تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
مىدانى به چه دچار شدم ، بار خدايا به راستى من دوست معروف و دشمن منكراتم و يا ذا الجلال و الاكرام از تو خواهش دارم به حقّ اين قبر و آن كه در آن است آنچه پسند تو و پيغمبر تو است براى من پيش آورى » . ( 1 ) گويد : سپس تا دم صبح سر قبر گريست و سر بر قبر نهاد و خوابش برد ، رسول خدا ( ص ) را در خواب ديد كه از فوجى از فرشتگان كه در سمت راست و چپ و جلوى اويند پيش آمد تا حسين ( ع ) را به سينه چسبانيد و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود : حبيبى يا حسين ، گويا به همين نزديكى مىبينم در زمين كرب و بلا به خون آغشته و از دست جمعى از امّتم سر بريده‌اى و تشنه هستى و آبت ندهند و تشن‌هكامى و سيرابت نكنند و با اين حال اميد شفاعت مرا دارند ، خدا شفاعت مرا در روز قيامت به آنها نرساند ؛ حبيبى يا حسين پدر و مادر و برادرت نزد من آمدند و مشتاق تواند ، تو در بهشت درجاتى دارى كه جز با شهادت بدان نرسى . ( 2 ) گويد : حسين ( ع ) در عالم خواب به جدّش ( ص ) نگاه مىكرد و مىگفت : يا جدّاه نمىخواهم به دنيا برگردم ، مرا با خود ببر و در قبرت درآور ، رسول خدا ( ص ) فرمود : بايد برگردى و شهيد گردى و ثوابى كه خدايت مقرر كرده دريابى زيرا تو و پدر و برادر و عموى پدرت روز قيامت يك دستهء مخصوص محشور شويد تا وارد بهشت گرديد . ( 3 ) گويد : حسين ( ع ) هراسناك از خواب بيدار شد و خوابش را براى خاندان خود و بنى عبد المطلب نقل كرد و آن روز در جهان كسى غمين‌تر و گريان‌تر از
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 97 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى