اوفتم * وانكه حكايت مىكنم تا زندهام غرقاب را
پايان
بر وزن شايان بمعنى آخر و انتها و نهايت شيخ نظامى كفته
در نوميدى بسى اميد است * پايان شب سيه سفيد است
شيخ سعدى كفته شعر
بپايان آمد اين دفتر * حكايت همچنان باقى
پاىباف
بمعنى جولاهه و بافنده
پاى بزافكندن
بضمّ باى ابجد بمعنى بىطاقت و بىآرام شدن چه كفتهاند
كه افسونى بر پاى بزى دمند * و در جاى كوى پنهان كنند
بزان آنجا جمع شوند و قصابان كرفته بكشند نظامى كفته شعر
مرا در كويت اى شمع نكوئى * فلك پاى بزافكند است كوئى
كه كر چون كوسفندم مىبرى سر * بپاى خود دوان آيم بدين در
پاىپيل
حربهء باشد به شكل پاىپيل و آن را پيل پانيز كويند نظامى كفته
مبارز طلب كرد چون پيل مست * كسى كامد از پاى پيلش نرست
هم او كفته
بيك پيل پا پيل را پى كنم
ديكر نوعى از قدح باشد كه بدان شراب خورند
پاىچال
كوى باشد كه بافندكان در وقت كار پاى خود را در آن آويزند
پاىخست
چيزى كه در زير پا كوفته و ماليده شده باشد و آن را پاى خسته و پىخسته نيز كويند فخرى كفته ع بپاى علوّش زحل پاى خست حكيم اسدى كفته شعر
فراوان كس از پيل شد پاى خست * بسى كس نكون ماند بىپا و دست
و بحذف الف آن را پى خسته نيز كفتهاند و بيايد
پاىخوان
بر وزن آسمان بمعنى ترجمه باشد كه لغتى را از زبانى بزبانى ديكر كنند
پاىخوشه
زمينى را كويند كه بعد از ترى از كثرت عبور مردم و حيوانات در بالاى آن خشك و محكم كرديده باشد و اين خوش مخفف خشك است نه بمعنى خوشه استاد فرخى سيستانى كفته شعر
بهار بربر كشته است پاى خوشه زمين * بهشت خرم كشته است خشك شورستان
پاىدام
نوعى از تله و دام است كه مذكور شد
پاىرنج
در پارنج مذكور شد
پايزه
بر وزن جايزه حكمى كه ملوك به كسى دهند تا مردم اطاعت او كنند و همانا اين لغت تركى است
پايژه
با زاى فارسى مفتوح ريسمانى باشد كه بر دامن خيمه و سراپرده نصب نمايند و آن را بميخ بسته بر زمين استوار كنند كه سبب محكمى خيمه كردد و چيزى كه عنان را بدان بندند
پايست
بر وزن شايست بمعنى پاينده و پائيدن و ثبات و بقا شيخ نظامى كويد شعر
جهانا چه در خورد بايستهء * اكر چند با كس نه پايستهء
پايكاه
بر وزن جايكاه بمعنى اصطبل كه طويله باشد و قدر و مرتبه و جائى از رودخانه و تالاب و چاه كه پا به بن آب رسد و پاياب نيز كويند فردوسى كفته شعر
به دريا همى كرد پاى آشناه * بيامد به جائى كه بد پايكاه
و معنى تركيبى آن جاى پا و بمعنى قدر و مرتبه مخفف پايهكاه و بمعنى طويله مركب از پاى و كاه و بمعنى پا افشار چهارپايان و بمعنى كفشكن وصف نعال نيز كفتهاند حكيم انورى در غلبهء غزان و بىاعتدالى ايشان بر اهالى خراسان بمعنى اصطبل و طويله كفته شعر
آنكه را صدره غزز رستد و باز فروخت * دارد آن عيش كه كوئيش خريد است بزر
مسجد جامع هر شهر ستورانشان را پايكاهى است كه نه سقفش پيدا و نه در
پاىكوب
بمعنى رقاص كذشت
پاىلغز
بمعنى جرم و زلت و زمينى كه پاى در آن لغزد چنان كه اصل پاليز را هم بواسطهء ترى زمين آب داده بودهاند و پاى مىليزيد يعنى مىلغزيد پاليزنام كردهاند شيخ نظامى كفته شعر
شه از پند آن پير پالوده مغز * هراسان شد از كار آن پاى لغز
پاىماچان
با ميم و جيم پارسى بر وزن ماه تابان اصطلاح درويشان است وصف نعال را كويند كه كفشكن باشد و قرار ايشان است كه اكر كسى از ايشان كناهى كند او را در صف نعال بيكپاى باز دارند و او هر دو لوش بر چپ و راست بر دست كيرد و بايستد تا مرشد او را عفو كند حكيم خاقانى كفته شعر
هوا مىخواست تا در صفّ شهوت برترى جويد * كرفتم دست و افكندم بصفّ پاى ماچانش
پايمرد
بر وزن لاجورد مددكار و يارىدهنده و شفيع و معين و دستكير و خدمتكذار را كويند خاقانى كفته شعر
اى زهر تو دستكير ترياق * وى درد تو پاى مرد درمان
هم او كفته شعر
هركس كه نيوشد اين قصيده * در حدّ عراق يا خراسان
داند كه تو نيك پاى مردى * خاقانى را بصدر خاقان
پايندان
ضامن و كفيل و ميانجى و رهن و كرو صاحب جهانكيرى اين لفظ تصحيف خوانده و پابند دانسته و بمعنى صفّ نعال منجيك كفته شعر
ماه را در محفل خورشيد من * جاى اندر صف پايندان بود