زيان گر رسيدت مشو شكوهگر * مگر نزد فريادرس اى پسر
زبان دركش و پاس گفته بدار * كه از لغزش آن شوى بر كنار
خموشى وقار است و زيور ببر * بسا گفت كان داده بر باد سر
مزن بىتأمّل ز گفتار دم * كه افتى بلا شك از آن در ندم
خموشى گزين تندرست است و خوش * ندامت نديده است مرد خمش
هر آن كس كه رازش به مردم دهد * ببايست داغى ابر دل نهد
شود خوار هر كس كه شوخى كند * به دنبال شوخى نكوهش شود
ز مردم توانى اگر گوشهگير * سلامت جهد عاقل گوشهگير
ز مى هر كه جويد شفاى مرض * خدايش بلا مىدهد در عوض
هر آن كس به شاهان ستيزد جسور * سرش افتد از تن شتابان بدور
به بازى بگيرد كس ار اژدها * ز نيشش كجا گردد آن كس رها
به احمق رفاقت كند گر كسى * بود احمق او نيز و در بىكسى
[ 1 ] مشو يار ناكس كه خوارت كند * كجا خير دارد كه بارت كند
چه در جنس و حال كسى در شكى * نگر خلق و رفتار او در تكى
هامش
[ 1 ] امير المؤمنين ( ع ) فرمود : با پست ، يار مشو ، كه كارش را براى تو بيارايد و تو را چون خود ، خواهد :رقم بر خود به نادانى كشيدى * كه نادان را به صحبت برگزيدى
طلب كردم ز دانائى يكى پند * مرا فرمود با نادان مپيوند
كه گر داناى دهرى خر بباشى * و گر نادانى ابلهتر بباشى