كه مصحف شده من نيز كفتهام شعر
هركه خواهد به من كند پرخاش * عاشق و رندم و بكويم فاش
و پرخاشجو و پرخاشخر و پرخاشخواه و پرخاشكر همه بمعنى جنكجو و درين لغت هم عربان تصرّف نموده باى عجمى را عربى و فتحه آن را كسره كردهاند و برخاش كويند
پرخج و پرخش
با اول و ثانى مفتوح كفل و ساغرى اسب و استر و كاو و امثال آن را كويند با فا نيز تبديل مىيابد فرخج و فرخش مىشود مختارى در صفت اسب كفته شعر
ديوسيرت سروش نصرت بخش * ببرسينه پلنكرخش پرخش
مسعود سعد سلمان كفته
همى تا كيم كرد بايد نكاه * به پشت و پرخش غليواژ و رنك
پرخو
با اول مفتوح بثانى زده و فتح باء و ضمّ خاء و بعضى بر وزن پرتو دانستهاند و جائى را كويند كه در كنج خانها سازند و پر از غلّه كنند حكيم آذرى كفته شعر
كند مدّ خر قدرش كهء ذخيرهء جود * بجاى خنب نطاقات چرح را پرخو
ديكر بمعنى بريدن شاخهاى زياده از درخت تا درخت باندام نشو و نما كند و آن را خو نيز كويند
پرخيده
بر وزن فهميده سخن مرموز و پوشيده و غير واضح را كويند از فرهنك دساتير نقل شده
پرد
بفتح اول و ثانى و سكون دال يعنى پرواز كند و ديكر بمعنى لاى چنان كه كويند يك پرد و دو پرد يعنى يك لاى و دو لاى پس پرد مخفف پرده است زيرا كه كويند يك پرده نازكتر يا سطبرتر پنبهء فلان جامهء مرا يك پرده كم يا بيش بكذار رشيدى كفته كه پرد بضمّ اول و فتح ثانى يعنى پر شود و اين بيت سعدى را شاهد آورده
تو خود را كمان بردهء پرخرد * سبوئى كه پر شد ديكر چون پُرد
انائى كه پر شد ديكر چون پُرد هم ديده شده و كفتهاند بضم در لغت اهل كيلان بمعنى پل است و اللّه اعلم و برهان كفته بمعنى خواب محمل نيز آمده و بكسر اول و فتح ثانى بمعنى كردد كه مشتق از كرديدنست نيز نوشته
پردا
به وزن و معنى فرداست و اين افصح است باعتبار اصل لغت پارسى چنان كه در نامهاى كهن باى پارسى بيش از فا است چنان كه پرمان اصل فرمان و پرمود اصل فرمود است
پرداخت
بر وزن افراخت ماضى خالى كردن و فارغ كشتن باشد يعنى خالى كرد و فارغ كشت و ماضى آراستن و جلا دادن و در ساختن و مرتب كردانيدن نيز آمده و بمعنى توجه نمودن و مقيّد شدن شيخ نظامى كفته شعر
من كه به اين آينه پرداختم * آينه ديده درانداختم
و بمعنى نواختن ساز و نغمه هم او كفته شعر
چو رود باربد اين پرده پرداخت * نكيسا زود چنك خويش بنواخت
ديكر بمعنى فارغ شدن كفته شعر
از خواندن نامه چون بپرداخت * تعويذ كلوى خويشتن ساخت
و بر اين قياس پرداخت و پرداخته و پردخت و پرداز امر بپرداختن و فاعل پرداختن مانند چهرهپرداز و كارپرداز و نقش پرداز و مىپرداز و نمىپردازد يعنى رسيدكى مىكند به كار كسى يا نمىكند شيخ سعدى كفته شعر
كسى بعيب من از خويشتن بپردازد * كه هر كه مىنكرم با تو عشق مىبازد
هم او كفته تو خود بچارهء بيچاركان نپردازى
پرداختن
بمعنى فارغ كشتن و به همان معانى كه مذكور شد و برين قياس پرداخته و پردخت و پردختن و پردخته همكى به آن معانى مذكور است
پردال
بر وزن و معنى پركال است كه پركار باشد كه آلت دايره كشيدنست
پردسه
بكسر اول و سيّم بمعنى باغ و حديقه و آن را پرديس نيز كويند و فردوس معرب آن است و كويند اصل اين لغت رومى بوده حكيم نزارى قهستانى بمعنى بهشت كفته شعر
با حسابى كه هست هندسهكاه * چون توانى تو كشت پرد سر خواه
پردك
با اول مفتوح بثانى زده و دال مفتوح بكاف زده چيستان باشد كه به عربى لغز كويند كه شعرا بطريق سئوآل در مطلع كويند مثلا چيست آن لعبت پرىپيكر و امثال آن و بباء عربى مضموم نيز كفتهاند ولى چون چيستان و لغز و معما مضمونى مبهم و پوشيده است بباى پارسى اولى است و معنى پردك سخن پوشيده خواهد بود و كاف بجاى هاء پرده و تصغير پرده مىباشد يعنى پوشيدنى كوچك اميرخسرو كفته شعر
ز پردكهاى دورادور بسته * كه از فكرش دل داناست خسته
و پردكى هر چيز پوشيده را كويند عموما و زنان مستوره را خصوصا مىنامند
پردل
بر وزن مشكل بمعنى شجاع و دلاور و دلير و جوانمرد و سخى آمده
پرده
معروف است و بمعنى رشته كه بر دستهء سازها بندند براى نكاه داشتن انكشتان جهة حفظ مقامات و اكنون از كثرت استعمال مقامات را نيز پرده كويند و كفتهاند شعر
در پرده كفت مطرب و جز پير مىفروش * آكه نشد كسى كه در اين پرده راز چست
حكيم فرخى كفته
سر و ساقى و ماه رود نواز * پردهء بسته در ره