تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
دينم را تباه كنى ، به خدا نخواهم آنچه آفتاب بر آن مىتابد مال و ملك من باشد و من قاتل حسين باشم ، سبحان اللَّه براى آنكه حسين بگويد : بيعت نمىكنم او را بكشم ، به خدا معتقدم كسى كه به خون حسين محاكمه شود ميزان سبكى دارد روز قيامت نزد خداوند ، مروان گفت : اگر اين نظر تو است كار خوبى كردى ؛ ولى نظر او را نمىپسنديد . ( 1 ) ابن شهر آشوب در « مناقب » گفته : چون بر او وارد شد و نامه را خواند فرمود : من با يزيد بيعت نمىكنم ، مروان گفت : با امير المؤمنين بيعت كن ، حسين ( ع ) فرمود : به مؤمنان دروغ بستى ، واى بر تو ، چه كسى او را امير المؤمنين ساخته ؟ مروان شمشير كشيد و گفت : به جلّاد بگو پيش از آنكه از خانه بيرون رود گردنش را بزند و خونش به گردن من ، و فرياد بلند شد و نوزده تن از رجال اهل بيت با خنجرهاى كشيده هجوم كردند و حسين ( ع ) بيرون آمد و گزارش اين جريان به يزيد رسيد و وليد را معزول كرد و مروان را به جاى او گماشت و حسين ( ع ) با ابن زبير از سوى مكه شتافتند و بر ابن عمر و ابن ابى بكر سخت‌گيرى نشد ، ( 2 ) و اما ابن زبير به فرستادهء وليد گفت : هم اكنون به نزد شما مىآيم و به خانهء خود رفت ، پنهان شد ؛ وليد دنبال او فرستاد و ديد ياران خود را جمع كرده و كناره‌گيرى كرده است ، وليد به او اصرار كرد و او مهلت خواست ، وليد غلامان خود را فرستاد و او را دشنام دادند و گفتند : بايد نزد ما بيائى و گرنه تو را مىكشيم ، به آنها گفت : از شتاب و اصرار شما بدگمان شدم ، مرا مهلت دهيد تا كسى نزد امير بفرستم و نظر او را بخواهم ، برادرش جعفر را نزد او فرستاد ، گفت : يرحمك اللَّه از عبد اللَّه دست بازدار ، او را به هراس انداختى و ترسانيدى ،