روى كوه و آن جانب كوه را كويند و بعضى طرفى از كوه را كويند كه عميق باشد و آب از آنجا روان بود
پرالك
همان پلالك كه شمشير باشد و مرقوم شده
پرانداخت
سختيان باشد يعنى چرم و تيماج
پرآور
بر وزن برآور تيزرو و تيزپو و پرنده را كويند
پرآوند
بر وزن زراوند چوب كنده كه در پس در اندازند تا كشوده نكردد
پراهام
نامى است پارسى و آن را پرهام نيز كويند و ابراهيم و ابرهيم معرب آنست و نام مردى بوده يهودى معاصر بهرام كور كه بخسّت مشهور بوده چنان كه فردوسى شعر
براهام بىبر جهوديست زفت * كجا زفتى آن نشايد نهفت
و قصهء آن در شاهنامه مفصّل است
پربار
بر وزن هربار خانهء تابستانى و آن را پرباره و پربال بتبديل نيز كفتهاند
پرپايه
جانوريست كه آن را هزارپا نيز كويند
پرپره
بر وزن غرغره فلوس تنك و ريزه كه پاره نيز كويند و كذشت شمس الدّين دركانى كفته شعر
درست كشت كه خورشيد در خزانهء تو * قراضهايست دغل بر مثال پرپرهء
پرپهن
با اول و سيم و چهارم مفتوح خرفه را كويند و آن را عربان معرب كرده فرفخ خوانند ابو المفاخر رازى كفته شعر
جسم شب تيره را هم برص و هم جذام * چشم مهء خيره را هم سبل و هم وسن
در نظر مردمك چون ترهزار فلك * روشنيش كو كنار تيرهكيش پرپهن
پربهن آسمان راست چنان طوطيئ * كز هوس بچكان باز كند پرپهن
حكيم خاقانى كفته شعر
ز ميغها كه سيهتر ز تخم پرپهن است * چو تخم پر پهن آرد برون سفيد لعاب
پرپين
بكسر باء پارسى بمعنى ماه و پروين است و تبديل اوست و به عربى جدوار كويند
پرتاب
بر وزن مهتاب بمعنى انداختن باشد و نوعى از تير هم هست كه آن را بسيار دور توان انداخت شيخ سعدى كفته شعر
من صيد وحشى نيستم در بند جان خويشتن * كر وى به تيرم مىزند استادهام پرتاب را
و پرتابيان كنايه از تيراندازانند
پرتاد
بر وزن فرهاد غيبت و سخنچينى را كويند
پرتو
بفتح اول و ثالث و سكون ثانى و واو فروغ و عكس و روشنائى و شعاع را كويند چنان كه كفتهاند
كه سراسر جهان و هرچه در اوست * عكس يك پرتويست از رخ دوست
انورى كفته شعر
اجل پرتو شعلهاى سنانت * ظفر ماهى چشمهاى حساست
پرچم
با اول مفتوح بثانى زده و جيم مفتوح دم نوعى از كاوان كوهيست كه در كوههاى ما بين خطا و هندوستان پيدا شود كه آن را بتركى قطاس خوانند و به فارسى كژكاو كويند و غژغا و تبديل آنست و آن را بر سر چوب علم و كردن اسب بندند خاقانى كفته شعر
از بهر تو مىطرازد ايّام * منجوق ز صبح و پرچم از شام
هم او كفته
دارد فرش بدين نشانى * پرچم دم شير آسمانى
ديكر بمعنى كاكل است وقتى من كفتهام شعر
آهوى من از شميم پرچم * تا تار كند ز كام ضيغم
جلال الدّين محمد مولوى كفته شعر
ما از آن محتشمانيم كه ساغر كيرند * نه از آن مفلسكان كه بز لاغر كيرند
ما از آن سوختكانيم كه از لذت عشق * آب حيوان بهلند و پى آذر كيرند
بيكى دست مى خالص ايمان نوشند * بيكى دست ديكر پرچم كافر كيرند
كويند اشارت بشيخ نجم الدّين كبرى است كه هنكام شهادت در اركنج كاكل مغولى را كرفته و از جراحت بسيار فوت شد و چند كس نتوانستند كاكل او را از دست شيخ شهيد بيرون آورند و اللّه اعلم و پدر مولانا شيخ بهاء الدّين از خلفاى شيخ نجم الدّين بوده
پرچين
با اول مفتوح بثانى زده و جيم عجمى مكسور و ياء معروف حصارى باشد از خار و خاك و چوب كه بر كرد باغها و كشتها و پاليزها سازند كه حايل شود و هر حيوانى در آن نتواند رفت و مانع ديدار كردد امير معزى كفته شعر
تا نكار من ز سنبل بر سمن برچين نهاد * داغ حسرت بر دل صورت كران چين نهاد
و چوبهاى سرتيز را خوانند كه بر سر ديوارها نصب نمايند ناصرخسرو كفته شعر
كرد دل خود ز دوستيشان * بر ديو حصار ساز و پرچين
اميرخسرو كفته
عطارد ار نكرد اين حذيقهء معنى * بكردش از مژه خويش دركشد پرچين
ديكر بمعنى محكم كردن و مضبوط ساختن چيزى در چيزى مانند زدن ميخ در تخته و صندوق و امثال آن
پرخاش
بر وزن فرداش بمعنى خصومت و جنك و جدال حكيم عنصرى كفته شعر
اى شب نكنى اينهمه پرخاش كه دوش * راز دل من چنان مكن فاش كه دوش
ديدى چه دراز بود دوشينه شبم * هان اى شب وصل آنچنان باش كه دوش
و بركاس كه رشيدى بمعنى درهم آويختن نوشته همين پرخاش است 1