( 1 )
فصل گفتار علامه مجلسى ( ره ) در بحار
محمد بن ابى طالب موسوى گويد : چون فرمان قتل حسين ( ع ) به وليد رسيد ، بر او گران آمد و گفت : به خدا ، خدا مرا نبيند كه زادهء پيغمبرش را بكشم و گرچه يزيد دنيا و ما فيها را به من دهد ، گويد : حسين ( ع ) شبى از منزلش بيرون آمد و سر قبر جدّش رفت و گفت :
« السلام عليك يا رسول اللَّه ، من حسين پسر فاطمه ، جگرگوشهء تو و زادهء جگرگوشهء تو و سبط توام كه در امّتت به جاى خود گذاشتى ، يا نبي اللَّه گواه باش كه آنها مرا واگذاردند و ضايع كردند و نگهدارى نكردند ، اين شكايت من است پيش تو تا تو را ملاقات كنم » .
( 2 ) گويد : سپس برخاست و به نماز ايستاد و پىدرپى ركوع و سجود كرد .
گويد : وليد به منزل حسين ( ع ) فرستاد تا بداند از مدينه بيرون رفته يا نه ، چون در منزلش نيافت گفت : حمد خدا را كه رفت و به خونش آلوده نشدم . گويد :
حسين ( ع ) به منزلش برگشت و شب دوم نيز سر قبر جدّش رفت و چند ركعت نماز خواند و چون فارغ شد مىگفت :
« بار خدايا اين قبر پيغمبر تو است و من پسر دختر پيغمبرت ،