تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 916

مساهمون:

ص٩١٦
معذور دارم ، طبع تو اين است و علم و ادراكت چنين ، من مدحى گفتم كه ننگ مدح تو را از دامن پاك آنان شستم :
به خدا قسم و به آياتش * مرد مسئول قول و گفتارش كه على زادهء ابى طالب * برو تقواش بود در قالب [ 1 ] چون كه پيكار نيزه باران بد * خيل گردان از آن گريزان بد مىشدى سوى هم نبرد و به دست * تيغ برّان و تيرش اندر شصت همچو شيرى ميان اشبالش ( بچه‌هايش ) * بر شكارى گشوده چنگالش آنكه دادش سلام در يك شب * جبرئيل و مكال خوش مشرب هر كدامى هزاره‌اى همراه * بد سرافيلشان ز پى درگاه در شب بدر بهر امدادى * چون ابابيل آمدند زدى
[ 2 ] ( 1 ) اى جعفر ، بايد در مدح آنان چنين سرود ، آنچه تو گفتى براى تنگدستان و بيچارگان بايد گفت ، جعفر سر او را بوسيد و گفت : به خدا تو اى ابا هاشم سرهء شعراء باشى و ما دنباله‌ها هستيم . ( 2 ) تا اينجا مقصود از اين رسالهء شريفه به پايان رسيد در روز يازدهم ماه
هامش
[ 1 ] در يكى از كتب ، بعد از اين دو بيت ، اين دو بيت است :هم او بد امام و رهبر ما * برتر از امّت است بىپروا همىگفت و حق همىجستى * از اباطيل بركنارستى( 2 ) در پاره‌اى كتب ، پس از ابابيل ، اين شعر است :همگى سوى او ز بهر سلام * آمدند وز بهر استرحام
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 916 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى