تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
نكاشته و در فرهنك پاستار آورده بقول سامانى مركب است از پاى معروف و سار بمعنى ما ناومان از ماندن يعنى كذاشتن و معنى تركيبى به پا كذاشته شده و در جهانكيرى بمعنى لكد كفته و رشيدى كويد خطاست چه مفردات لفظش دلالت بر آن ندارد و پاسپار و پىسپر بمعنى لكدكوب و پايمال درست و مناسب است

پاسخ

بمعنى جواب مطابق سئوآل معروف است ولى اصل لغت پاسنج بوده چه سختن بمعنى سنجيدن آمده چنان معلوم مىشود كه آنكه در پايان صفحهء راست مىنكارند كه مطابق اول سطر صفحهء چپ است و آن را پاورقى مىكويند پاسخ بوده و بتدريج بمعنى جواب مستعمل و مطابقه آن را جواب ده مىكويند و پاىرس و پى راست و پى رس به همين معنى پاسخست و پهرس نيز كفته‌اند و پهرس را فهرست معرب است و پاسخ بفتح سين صحيح است نه بضم چه سختن مفتوح است و پاسنك بمعنى پاسنج و پاسخ نيز خواهد آمد نظامى كفته
شكر پاسخ بلطف آواز دادش * جوابى چون طبر زد بازدادش

پاسره

بر وزن ناصره زمينى را كويند كه صاحب زراعت در وجه اخراجات جدا كرده بمزارعان دهد تا ايشان حاصل آن را صرف مخارج ديوانى و غيره كنند

پاسك

بر وزن نازك خميازه و دهان‌دره باشد بفتح ثالث نيز درست است

پاسنك

به وزن آهنك چيزى كه در يك كفهء ترازو كذارند كه هر دو كفه برابر شوند و پاسنج نيز تبديل پاسنك است

پاسوار

بمعنى پيادهء جلد و چابك است كه كوئى سوار پاى خود شده

پاسيدن

بمعنى نكاهبانى و بيدارى و پاسبانى آمده

نمايش نهم در باى فارسى با شين

پاش

بمعنى پريشان و افشان و از هم پاشيدن و برافشاندن و امر به اين معنى نيز آمده

پاشك

بمعنى پاسك است كه مرقوم شد

پاشنا

بر وزن آشنا بمعنى پاشنهء پاى است

پاشنك

بفتح شين منقوطه بمعنى خوشهء انكور حكيم اسدى كفته شعر
تو كوئى درخشنده پاشنك بود * و يا در دل شب شباهنك بود
ديكر بمعنى خيار و هندوانه و كدو و هر چيزى كه براى تخم نكهدارند آمده منجيك كفته شعر
آن سك ملعون برفت * اين سند زا از خويشتن تخم را مانند پاشنك ايدرش برجاى ماند
و در فرهنك سامانى كفته كه بدين معنى مخفف پاد شنك است مركب از پاد بمعنى پائيده و شنك كه نوعيست از خيار كه براى تخم نكهدارند و معنى تركيبى خيار محفوظ و در فرهنك از فرهنكى نقل كرده كه مطلق آنچه براى تخم نكاهدارند آن را پاشنك كويند و خوشه انكورى را نيز كويند كه بر درخت خشك شده باشد

پاشيب

بر وزن آسيب نردبان و زينه پايه را كويند كه به زير روند چه شيب بمعنى زير است

نمايش دهم در باى فارسى با غين

پاغر

بر وزن لاغر ستونى را كويند كه سقف خانه بدان قرار كيرد

پاغره

بمعنى داء الفيل است كه پاى ورم سطبر مىكيرد و آن را پاى غر نيز كفته‌اند

پاغند و پاغنده

بضمّ غين كلولهء پنبهء حلاجى كرده را كويند مولوى كفته شعر
همچو منصور تو بردار بكن ناطقه را * چون زنان چند بر اين پنبهء پاغنده‌زنى

پاغوش

به وزن خاموش سر به آب فرو بردن و غوطه زدن و قدرى در زير آب توقف كردن حكيم فردوسى كفته شعر
درين آب پاغوش خوردن رواست * كه يك تير بالا بود آب راست
رودكى كفته شعر
بود زودا كه آئى نيك خاموش * چو مرغابى زنى در آب پاغوش

نمايش يازدهم در باى پارسى با كاف

پاك

بر وزن خاك بمعنى صاف و بيغش و بمعنى همسر و تمام و باقى نيز آمده چنان كه كويند كه پاك شد يا پاك باخت يعنى تمام شد و چيزى نماند سعدى كفته
كه خانمان من اين شوخ ديده پاك برفت

پاكار

به وزن ناچار شخصى كه از مردم زر تحصيل كند و بپاى در پى آن دود تا جمع آورد و كناس را نيز كفته‌اند

پاكند

بضمّ كاف ياقوت را كويند بهر رنكى كه باشد و بعضى بجاى باى پارسى ياى حطى آورده‌اند و اين اصحّ مىنمايد

پاكوفتن

بمعنى رقص كردن چه كفته‌اند شعر
زهدم افسرده خوشا وقت قدح پيمائى * كه شود مست و زند دست و بكوبد پائى

پاكى

بر وزن خاكى استرهء سرتراشى را كويند و بمعنى غسل و طهارت نيز آمده

نمايش دوازدهم در باى پارسى با لام