تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 892

مساهمون:

ص٨٩٢
فاطمهء زهرا ( ع ) را در خواب ديد و به او دستور داد شاعرى كه از دوستان او بود بفرمايد تا قصيده‌اى در مرثيهء سيد الشهداء بسرايد كه اوّلش اين مصرع باشد :
من غير جرم الحسين يقتل * بىجرم حسين گشت مقتول
( 1 ) و سيّد حائرى نامبرده به امتثال او ، اين قصيده را به نظم آورد :
بىجرم حسين گشت مقتول * غسلش ز دماء جسم او بُد از خاك كفن بر او بافت * باد از همه سوى او كفن شد از شيبه گرفت قطن و تابوت * از نيزه سنان به پشت او زد بر سينهء او بتاخت اسب دشمن * كش علم و كتاب حق در آن بُد
تا آخر قصيده كه در كتاب « دار السلام » در فصل مربوط به رؤيا و منام بالتمام ضبط است . ( 2 ) كتاب « اغانى » در آغاز هفتمين جزئش در اخبار سيّد حميرى گويد كه : تميمى على بن اسماعيل از پدرش نقل كرده كه : من نزد ابى عبد اللَّه جعفر بن محمد ( ع ) بودم و دربانش براى سيّد حميرى اجازهء ورود خواست ، حضرت دستور داد او را وارد نمود و خاندانش را پشت پرده نشانيد ، و او داخل شد و سلام كرد و نشست و حضرت از او خواست شعر بخواند ، او اين شعر خود را خواند :
بگذر به قبر حسين و * بر گو به پيكر پاكش اى پيكرى كه تا به هميشه * از اشك چشم بود آبش چون بگذرى به قبر غريبش * برگير عنان ز شتابش كن گريه بر تن پاكى * پاك است مادر و كس و بابش همچون زنى كه ويله نمايد * بر رود تك سپرده به خاكش