تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
بكردن برآورد كرز كران * همى كوفت چون پتك آهنكران
و آن را به عربى مطراق كويند

پتكير

بر وزن كفكير پرويزن ماشوى را كويند

بتنك

بكسر اول بر وزن درنك دريچه و منفذى كه در او طاق براى روشنى كذارند

پتنه

بفتح باى پارسى و سكون تاء منقوطه و فتح نون و سكون ها نام شهريست بهند در ولايت بهار بر كنار رودى عظيم و اطرافش كشاده سى هزار باب خانهء عالى دو طبقه سه طبقهء مرغوب در آن ساخته شده و چون عظيم الشان پسر بهادر شاه بن عالم‌كير آن شهر را آباد نموده بعظيم‌آباد موسوم و مشهور است مردمش هندوى و عيسوى حاكمش انكليس است

پتنى

طبقى چوبى را كويند كه بر آن غله برافشانند

پتو

بفتح اول و ضمّ ثانى نوعى از بافتهء پشمينه است و بفتح اول و ثانى موضعى را كويند كه پيوسته آفتاب در آن بتابد و مخفف پرتو نيز هست بخلاف نسرونسا كه آفتاب بر آن نتابد بباى تازى نيز درست است فرالاوى در صفت جوان صوفى كفته شعر
بتن بر يكى ژندهء از پتو * شب و روز بودى به موى و به روى

پتواز

به وزن پرواز بمعنى دو چوب بلند كه هر دو را باندك فاصله از هم دور بر زمين فروبرند و يك چوب ديكر بر بالاى آن چوب بر عرض ببندند تا كبوتران و بازان بر آن نشينند و آرامكاه و نشستن‌كاه را كويند شمس فخرى كفته شعر
ملاذ سيف و قلم خسرو ستاره حشم * كه هست خلق جهان را جناب او پتواز
و بمعنى اول مير غرورى كفته شعر
دريغ و درد كه بختم نشد دليل و كنون * قفس شكسته و روحم نشسته بر پتواز

پتوله

بفتح اول و لام ثانى بواو رسيده بافتهء ابريشمى منقش كار هندوستان بوده

پتياره

بفتح اول بر وزن همواره بمعنى آفت و زشت و نازيبا و مكروه طبع و حادثه زمانه و جانور مهيب و شور و غوغا آمده حكيم انورى كفته شعر
چو لطفش آمد پتياره زمانه هبا است * چو قهرش آمد اقبال آسمان هدر است
حكيم فردوسى كفته شعر
جهانى بر آن جنك نظاره بود * كه آن اژدها طرفه پتياره بود
سيد ذو الفقار شيروانى كفته شعر
كردش افلاك با پتيارهء حكمش خجل * صورت تقدير در آيينهء علمش عيان
فردوسى كفته شعر
نيايد ز ما با قضا چارهء * نه سودى كند هيچ پتيارهء
مؤلف كويد در پارسى پا و يا و دال و تا با يكديكر تبديل مىيابند چنان كه پتفوز و بدفوز بمعنى بدپوز يعنى بددهان بوده و تبديل يافته پتياره نيز در اصل بدياره بوده يعنى رفيق بد و زشت و مكروه و درين صورت همه معانى مناسب خواهد افتاد فتحعلى خان ملك الشعرا رحمة الله كفته شعر
همان عفريت پتياره * ببر شرب و بسر شاره برخ چون سنك پا خاره * بتن چون كوه ريم آهن

پتيره

بر وزن نبيره هر چيزى كه مكروه طبيعت باشد چه حادثهء زمانه و بليهء فلك و چه قضا و قدر چه جانور و ديو اين نيز مانند پتياره است و الفى از آن حذف شده حكيم زجاجى كفته شعر
برون مىروم زين پتيره سراى * نماند جهان نام ماند بجاى

نمايش بيستم در باى پارسى با جيم ابجد

پج

بفتح اول و سكون ثانى بمعنى كوه باشد كه به عربى جبل كويند و پيشتر نيز به همين معنى آمده

پجار

نيز به همان معنى كوه باشد

پجول

بضم اول بمعنى بجول است كه استخوان شتالنك باشد و به عربى كعب كويند

پجيو

بفتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى اشتغال بامرى كه غرض از آن معتقد ساختن خلق بدان شخص باشد و آن را سالوسى و ريا خوانند

پج‌پج

بضم هر دو باى پارسى و سكون هر دو جيم عجمى حرف زدن آهسته را كويند و كلمهء باشد كه شبانان بدان بز را پيش خود خوانند و نوازش كنند و پج‌پج را پچ پچه نيز كويند

پچشك

بضم اول و ثانى پشكل كوسفند و بز و شتر را كويند

پچكم و به شكم

صفه و ايوان و خانهء تابستانى كه شبكه كرده باشند و آن را پيكم نيز نوشته‌اند فردوسى كفته شعر
هزاران به دو اندرون پيچ‌وخم * به پچكم درش سوى باغ ارم
رودكى كفته شعر
از تو عالى نكارخانهء جم * فرش ديبا كشيده بر پچكم
ناصرخسرو كفته
بسى رفتم پس از آن درين پيروزه كون پيكم * كم آمد عمرو نامد مايه آز و آرزو را كم
و ظاهرا شين را بتصحيف با خوانده‌اند و بفتح اول در برهان بمعنى كرك آورده كه به عربى ذئب خوانند

پچل

بر وزن كچل شخصى را كويند كه لباس خود را ضايع و چركين و ملوث كند