( 1 ) شيخ محدّث متبحّر ما حاج ميرزا حسين نورى ( نوّر اللَّه مرقده ) در « دار السلام » حكايتى دارد كه خلاصهاش اين است : يكى از بزرگان اهل منبر در خواب ديده كه گويا رستاخيز است و مردم در ترس و هراسند و هر كس به خود سرگرم است و موكّلان مردم را پاى حساب مىرانند و با هر كس راننده و گواهى است . . . تا آنكه گويد : ما را به پاى حساب كشيدند و در آنجا منبرى بسيار بلند و پرپلّه بود و سيّد المرسلين بر عرشهء آن نشسته و على ( ع ) بر اوّل پلّهكان او بود و او مشغول رسيدن به حساب مردم بود و همه در برابر او صف كشيده بودند ، و نوبت به من رسيد و با عتاب به من فرمود : چرا فرزند عزيزم حسين را به خوارى نام بردى ؟ و او را به خوارى نسبت دادى ؟ من در جوابش حيران شدم و چارهاى جز انكار نديدم و منكر آن گرديدم ، ناگاه در بازوى خود دردى احساس كردم گويا ميخى بر آن فرو كردند و به پهلوى خود رو كردم و ديدم مردى طومارى در دست دارد و آن را به من داد و گشودم و ديدم صورت مجلسهاى من است و آنچه را در محافل گفتم به تفصيل در آن درج است ، در هر جا و هرگاه بوده و در ضمن آنچه از من سؤال شده و من منكر شدم موجود است . . . تا آخر آن خواب هراسناك كه براى آن سيّد از شغل منبرى خود استعفاء كرد .
( 2 ) شيخ ( ره ) روايت كرده كه : سيّد حميرى و جعفر بن عفّان طائى به هم برخوردند و سيّد به او گفت : واى بر تو ، دربارهء آل محمد گوئى :
چه شد خانهتان را كه سقفش خرابه * چرا جامهتان پستترين جامهها شد
جعفر گفت : مگر آن را منكرى و من دروغ گفتم ؟ گفت : اگر نتوانى خوب مدح گوئى ساكت باش ، آيا آل محمد ( ص ) را چنين وصف كنند ؟ من تو را