تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
شهناز * زخمهء رود زن نه پست و نه تيز زلف ساقى نه كوته و نه دراز
عراقى كفته شعر
مطرب عشق مىزند هردم * چنك در پردهء چغانهء عشق
وقتى من نيز كفته‌ام شعر
شده پرخون ز كار اين پرده * دل من پرده پرده همچو انار هم درين پرده هردم آهنكى است * به ز آواز بربط و مضمار اندران پرده بسكه پرده‌كيان * همه زيبا خرام و كل رخسار

پرده‌نشين

مستورهء خلوت‌نشين را كويند حافظ شيرازى كفته
در كار كلاب و كل حكم ازلى اين بود * كاين شاهد بازارى و ان پرده‌نشين باشد

پرز و پرزه

بضم بمعنى آنچه در روى سقرلات و ديكر پشمينها بعد از پوشيدن ظاهر شود حكيم انورى كفته شعر
از چه خيزد در سخن حشو از خطا بينى طبع * از چه افتد پرزه بر ديبا ز ناجنسى لاس
و كاغذ بدقماش را نيز كويند حكيم سنائى كفته شعر
پيشم آرد دوات بن سوراخ * قلم سست و كاغذ پرزين
بعضى پزوين خوانده‌اند و ديكر آنچه زنان به خود بركيرند و فرزجه معرب پرزه است و بمعنى ليقهء دوات نيز آمده

پرزك

با زاى پارسى بر وزن مردك در برهان بمعنى كريستن و كريه كردن آورده حكيم قطران كفته شعر
عرش و كرسى در آب شد پنهان * بسكه كردم ز فرقتت پرزك

پرزيوند

بفتح اول و سكون ثانى و ثالث بتحتانى رسيده و واو مفتوح بنون و دال برهان كفته بمعنى صريح و واضح باشد كه در مقابل رمز و ايماست و در فرهنكها نديدم

پرس

با اول مفتوح بثانى زده بمعنى پرده بود و پرس‌دار پرده‌دار

پرسا

بضم اول و سكون ثانى و سين بىنقطه بمعنى خبر كيرنده و پرسنده آمده چنان كه جويا بمعنى جوينده

پرستار

بر وزن طلبكار بمعنى غلام و كنيز و خدمتكار و پرستنده ع
پرستاران خسرو در رسيدند
ديكر بمعنى طاعت و عبادت كردن كفته‌ام شعر
شايد ار مؤمنان ز من برمند * كه بتى را بجان پرستارم
ديكر بمعنى خدمت‌كنندهء بيمار كفته‌اند شعر
پرستارى ندارم بر سر بالين بيمارى * مكر آهم ازين پهلو بدان پهلو بكرداند
و پرست بمعنى پرستنده مانند خداپرست و آفتاب‌پرست و اصل آن پرستش است

پرستك

بمعنى پرستوك است كه آن را پرستو نيز كويند حكيم سوزنى كفته شعر
بقصر جاهش ار پرّد پرستك * كند از شهپر سيمرغ كاوك
و باى فارسى با تا تبديل يافته سعدى كفته شعر
لبان لعل چون خون كبوتر * سواد زلف چون پرّ پرستو

پرسم

بفتح باء و ضم سين مهمله آردى كه بر خمير پاشند تا بر تخته نچسبد بسحاق اطعمه در مرثيه بغرا كفته شعر
خميرش ز پرسم بسر ريخت كاه * نمك كشت چون سركه رويش سياه

پرسه

بفتح اول و ثالث مخفف پارسه است كه بمعنى كدائيست قاضى نور كفته
هواى پرسهء بازار همّتت دارد * سحاب از آن به كف خود همى كشد اذيال

پرسياوش

نام كياهيست باريك و سياه‌فام و آن را پرسياوشان نيز كويند و نام شكلى از اشكال فلكى است

پرغزه

مخفف پرغازه است و آن بيخ و بن پر جانوران پرنده باشد كه به بدن ايشان چسبيده باشد

پرغونه

با اول مفتوح بثانى زده و غين مضموم و واو معروف و نون مفتوح و هاء مختفى بمعنى زشت و نازيبا است و آن را فرخج نيز كويند

پرك

با اول و ثانى مفتوح نام ستارهء سهيل است خواجه عميد كفته
طاسك نه شكسته شد بر سر پاى هر مهى * غور محيط بسته شد كرد ستارهء پرك
و بضم قريه‌ايست در لارستان فارس قلعهء محكم دارد و معرب آن فرك است و با اول مكسور بثانى زده پلك چشم باشد حكيم فردوسى كفته شعر
نمانم كه برهم زند پرك چشم * نكويم سخن پيش او جز بخشم
در برهان كفته نام رودخانهء هم هست مطلق صدا و ندا را نيز كفته‌اند

پركار و پركاره

معروفست كه بدان دايره كشند و فرجار معرب آنست

پركاله

بر وزن هرساله با اول مفتوح بثانى زده بمعنى پاره و لخت از هر چيزى اميرخسرو كفته شعر
من آب طلب كردم ازين ديدهء خونبار * او خود همه پركالهء خون جكر آورد
مختارى كفته شعر
بلبلا امروز من در كلستانم كل مجوى * از جكر پركالها بر نوك هر خارى به‌بين
و پارچه و جنسى است از بافته ريسمانى كه مانند مثقالى بود شيخ علىنقى كمره‌ئى كفته شعر
دربار سر شكم همه بر كالهء خون است * اين قافله را راه مكر بر جكر افتاد

پركام

با اول مفتوح بثانى زده بچه‌دان را كويند و آن را بوكان و زهدان نيز كفته‌اند

پركان

بر وزن اركان بمعنى جهل باشد كه در برابر علم است و آن ساكت بودن از جواب است بسبب عدم معرفت