عرب بر ره شعر دارد سوارى * پزشكى كزيدند مردان يونان
حكيم اسدى كفته پزشكى نه خوب آيد از ميزبان
پزوى
بفتح اول و سكون ثانى و واو بتحتانى كشيده بمعنى فرومايهترين مردمان كه آن را عرب ارذل ناس كويد
نمايش بيست و ششم در باى پارسى با زاى پارسى
پژ
بفتح اول و سكون ثانى زمين پست و بلند و كوه و كتل ابو الفرج رونى كفته
در ترازوى همّت اعلاش * دانك سنك آمده پژ بهمن
ديكرى كفته شعر
در جناب تو وهم و خاطر كژ * راست چون لاشه بر كريوهء پژ
ديكر بمعنى كتل كه به عربى عقبه خوانند و بمعنى كهنه و مندرس و چرك و ريم نيز آمده
پژاكن
بر وزن مساكن زشت و پليد و چركين است
پژاوند
بمعنى پساوند است يعنى چوب پشت در كه براى باز نشدن در در پشت در اندازند و اين مركب است از پژ و آوند و پژ بمعنى كوه و كتل مرقوم شده و اوند نسبت است يعنى در محكمى نسبت دارد بكوه فخرى كفته
درهم شكند كرچه بود حصن عدو را * از سدّ سكندر درو از قاف پژاوند
پژمان
بمعنى اندوهكين در زاى عربى كذشته و اين اصحّ است
پژمرده
بر وزن دلبرده بمعنى غمناك و اندوهكين معروفست و آن را پژمريده نيز كويند
پژند
بر وزن نژند كياهى است مانند اسفناج كه پزند و داخل آش كنند
پژواك
بر وزن غمناك بمعنى آوازيست كه در كوه و كنبد كنند و همان را شنوند و به عربى آن را صدا خوانند ملا جامى كفته شعر
يك صوت بر دو كونه همىآيدت بكوش * كاهى صدا همى نهيش نام و كه ندا
پژولش
بفتح اول و ضمّ ثانى و لام مفتوح و شين ساكن بمعنى درهم شدن و پژوليدن پريشان كرديدن و پژوليده درهم كرديده مولوى معنوى كفته شعر
يك شب اين ديوانه را مهمان آن زنجير كن * ور پژولاند سر زلف ترا ژوليده كير
هم او كفته شعر
زن كنيزك را پژوليده بديد * درهم و آشفته و دنك و مَريد
و بمعنى تفحص و جستجو و بازپرس نيز آمده
پژوم
بفتح اول و ثانى مضموم و واو معروف درويش و فقير و بىاعتبار را كويند و پژومان جمع پژوم است يعنى درويشان و كدايان
پژوهش
بر وزن نكوهش بمعنى تجسّس و تفحص و جستجو آمده فردوسى كفته
چنين داد پاسخ ورا نامدار * كه كر من به پيچم سر از شهريار
بدين كيتى اندر نكوهش بود * بدان پيش يزدان پژوهش بود
هم او كفته شعر
پژوهيد بسيار و پرسيد چند * نيامد ز خوبان كس او را پسند
و پژوهيدن نيز مصدرپژوه است كه جوينده باشد مانند دانشپژوه و حكمتپژوه يعنى جويندهء حكمت و دانش
پژوهندكى
بر وزن شكوهندكى بمعنى جستجو كردن و بحقيقت امرى رسيدن شيخ نظامى كفته
در او كرد بايد پژوهندكى * كه از ما ندارد شكوهندكى
پژوهنده
بر وزن فروشنده بمعنى جوينده و تحقيقكننده شيخ نظامى در توحيد كفته شعر
پژوهنده را ياوه زان شد كليد * كز اندازهء خويشتن در تو ديد
و بر اين قياس پژوهيد يعنى جستجو كرد و پژوهيده يعنى جوئيده و عاقل و دانا و پژوهيدن مصدر آنها است
پژوين
بر وزن قزوين بمعنى چركين و كثيف و چركين داشتن را نيز كويند پوربهاى جامى كفته شعر
از جفاها در حق من هيچ نيست * كان پليد مدبر پژوين نكرد
و پژوى بمعنى فرومايه و رزل مرقوم شده
پژه
بفتح اول و ثانى و اخفاء هاى بمعنى همان پژ است كه بمعنى كوه و كتل كذشت صاحب فرهنك منظومه كفته شعر
پژ چو عقبه است و بوم و برچو زمين * چو زمين لرز بومَهَن مىبين
پژهان
بر وزن سلطان بمعنى غبطه است و سابق برين كذشت
نمايش بيست و هفتم در باى پارسى با سين
پس
با اول مضموم پسر را كويند حكيم فردوسى كفته شعر
بيامد نخست آن سوار هژير * پُس شهريار جهان اردشير
باستاد در پيش نيزه بدست * تو كفتى مكر طوس اسپهبد است
هم او كفته شعر
پس آكاه كردند از آن كارزار * پس شاه را فرخ اسفنديار
همچنانكه پس مخفف پسر است دخت نيز مخفف دختر است بلكه دُت مخفف دخت است و در محلّ خود بيايد
پسا
بباى فارسى نام شهريست از فارس كه پارسا كرد مىخواندهاند و بتدريج تخفيف يافته پسا شده و پسا شيرى كه در ميان اعراب بسا سيرى كويند از اهل آنجا بوده در بلوك شهر پسا سرويست كه سى زرع بلندى دارد و قطر بيخ آن زياده از دو زرع
پساچين
با جيم پارسى ميوهء كه در باغها پس از چيدن ميوها بجا مانده باشد و پس از همه آن را بچينند
پسادست
بمعنى نسيه باشد كه چيزى بخرند و چند روز ديكر قيمت آن را بدهند بر خلاف پيشادست كه پيش از خريدن دهند و آن را به عربى بيعانه كويند
پسافتاده
از قفا مانده و چيزى ذخيره كرده و آن را پسافكنده