دنبال تو مىآئيم ؛ ابن زبير به حسين ( ع ) گفت : نظر شما در اين دعوت بىوقت چيست ؟ فرمود : گمان دارم طاغيهء آنان مرده و مىخواهد پيش از نشر خبر از ما بيعت گيرد ، گفت : من هم جز اين گمانى ندارم ، شما چه مىكنيد ؟ فرمود : من جوانان خود را آماده مىكنم همراه آنها نزد او مىروم . ( ارشاد ) .
( 1 ) حسين جمعى از وابستگان خود را فراهم ساخت و مسلّح نمود و فرمود :
وليد مرا در اين وقت احضار كرده و گويا تكليفى به من خواهد كرد كه نپذيرم و از او خاطر جمع نيستم ، شما با من بيائيد و بر در خانه بنشينيد و اگر فريادم بلند شد وارد شويد و دفاع كنيد .
حسين نزد وليد رفت و مروان را به نزد او يافت ، وليد مرگ معاويه را به او گزارش كرد و او استرجاع نمود و سپس نامهء يزيد و دستور اخذ بيعت را بر او خواند ، حسين ( ع ) فرمود : تو با بيعت سرّى من براى يزيد اكتفا نكنى و بيعت آشكار خواهى كه مردم بدانند ، وليد گفت : آرى ، حسين ( ع ) فرمود : پس تا فردا صبح نظر خود را قطعى كن ، وليد گفت : هر وقت ميل داريد بفرمائيد به همراهى خدا تا با مردم نزد ما آئيد . مروان گفت : اگر حسين از تو جدا شود و الساعه بيعت نكند هرگز نتوانى از او بيعت گرفت تا كشتگان فراوانى ميان شما بر زمين افتد ، او را به زندان كن تا بيعت كند يا گردنش زده شود .
( 2 ) در اينجا حسين ( ع ) از جا جست و فرمود : اى پسر زرقاء ! تو مرا مىكشى ؟
با او دروغ گفتى و گناه كردى ؛ و بيرون شد و با وابستگان خود به خانه رفت ؛ مروان به وليد گفت : نافرمانى من كردى و به خدا ديگر دست تو به حسين نرسد ، وليد گفت : واى بر جان دشمنت اى مروان ، تو براى من راهى انتخاب كردى كه
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 92
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٩٢