ان شاء اللَّه تعالى فردا نزد تو مىآيد ، دستور بده فرستادگانت برگردند ، آنها را خواست و برگشتند ، و ابن زبير همان شب با برادرش جعفر از راه فرع به مكّه گريختند و سوّمى با آنها نبود .
( 1 ) « ارشاد » گويد : صبح ، وليد يكى از موالى بنى اميه را با هشتاد سوار دنبال او فرستاد ، به او نرسيدند و برگشتند و آن روز را سرگرم كار حسين ( ع ) بودند و از او منصرف شدند تا شب رسيد ، صبح كه شد حسين ( ع ) از منزلش بيرون آمد تا بداند چه خبر است ، به مروان برخورد ، مروان گفت : يا ابا عبد اللَّه من برايت خيرخواهى مىكنم ، بپذير تا به راه صواب روى ، حسين ( ع ) فرمود : چيست بگو بشنوم ؟ مروان گفت : من به تو دستور مىدهم با يزيد بن معاويه بيعت كنى كه خير دنيا و آخرت تو در آن است ، ( 2 ) حسين ( ع ) فرمود : انا للَّه و انا اليه راجعون ، على الاسلام السلام كه امّت گرفتار سرپرستى يزيد باشند ، من از جدّم ( ص ) رسول خدا شنيدم مىفرمود : خلافت بر آل ابى سفيان حرام است ، و گفتگو ميان او و مروان طولانى شد و مروان خشمناك برگشت و سپس آن روز وليد مردانى نزد حسين ( ع ) فرستاد كه بيايد و بيعت كند ، حسين ( ع ) به آنها فرمود : تا فردا صبح رأى ما و شما معلوم مىشود ؛ آن شب را دست بازگرفتند و اصرارى نكردند و حسين ( ع ) همان شب كه دو روز از رجب مانده بود با فرزندان و برادران و برادرزادگان و همهء خاندان خود جز محمد بن حنفيه از مدينه كوچ كرد ، او نمىدانست كه حسين ( ع ) كجا مىرود ، به او گفت : اى برادر ، تو محبوبتر و عزيزترين مردمى نزد من ، نصيحت را از همه كس براى تو ذخيره مىكنم ، تو بدان سزاوارترى ، بيعت خود را از يزيد بن معاويه و از شهرهاى معروف دور دار تا آنجا
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٩٤