تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
لطافت و نرمى باشد در فرهنك جهانكيرى براى لغت اول اين دو بيت حكيم منوچهرى شصت كله دامغانى را شاهد آورده و صاحب برهان قاطع و رشيدى نيز چنين نكاشته‌اند شعر
از فروغ كل اكر اهرمن آيد بر تو * از پرى با زندانى دورخ اهرمنا چونكه زرّين قدحى بر كف سيمين صنمى * يا درخشنده چراغى بميان پرنا
مؤلف كويد كه درين قصيده تا آخر الفهاى زايده آمده چنان كه كفته شعر
نوبهار آمد و آورد كل و ياسمنا * باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا كبك ناقوس‌زن و شارك سنتورزن است * فاخته ناى زن و بط شده طنبورزنا كبك پوشيده يكى پرهن خزّ كبود * كرده پرقير مسلسل دو بر پيرهنا نركس تازه چو چاه ذقنى شد به مثل * كر بود چاه ز دنيا روز نقزه دقنا چونكه زرّين قدحى بر كف سيمين صنمى * يا درفشنده چراغى بميان پرنا
در اين صورت كه در قوافى تمام قصيده الف زايده آورده چكونه در يك بيت الف جزو كلمه مىشود كه پرنا مركّب خوانده شود بلى مىتوان كفت كه پرن و پرنو و پرنيان بمعنى ديباى مذكور باشد ديكر آنكه بيتى كه صفت نركس است بعد از فروغ كل ع چونكه زرّين قدحى در كف سيمين صنمى نوشتن بىتشبيه بلكه بىمعنى است و اينكه از اديب آورده كه شعر
به روى و سينه و ساعد خجل شدند از وى * يكى حرير و دوم حله و سيم پرنا
آن هم الف زايده است و بيتى در شاهد پرنون از ناصر آورده و در آن بيت دو غلط است شعر
كرچه ز پشمند هر دو هركز بود است * پيش تو اى دوربين حرير چو پرنون
چه حرير و پرنون هيچيك از پشم نيستند و هر دو ابريشمند عجب‌تر كه رشيدى نيز چنين نوشته كويا سهو كتّاب باشد اصل شعر اينست كه ناصرخسرو علوى كفته
كرچه نسيجند هر دو هركز بود است * پيش تو اى دوربين كليم چو پرنون
حكيم قطران در صفت بهار كفته شعر
نپرّد بلبل اندر باغ جز بر بدّ ؟ ؟ ؟ و مينا * پنويد آهو اندر دشت جز برقالى و پرنون

پرناك

بضم اول و سكون دويم و نون بالف كشيده و بكاف زده نام طايفهء از تركان است و در برهان كفته برنا آدم جوان و اول عمر را كويند و حال آنكه برنا بباى عجمى است نه باى فارسى و ضم نيست بلكه بفتح است چنان كه مرقوم است

پرنج

بفتح اول و ثانى نوعى از غله باشد شبيه بكندم ليكن از كندم لاغرتر و باريك‌تر

پرند

بر وزن كمند بافتهء ابريشمى و حرير ساده و شمشير جوهر دار حكيم ابو القاسم عنصرى در صفت عمارت خواجه حسن ميمندى وزير سلطان محمود كفته شعر
حصارهاى پر امثالهاى مينارنك * ارم نيند و جدا هريكى ارم كردار بسان قبّه‌وار شك مانويش غلاف * بسان كعبه و ديباى خسرويش ازار چه ديبهء كه برنك پرند هندى تيغ * زبرجدينش پود و زمرّدينش تار
خاقانى كفته شعر
خنجر تو چون پرند روشن و بازينت است * خون دل عاشقان نقش پرند تو باد
و بمعنى پروين نيز كفته‌اند آن را پرن نيز كويند و بمعنى فريز كه آن سبزه‌ايست نورسته نيز مجازا اطلاق مىشود بمناسبت سبزى رنك آن و بكسر فاء معرب است

پرنداخ

بفتح اول و ثانى و سكون ثالث و دال بىنقطه و خاء نقطه‌دار بمعنى تيماج و سختيان يعنى چرم است

پرندآور

تيغ و شمشير جوهردار است در كلستان ارم كفته‌ام
پرندآور برآورد از نيامش * بعزم رزم بهر انتقامش

پرندك

بفتح اول و ثانى و رابع و سكون ثالث و كاف پشته و كوه كوچك و تل كه در ميان دشت و صحرا واقع شده باشد

پرندوار و پرندوش

بفتح اول و ثانى و سكون ثالث بمعنى شب روز كذشته و در لغت دويم با واو مجهول به همين معنى مولوى معنوى كفته
پرندوش و پرندوش چسان بود خرابات * بكوئيد و مترسيد اكر مست خرابيد و آن را پرندوشين
نيز كويند بمعنى پريشب چنان كه انورى كفته شعر
بود از باقى پرندوشين * شيشهء نيمه بر كنارهء طاق

پرندين

هر چيز كه از حرير سازند و از پرند دوزند حكيم اسدى طوسى در صفت رود و مرغابيان كفته شعر
ز هر سو بىاندازه در وى به جوش * بتان پرندين پردلّه پوش
و درين بيت بت بفتح بمعنى مرغابى است و بط باطا معرب آن است

پرنك

بفتحتين شمشير جوهردار و بمعنى جوهر آن مرادف پرند و بكسر تين بمعنى برنج كه يكى از فلزّات است و فرند بكسر فاء معرّب معنى اول

پرنو و پرنون و پرنيان

بمعنى ديباى منقش كه مذكور شد حكيم فردوسى كفته شعر
درختى كه پروردى آمد ببار * به بينى برش هم كنون در كنار كرش بار خار است خود كشتهء * دكر پرنيان است خود رشتهء
1
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 225 | رضا قلى خان ( هدايت )