( 1 )
فصل
( از كامل ) چون يزيد بيعت خلافت ستد ، به وليد بن عتبه در نامهاى مرگ معاويه را گزارش داد و در نامهء كوچكى نوشت :
« اما بعد از حسين و عبد اللَّه بن عمر و ابن زبير بيعت بگير و مهلت مده تا بيعت كنند و السلام » .
خبر مرگ معاويه برايش هراسناك و ناگوار بود ، به ناچار مروان حكم را خواست كه پيش از او كارگزار مدينه بود و پس از تصدّى وى با او سرگردانى مىكرد و دشنامش داده بود ، مدتها بود از هم بريده بودند ولى خبر مرگ معاويه و اخذ بيعت از اين اشخاص كار را بر او دشوار كرد و مروان را طلبيد و نامهء مرگ معاويه را برايش خواند ، او هم استرجاع كرد و طلب رحمت نمود و وليد با او شور كرد و گفت : چه كنم ؟ گفت : هم اكنون تا خبر مرگ معاويه اعلام نشده آنها را احضار كن و اگر بيعت نكردند ، تا مرگ معاويه را نفهميدند گردنشان را بزن زيرا به محض اطلاع ، هر كدام به ناحيهاى روند ، مخالفت خود را اعلام كنند و مدّعى خلافت شوند .
( 2 ) وليد نوهء عثمان را بنام عبد اللَّه كه جوان نورسى بود نزد حسين و ابن زبير فرستاد و از آنها دعوت كرد و هر دو در مسجد بودند ؛ وقت دعوت ، موقعى بود كه وليد مردم را نمىپذيرفت ، فرستاده گفت : امير را اجابت كنيد ، گفتند : برو ، ما