تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
كه مىتوانى ، سپس رسولان نزد مردم فرست و آنها را به خودت دعوت كن ، اگر مردم با تو بيعت كردند خدا را بر آن حمد كن و اگر بر ديگرى اتّفاق كردند ، دين و عقلت نقصانى نكرده و مردانگى تو و فضل تو نكاسته ، من ترسانم كه به يكى از شهرهاى معروف به روى و اختلاف ميان مردم پديد آيد و يك دسته با تو همراه شوند و يك دسته مخالفت كنند و اول بار تو هدف نيزه‌ها شوى و بهترين اين امّت از نظر شخص خود و پدر و مادر خود خونش از همه ضايع‌تر گردد و خاندانش خوارتر . ( 1 ) حسين ( ع ) فرمود : كجا بروم برادر جان ؟ گفت : برو به مكه ، اگر براى تو اطمينان دارد ، بسيار خوب همان است كه دوست دارى و اگر با تو سر يارى ندارد خود را به يمن برسان ، اگر برايت اطمينان‌بخش بود بهتر و اگر نه خود را به ريگزارها و سر كوهها برسان و از شهرى به شهرى برو تا ببينى عاقبت كار مردم به كجا مىكشد زيرا چون امرى پيش آيد تو خود از همه كس بهتر رأى مىزنى . فرمود : اى برادر ، خوب نصيحت و مهرورزى كردى و اميدوارم رأيت محكم و موفق باشد . سپس وارد مسجد پيغمبر ( ص ) شد و مىگفت :
آن مرد نيم كه فجرگاهان * از يورش من پرند مرغان وز نام خودم به ننگ باشم * گر دست دهم به زير دستان از دست خسان ستم پذيرم * وز مرگ كمين ، شوم هراسان
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 95 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى