تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
مولوى كفته شعر
دى همى كفتى كه پايندان شدم * كه بودتان فتح و نصرت دمبدم هركه پايندان او شد وصل يار * او چه ترسد از شكست كارزار
ديكرى كفته شعر
مشترى صد سال ديكر در بقا * كشته پابندان مجد الدّين على
حكيم نزارى كفته شعر
اى پسر وا مخواه روز پسين * جان ستاند برهن پايندان
در جميع ابيات بمعنى كفيل و ضامن درست مىآيد و در اكثر نسخ مثنوى پايندان بيا ديده شده نه بباء موحّده

پاينده

بر وزن شاينده بمعنى هميشه و جاويد و باقى و پايدار آمده حكيم سنائى كفته شعر
روز آخر ز چرخ پاينده * هم تو سائى و هم بساينده
من نيز كفته‌ام شعر
خوشيهاى دنيا چو پاينده نيست * بر او دل نهادن خوشاينده نيست

پايه

بر وزن سايه بمعنى قدر و مرتبه و هرچه به ترتيب بنا كنند مولوى كفته شعر
جوهر است انسان و چرخ او را عرض * جمله فرع و پايه اندد او غرض
و بمعنى پاياب نيز آمده چنان كه سره بفتح سين بمعنى غرقاب آمده حكيم فرالاوى كفته شعر
جودى چنان رفيع اركان * عمان چنان شكرف مايه از كريه و آه آتشينم * كاهى سره است و كاه پايه
و بمعنى بنياد و بناى عمارت كه بشاليده مشهور است سعدى شيرازى كفته شعر
اول انديشه وانكهى كفتار * پايه پيش آمد است و پس ديوار
چون پايه بنيان شد پس سره بالا خواهد بود چنان كه سرلاد و بنلاد بالا و زير ديوار را كويند و معانى لاد در مقام خود مرقوم خواهد افتاد

پائيدن

بمعنى در نظر داشتن و چشم برنداشتن و جاويد و هميشه بودن

پائيز

بر وزن فاليز فصل خزان و ايّام برك‌ريزان و كنايه از ايّام پيري

نمايش هيجدهم در باى پارسى با باى پارسى

پتپك

بكسر اول بر وزن خشتك بمعنى خوشهء كوچك از انكور و خرما و پارهء از خوشه

پيره

بفتح اول و ثانى و راى بىنقطه بلغت زند و پازند پير را كويند و آن را پيره نيز كفته‌اند و يحتمل كه پيره را برهان پيره خوانده باشد چه پير و جوان معروف است و پيره بمعنى مرشد نيز آمده

پيريشد

به وزن انديشد يعنى به پا شد و پريشان كند و پريشيده پريشان شده و پريشيدن پريشان كردن است

پپلس

بفتح مانند اشكنه نان خورشى است كه از روغن و پياز و آب و نان خشك سازند

پپليپا

بر وزن مه‌سيما در لغت زندقبا و جامه را كويند

نمايش نوزدهم در باى پارسى با تاء

پت

بفتح اول و سكون ثانى اهارى باشد كه بر كاغذ و جامه دهند و پشم نرمى را كويند كه از بن موى بز رويد و آن را به شانه برآرند و از ان شال ببافند و كلاه‌نمد و امثال آن بمالند حكيم منوچهرى كفته
جهان ما چو يكى زود سير پيشه‌ور است * چهار پيشه كند هر زمان بديكر زى بروزكار خزان پتكرى كند شب و روز * بروزكار بهاران كندت رنك رزى بروزكار زمستان كندت سيمكرى * بروزكار حريزان كندت خشت‌پزى

پتاره

بر وزن شراره غرواشه را كويند و آن دست‌افزاريست جولاهكان را مانند جاروب كه با آن آب بر جامها كه مىبافند پاشند

پتت

بر وزن صفت بكسر اول بمعنى توبه و استغفار در زند ديده‌ام زراتشت بهرام فارسى كفته شعر
پتت بايد كه باشد بر زبانت * پتت روشن كند روح روانت
و آن را پتفت نيز كفته‌اند كه بمعنى بازكشت از كناه و توبه و استغفار باشد

پتخ

با اول مفتوح بثانى زده مبهوت و كاليوه را كويند

پتر

با اول و ثانى مفتوح تنكهء زر و نقره و مس و آهن و ديكر فلزّات را كويند حكيم خاقانى كفته شعر
هر حمايل كه در آن تعبيه تعويذ زر است * با زرش ويحك از آهن پتر آميخته‌اند
هم او در مرثيه كفته شعر
چشم بد كر پتر آهن و تعويذ نكشت * بند تعويذ ببريد و پتر باز دهيد
از اشعار حكيم معلوم مىشود كه بمعنى تنكهء طلا و نقره است كه در آن اسماء و طلسمات و تعويذ بجهة اطفال نصب كنند

پتفوز و پدفوز و بدپوز

با اول و ثانى مفتوح و سيّم مضموم بمعنى كرداكرد دهن و پوز باشد حكيم ارزقى در صفت زمستان كفته شعر
بند فولاد بر دهان يابد * آهوار بر شمر نهد پتفوز
من در رزميّه وقتى كفته بودم شعر
دهان خشك و بر كرد پتفوز كف * زبان از دهان جسته بيرون ز تف
سابق برين در باى ابجد نوشته شده حاجت بتكرار نيست

پتك

بضم اول و سكون ثانى معروف است و فردوسى كفته