقانى كفته شعر
هم مكان را