تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
بر وزن صدمه نيز كويند و سابق برين اشارت شد كه خوردنىست كه فقرا و درويشان بدريوزه از در خانها جمع كنند

پدرود

بفتح بمعنى سلامت و وداع باشد و راى آن مضموم و واو معروف است شيخ نظامى كفته شعر
اكر قطره شد چشمه بدرود باد * شكسته سبو بر لب رود باد
خواجه حافظ كفته شعر
ماه كنعانى من مسند مصر آن تو شد * كاه آنست كه پدرود كنى زندان را

پدندر

بر وزن سكندر پدر سببى را كويند كه شوهر مادر باشد و اصل آن پدر اندر است و اين مخفف آن است

پدواز

در بدواز و پتواز كذشت

پديدار

پارسى بديدار است كه ظاهر شدن و بديدار آمدن مفهوم آنست فرخى كفته شعر
اى از در ديدار بديدآى و بديدآر * آن رخ كه ازو نور ستاند كل بربار يك بار بديدار مرا شاد كن اى دوست * كر هيچ‌كسى شاد شد است از تو بديدار

پديسار

با سين بىنقطه بر وزن بديدار بر سر كارى رفتن كه پيش ازين شروع در آن كرده باشند

نمايش بيست و سيّم در باى فارسى با ذال

پذرفت

بكسر اول و سكون ثانى و راى مضموم ماضى پذيرفتن باشد يعنى قبول كرد و اعتراف نمود نظامى در وصيّت كردن دارا با اسكندر كفته شعر
سكندر پذيرفت ازو هرچه كفت * پذيرنده برخاست كوينده خفت
و پذرفتار و پذرفتكار و پذرفتن به همين معنى است و آن را پذيرفتن نيز كويند حكيم اسدى كفته
دلت براز خدا از زمانه راهبر است * كفت به روزى خلق خداى پذرفتار
و پذيرا نيز بمعنى پذيرنده و پذيرائى بمعنى فرمان‌بردارى و پذيرش بمعنى قبول و فرمان‌برداريست

پذيره

بر وزن كبيره بمعنى استقبال و پيشباز كسى رفتن حكيم سنائى كفته شعر
منزل عفو او بدست كناه * لشكر لطف او پذيرهء آه
استاد عنصرى كفته شعر
سؤآل رفتى پيش عطا پذيره كنون * همه عطاى تو آيد پذيره پيش سئوآل

نمايش بيست و چهارم در باى پارسى با راء

پر

بمعنى بال و پر معروف است و از سر كتف تا سر انكشتان را نيز كويند و بمعنى روشنائى و شعاع و پرتو مولوى كفته شعر
چشم را صد پر ز نور عكس رخسار شما است * اى كه هر دو چشم را يك پر مبادا بىشما
فرخى كفته شعر
كر بنالى پر تيرت بنكارند بمو * سايهء برفكند بر سر پيل آن يك نال زير آن سايه به آب اندر كر بكذردى * همچو خويش از پرمه ريزه شود ماهى وال
حكيم ناصرخسرو كفته شعر
بر فلك بىپا و پر دانى كه نتوانى شدن * پس چرا برناورى از دين و دانش پا و پر
فردوسى كفته شعر
نه كاه هستم ايدر نه اسب و نه خر * نه مردى نه دانش نه پا و نه پر
ديكر بمعنى برك چنان كه كويند يك پرّ كاه يعنى يك برك كاه حكيم سوزنى كفته شعر
بدل ستاند از ايشان بجاى پنبه و پشم * چه شعرهاى ركيك و چه نقلهاى تباه از آنچه مىبدهد تا بدانچه مىكيرد * تفاوت است از آن زرّ كاه تا پر كاه
ديكر بمعنى ترك كلاه است حكيم سنائى كفته
آن جهانى نيست كاندر لاف كاه نوبهار * كج نهد بر سر كلاه چارپر برك سمن
ديكر بمعنى دامن و كنارهء هر چيز آمده و آن را پره نيز كويند مانند پرهء بيابان و پرهء آسياب و پرهء بينى و پرهء كلاه انورى كفته شعر
راى او را مكر ملاقاتى * خواست افتاد با فلك ناكاه اتفاقا بوجه كستاخى * سوى او آفتاب كرد نكاه هرچه اين مىكشاد بند قبا * آن فرو مىكشيد پرّ كلاه

پرارين

بر وزن رياحين بلغت زند و پازند بمعنى خوب و نيكو است

پرازده

با اول مفتوح و زاى موقوف آرد خمير كرده كه آن را بجهة نان كرد و غند ساخته باشند و آن را زواله نيز كويند

پراش

بر وزن خراش بمعنى پريشان كردن و برپاشيدن بود حكيم سنائى كفته شعر
سنبل پرتاب را كرد سمن بر پراش * چشم خرد باز كن قدرت اللّه بين
پراشيد يعنى پريشان كرد پراشيده يعنى بر باد داده و پراشيدن مصدر آن است و بمعنى بى خود و پريشان شدن

پراكند

ماضى پراكندن است يعنى متفرق ساخت و پريشان كرد و پراكنده يعنى پريشان كرديده و پاشيده شده فردوسى كفته ع
كه تخم سخن من پراكنده‌ام

پراكنده‌كو

كسى را كويند كه سخن نامنظم و بىترتيب كويد سعدى كفته شعر
پراكنده كويى حديثم شنيد * جز احسنت كفتن طريقى نديد

پراكوه

بفتح اول و ضم كاف و سكون واو و ظهور هاء آن
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 220 | رضا قلى خان ( هدايت )