تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩

پچواك

بر وزن افلاك ترجمان را كويند و بمعنى ترجمه نيز كفته‌اند و آن را پچوه بفتح اول و ضم ثانى و سكون ثالث و ظهور هاء نيز آورده‌اند كه بمعنى ترجمه باشد

نمايش بيست و يكم در باى فارسى با خاء

پخ

بفتح بمعنى خوش و پَه باشد و تكرار آن پَه‌پَه و خوش خوش و آن را به عربى بخ‌ّبخّ خوانند و طوبى لك و مرحبا بك كويند و بمعنى پهلو هم آمده چنان كه كويند چهار پخ است يعنى چهارپهلو است بكسر اول كلمه‌ايست كه سك و كربه را بدان برانند و دور كنند و بفتح اول هم درست است چه با مطبخ قافيه كرده‌اند حكيم سوزنى كفته شعر
كسى كه كردن شيران شرزه برشكند * بكربهء تو به بيحرمتى نكويد پخ

پخنچو

بكسر اول كسى كه انكشتان را در زير بغل شخصى حركت دهد و آن شخص بخنده در افتد و آن را غلغليج نيز كويند شعر
شد ز اشعار من بخنده مكر * شعر من حكم پخنچو دارد
و آن را پخلوچه نيز كفته‌اند نيازى بخارى كفته شعر
در ميان فرس مىدانى چه باشد پخنچو * در هرى بخلوچه كويند از صغير و از كبير
و پخلنجه هم به همين معنى است در معنى غلغليج شمس فخرى كفته ع تا كه پشك كودكان را خنده آرد غلغليج

پخت

بضم اول و سكون ثانى ماضى پختن است و لكد را نيز كويند چه از آدمى و چه از اسبان و بفتح اول بمعنى پهن و پخش باشد و پخت شد يعنى پخش كرديد

پخته‌جوش

با اول مضموم بثانى زده بمعنى شرابى است كه آن را با دوائى چند جوشانيده باشند و كوشت و ادويه نيز داخل آن كنند و بجهة ضعف معده و كبد و باه و مفاصل نافع است خواجه عميد كفته
منم كه طبع در ايّام من قبول كند * قديد دنبه سيكى و پخته جوش كران
و مىپخته را نيز كويند كه خام نباشد چنان كه كفته‌اند شعر
نه آن مستى كه عقلت نيست كردد * ز صاف پخته جوش جام هستى

پخته‌خور

كدا و كدائىكننده و داماد را نيز كفته‌اند

پخته‌كاو

بضم اول و كاف بالف كشيده و بواو زده دارى و چند است كه در آب جوشانند و بيمار را در آن تن شويند تا قوّتى يابد و آن را به عربى نطول خوانند

پخج

به همان معنى پخش و پهن باشد كمال اسمعيل كفته شعر
ز زير كر ز تو دانى كه چون جهد دشمن * بچهره زرد و بتن پخج كشته چون دينار

پخچوده

بر وزن فرسوده بمعنى پهن و پخش شده و نخچيده نيز به همين معنى است و نخچيدن بمعنى كوفته شدن و پهن شدن

پخس

با اول مفتوح بثانى زده كزارش و كاستن تن و بدن از شدت غم و اندوه يا كثرت محنت و مشقت و كداختن روغن و پيه و موم و امثال آن از كرمى آتش يا حرارت خورشيد مولوى معنوى در مذمت دنيا كفته شعر
همچو كرمابه كه تفسيده بود * تنك آئى جانت پخسيده شود
فرخى سيستانى كفته شعر
شاه ايران از آن كريم‌تر است * كه دل چون منى كند پخسان
پخسينه نيز بمعنى اول پخسان باشد يعنى پژمرده

پخش

با اول مفتوح بمعنى بخج است حكيم فردوسى كفته شعر
بسوى طلايه برانكيخت رخش * بكرزى سوارى همى كرد پخش
و بمعنى سست كه نقيض سخت است نيز آمده و پخشود يعنى كوفته و پهن شد و پخشوده نيز بمعنى كوفته شده و پهن شده و بخشيدن مصدر آنها است

پخشا

بفتح اول بر وزن رخشا بمعنى مضايقه و دريغ آورده‌اند

نمايش بيست و دويم در باى فارسى با دال

پد

بكسر اول مخفف پدر باشد و بفتح درختى را كويند كه بار ندهد و بضم اول چوب پوسيدهء باشد كه آتشكيره كنند و آن را پدپود نيز كويند كه به عربى حرّاقه خوانند

پده

درختى است كه ثمر ندهد حكيم فردوسى كفته شعر
همه ديك كز بود و چوب بده * جهان چون سيه ديك تارى شده

پدرام

با اول مكسور بثانى زده بمعنى آراسته و خوش و خرّم است انورى كفته شعر
اى ز طبع تو طبعها خرّم * اى ز عيش تو عيشها پدرام
فرخى كفته شعر
كل بخنديد و باغ شد پدرام * اى خوشا اين جهان بدين هنكام روز نوروز و روزكار بهار * فرخت باد و خرم و پدرام
مختارى كفته شعر
بسته بكوى كزين عيد صد هزار بياب * ز روزكار وفادار و دولت پدرام

پدرخته

بر وزن برجسته به سكون خاى غمكين و اندوهناك را كويند حكيم فردوسى كفته شعر
شنيدم كه دستان ز مادر بزاد * برآمد همه كار ايران بباد ز زادن چو مادرش پردخته شد * روانش از ان ديو پدرخته شد

پدرزه

با اول و ثانى مفتوح براء زده و زاء منقوطه بمعنى حصّه و بهره و هر چيزى كه در لنكى و رومالى بسته به جائى برند و آن را پدمه