تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 918

مساهمون:

ص٩١٨
زيان گر رسيدت مشو شكوه‌گر * مگر نزد فريادرس اى پسر زبان دركش و پاس گفته بدار * كه از لغزش آن شوى بر كنار خموشى وقار است و زيور ببر * بسا گفت كان داده بر باد سر مزن بىتأمّل ز گفتار دم * كه افتى بلا شك از آن در ندم خموشى گزين تندرست است و خوش * ندامت نديده است مرد خمش هر آن كس كه رازش به مردم دهد * ببايست داغى ابر دل نهد شود خوار هر كس كه شوخى كند * به دنبال شوخى نكوهش شود ز مردم توانى اگر گوشه‌گير * سلامت جهد عاقل گوشه‌گير ز مى هر كه جويد شفاى مرض * خدايش بلا مىدهد در عوض هر آن كس به شاهان ستيزد جسور * سرش افتد از تن شتابان بدور به بازى بگيرد كس ار اژدها * ز نيشش كجا گردد آن كس رها به احمق رفاقت كند گر كسى * بود احمق او نيز و در بىكسى [ 1 ] مشو يار ناكس كه خوارت كند * كجا خير دارد كه بارت كند چه در جنس و حال كسى در شكى * نگر خلق و رفتار او در تكى
هامش
[ 1 ] امير المؤمنين ( ع ) فرمود : با پست ، يار مشو ، كه كارش را براى تو بيارايد و تو را چون خود ، خواهد :رقم بر خود به نادانى كشيدى * كه نادان را به صحبت برگزيدى طلب كردم ز دانائى يكى پند * مرا فرمود با نادان مپيوند كه گر داناى دهرى خر بباشى * و گر نادانى ابله‌تر بباشى
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 918 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى