آنها را مىشنيدم چون رسول خدا ( ص ) دشمن نداشتم ، ( 1 ) من خود مردى بودم شريف و ترسا مذهب و از قوم خود در غارتها كه مىرفتم چهار يك مىگرفتم كه رسم بزرگان عرب بود در زمان جاهليّت ، من خود را ديندار و پادشاه تيرهء خود مىشمردم براى احترامى كه از من مىگرفتند ، چون نام رسول خدا ( ص ) را شنيدم از او بدم آمد ، به يكى از غلامان خود كه عرب بود و شتران مرا مىچرانيد ، گفتم :
اى بىپدر ، از ميان شتران خود چند شتر رهوار فربه براى من آماده كن و نزديك من نگهدارى كن و هر وقت شنيدى لشكر محمد گام در اين زمين نهادند ، مرا خبر كن ، همين كار را كرد و يك بامدادى نزد من آمد و گفت : اى عدى ، وقتى كه لشكر محمّد تو را فروگيرند چه كار مىخواستى بكنى ؟ اكنون در مقام باش كه من پرچمهائى ديدم و پرسيدم از كيست ؟ گفتند : از قشونهاى محمد است ؛ ( 2 ) گفتم : همان شتران سپردهء مرا نزد من آور ، آنها را آورد ، و من خانواده و فرزندانم را بر آنها بار كردم و با خود گفتم : به همكيشان ترساى خود در شام ملحق مىشوم و راه جفا رفتم و دخترى از حاتم را بجا گذاشتم ، و خود را به شام رسانيدم و در آنجا اقامت گزيدم و لشكر رسول خدا ( ص ) به جاى من ريخت و دختر حاتم را با ديگران به اسارت برد و او را با اسيران ديگر تيرهء « طى » نزد رسول خدا ( ص ) بردند و خبر گريختن مرا به شام به رسول خدا ( ص ) رساندند ، دختر حاتم را در حصارى بر در مسجد كه توقّفگاه اسيران بود بازداشتند و رسول خدا ( ص ) بر او مىگذشت كه برخاست رو به او كرد ( زنى بود خردمند و فهميده و شيوا ) و ( 3 ) گفت : « يا رسول اللَّه ، هلك الوالد و غاب الوافد فامنن علىّ منّ اللَّه عليك » پدر نابود و پذيرا مفقود است ، بر من منّت نه خدا بر تو منّت نهد ، رسول خدا ( ص )
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 894
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٩٤