در سخن كفتن شكرريز
و غير اين هم ديدهام مصرع ثانى بلفظ ديكر بمعنى پختن و بمعنى پروين ديكر بمعنى جلوه كردن آورده تا هفت معنى را اثبات كند اين شعر مولوى را نيز شاهد مدعاى خود كرده شعر
شمس الحق تبريزى * آنجا كه تو پرويزى
از تابش خورشيدت * هركز خطر نىنى
حق آن است كه اين معانى اغلب ناموجه است زيرا كه بمعنى مظفر قياسى است چه فيروز بمعنى مظفر است نه پرويز مكر از روى قلب پيروز را پرويز توان كفت چنان كه درويش را دريوش و درويزه و دريوز را قلب كردهاند ديكر آنكه در پارسى پرويز بمعنى ماهى ديده نكرديده و اين وجوه وقتى محقق خواهد شد كه بعد از چند سال پدرش او را بدين نام خوانده باشد و نام را در كودكى بر اولاد نهند نه در بزركى و همين بحث در لقب قابوس وشمكير در جاى خود خواهد آمد و بمعنى آلت شكرپزى معلوم نيست بمعنى جلوهكرى نامناسب نيست چه پرويز بحسن و جمال موصوف بوده و پر بمعنى پرتو و فروغ مناسبت دارد كه معنى فروغمند از آن استنباط شود و مىتواند بود كه پرريزى كفته باشند و پر بمعنى پرتو درست و با معنى بيت انسب است و بمعنى پروين نيز ملايمت دارد زيرا كه پروين بعلو و تابش معروفست و شعر مولوى كه كذشت در ديوان مولوى چنين نوشتهاند شعر
شمس الحق تبريزى * آنجا كه تو بفروزى
در تابش خورشيدت * هركز خطر فى نى
نزارى قهستانى كفته شعر
زمانه خاك تو هم عاقبت به پرويزن * فروكذارد اكر ماوراى پرويزى
و در اينجا بمعنى پرويز و پروين هر دو مناسبت دارد و اللّه اعلم و اين شعر نزارى قهستانى بمعنى پختن و پرويزن مناسبت دارد كه كفته شعر
تو خسروى و من از صدق دل نه از پى زر * بر آستانه قصر تو خاك پرويزم
پرويزن
با اول مفتوح بثانى زده آلتى باشد كه بدان آرد و شكر و ادويه كوفته نپزد حكيم سنائى كفته شعر
كرده از كرز و نيزه بر دشمن * استخوان آرد پوست پرويزن
و آن را پروزن نيز كويند
پرويش
بر وزن درويش تقصير و كاهلى در كارها كردن و فرويش بدل آن است امير خسرو كفته شعر
اژدها پيش است و تيغ اندر عقب و ايّام تند * ره مده اى دوست سوى خويشتن پرويش را
پروين
چند ستارهء كوچك باشند يك جا جمع شده در كوهان ثور و آن را به عربى ثريّا خوانند حكيم لامعى كفته شعر
پروين ز حدّ شام و سهيل از حد يمن * اين روى كرده زى آن آن روى سوى اين
خواهند خورد كفتى هر دو بهم شراب * كر آسمان كندشان يكباره كى قرين
عمادى شهريارى كفته شعر
كمان نبرد خرد تا نديد بادهء تاك * كه حامل است بخورشيد خوشهء پروين
ظهير فاريابى كفته شعر
آسمان چون زمين مجلس شاه * جلوهكاه جمال حور العين
قدح مى در او ز سكرهء ماه * طبق نقل خوشهء پروين و آن را پرن و پرو
نيز كفتهاند چنان كه مرقوم شد
پرّه
بر وزن ذرّه با اول مفتوح و ثانى مشدّد حلقه زدن لشكر باشد چنان كه انورى كفته شعر
كر پرّه زند لشكر غرمت نبود تك * جز داخل آن نيز رديف سرطان را
ديكر بمعنى دامن و كناره مثل پرّهء بيابان و پرّهء كوه مولوى كفته شعر
برنشان پاى آن سركشته راند * كرد از پرّهء بيابان برفشاند
فخر كركانى كفته شعر
هميدون پرّهاى كوه قارن * به پيشش همچنان آيد كه كلشن
ديكر بمعنى جزئى از قفل است كه قفل بدان محكم شود سيف اسفرنكى كفته شعر
ناطقه بىاختيار مدح تو سازد * پرّهء قفل سخن كليد زبان را
جامى در يوسف زليخا كفته فتادى قفل جائى پرّه جائى ديكر بمعنى برك كاه حكيم خاقانى كفته شعر
برنتوانم كرفت پرّهء كاهى ز ضعف * كرچه به صورت يكى است روى من و كهربا
از بهر جذب خنجر بيجاده رنك اوست * در آخر مجرّه اكر پرهء كَه است
ديكر بمعنى پرّهء آسياب و دولاب و امثال آن خاقانى در قسميّه كفته
بارّهء پدر و مثقب و كمانه و مقل * بخرط مهرهء كردون و پرّهء دولاب
بمعنى پهلو و جنب نيز كفتهاند
پرهازه
بر وزن دروازه چوب پوسيده و ركوى سوخته كه بالاى سنك چخماق كذاشته چخماق زنند تا آتش كيرد و آن را پده و پود و خف نيز كويند
پرهختن
بفتح سيم و سكون خاء نقطهدار بر وزن برجستن بمعنى ادب كردن آمده شمس فخرى كفته شعر
ابو اسحق سلطانى كه در رزم * چو كينش تيغ بىباكى برآهخت
بسان هندوان ترك فلك را * به چوب كين بماليد و بپرهخت
پرهوده
بر وزن فرموده سخن بيهوده و جامهء كه از حرارت آتش رنك آن بكرديده باشد و آن را بيهود نيز كويند
پرهون
بر وزن مجنون دايره و هر چيز ميانتهى را كويند مانند چنبر و طوق و هالهء ماه و بمعنى محوّطه و حصار نيز آمده و در باى ابجد مرقوم شد