خاندان پيغمبر ( ص ) نبود .
( 1 ) گويد : حسين ( ع ) آمادهء سفر شد و نيمه شب براى وداع قبر مادر و برادر رفت و صبح به منزل برگشت و برادرش محمد بن حنفيّه نزد او آمد و گفت : برادر جان ، تو محبوبتر و عزيزتر مردمى نزد من و از نصيحت هيچكس خصوص تو دريغ ندارم كه از همه بدان سزاوارترى زيرا تو از منى و جان و روح و چشم من و بزرگ خاندان من و اطاعت تو بر من واجب است زيرا خدايت بر من شرف داده و از سادات اهل بهشتى ، و حديث را چنانچه گذشت به آخر رسانيده تا آنجا كه گفت : به مكّه برو ، اگر آرامش يافتى چه بهتر و اگر وضع ديگرى پيش آمد مىروى به بلاد يمن كه انصار جدّ و پدرت آنجا هستند و از همهء مردم مهربانتر و دلسوزتر و بلادشان پهناور است ، اگر آرامش يافتى مىمانى و اگر نه ، به ريگستانها و درههاى كوهستان پناهنده مىشوى و از بلادى به بلدى مىروى تا ببينى كار مردم به كجا مىكشد و خدا ميان ما و اين مردم بدكار حَكَم باشد .
( 2 ) حسين ( ع ) فرمود : اگر در دنيا پناهگاهى هم نباشد ، من با يزيد بن معاويه بيعت نكنم ؛ محمد بن حنفيه سخن را قطع كرد و گريست و حسين ( ع ) هم ساعتى با او گريست ؛ حسين ( ع ) فرمود : اى برادر ، خدا جزاى خيرت دهد كه نصيحت كردى و رأى درست دادى ، و برادر جان ، تو رخصت دارى در مدينه بمانى و در اينجا چشم من باشى و امور دشمنان را به من برسانى ، ( 3 ) سپس حسين ( ع ) كاغذ و دوات خواست و اين سفارشنامه را براى محمد بن حنفيه نوشت :
« بنام خداى بخشايندهء مهربان ، اين وصيتى است كه حسين بن على بن ابى طالب به برادرش محمد معروف به ابن حنفيه مىنمايد ،
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 98
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٩٨