دو صد تومان بوده اين نظم بسلطان فرستاد شعر
شاه دشمن كداز دوستنواز * آن جهانكير كو جهاندار است
بش يوز آلتون كرم نمود به من * لطف سلطان به بنده بسيار است
سيصد از جمله غايب است كنون * در براتم دو صد بديدار است
يا مكر من غلط شنيدستم * يا كه پروانهچى طلبكار است
يا مكر در عبارت تركى بش * يوز آلتون دويست دينار است
شرف شفروه كفته شعر
ز نو تازه كن خلعت حسن هردم * پس آنكه براتى بشمع خورافكن
اين برات افادهء معنى پروانه مىكند و اللّه اعلم
پروانهء روم
لقب امير معين الدين كاشانى است كه از جانب هلاكو خان ابن جوجى خان بن چنكيز حكومت و فرمانفرمائى ولايت روم داشته و به خدمت مولانا جلال الدّين محمّد صاحب مثنوى اظهار ارادت مىكرده و در نكارش كتاب فيه ما فيه روى سخن مولوى با اوست و يكى از فضلا كفته ع سئوآلى دارم از پروانه روم
پروپاى
بمعنى پاى و پر است يعنى تاب و طاقت چنان كه كذشت
پرور
بر وزن صبور بفتح اول و ضم ثانى بمعنى پيوند چه پيوند درخت بدرخت چه پيوند انسان به انسان و به وزن زركر فراويز و سجاف جامه را كويند و از برهان نقل شده عهده بر اوست همانا پروز را پرور خوانده
پروردكار
معروف است كه بمعنى رب باشد و مجازا بر پادشاه نيز استعمال كردهاند و به عربى ربّ النّوع كويند و در محلّ خود بيايد پروردن و پرورش مشتق از آن است و بمعنى پروردن و پرستش نيز مىآيد
پرورش
بمعنى پروردن معروف است بمعنى طاعت و عبادت نظامى كفته شعر
شه از خواب دوشينه سر بركرفت * نيايش كرى كردن از سر كرفت
به نيكى ز نيكى دهش ياد كرد * بدين پرورش كيتىآباد كرد
افادهء معنى تعليم دادن و پروردن نيز مىكند
پروز
بفتح اول و ثالث بر وزن مركز بمعنى اصل و نسب و نژاد و كوهر آمده حكيم فردوسى كفته شعر
به دو كفت من خويش كرسينورم * بشاه آفريدون كشد پروزم
و بمعنى فراويز جامه كه بمعنى سجاف است نيز آمده جمال الدين عبد الرّزاق اصفهانى كفته شعر
بتى كه مركز مه لعل آبدار كند * مهى كه پروز كل مشك تابدار كند
و نوعى از سبزه كه در نهايت سبزى و حلاوت است كه آن را فريز و فرزد نيز كويند و در برهان بمعنى فرش كستردنى و پنبه و وصله نيز آورده و بمعنى سبزه كه فريز و فرزد كويند حكيم خاقانى كفته شعر
پروز سبزه دميد بر نمط آبكير * زلف بنفشه خميد بر غبب جويبار
و ديكر بمعنى حلقه زدن لشكر چه پياده و چه سواره حكيم قطران كفته شعر
سحاب كرد كُه اندر همى كشد پروز * شمال كرد كل اندر همى كند پرواز
پروش
بر وزن خموش جوششى كه از اعضاى آدمى برمىآيد و آن را به عربى بثره كويند
پرون
بر وزن ارزن چرخ ابريشم را كويند كه بپاى كردانند ابو الفرج رونى كفته شعر
از تفاخر چو كرم پيله سپهر * تار مهرش كشيده بر پرون
پروند
مزرعهايست از مضافات قزوين و بمعنى امرو يعنى پسر ساده نيز آمده در برهان چنين نوشته ولى برهان ندارد دور نيست كه امرود را امرو نوشته باشد
پرونده
به سكون ثانى بر وزن ارزنده بسته جامه و قماش را كويند كه به عربى زرمه خوانند شاعرى كفته شعر
كيسهام زو پر است از بدره * خانهام زوست پر ز پرونده
پروه
با اول مفتوح بثانى زده و واو مفتوح و هاء مختفى بر وزن مروه چيزى را كويند كه در تاختوتاز از چنك دشمن بيرون آورده تصرّف كنند و آن را بتركى الجاء خوانند شرف اصفهانى كفته شعر
آن جكركوشهء ياقوت كه از كان خيزد * در شبيخون سخا پروهء يغماى تو باد
و بمعنى چادر و پروين نيز آمده اين صورتى است كه از برهان نقل شده و چنان بخاطر مىرسد كه به آن معانى كه او ذكر كرده برده را كه مرادف اسير است پروه خوانده و با آن شعرا نسب است
پروهان
با هاء به وزن خركمان بمعنى ظاهر و آشكارا آمده اثير الدين كفته
زو پشت روزكار قوى كشته اين سخن * در روى روزكار بكويم بپروهان
پرويز
با اول مفتوح بثانى زده و واو مكسور و ياء مجهول و زاء منقوطه لقب خسرو بن هرمز بن انوشيروان است و در اين باب وجوه كفتهاند و صاحب جهانكيرى چنان كه رسم اوست خواهد كه يك لغت را از مجاز و حقيقت چندين معنى كويد كفته اين اسم هفت معنى دارد و چيزها شمرده از قول كامل التواريخ بمعنى مظفّر و عزيز و از قول صاحب مفاتيح العلوم بملك العزيز ترجمه كرده و كفته جامع مجمع الانساب آورده كه ماهى را پرويز كويند و چون پرويز ماهى را دوست داشتى و بسيار خوردى اين لقب يافت و نظامى كفته كه پرويز آلتى است كه بدان شكر پزند شعر
از آن بدنام آن شهزاده پرويز * كه بودى