تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 887

مساهمون:

ص٨٨٧
صبّت علىّ مصائب لو أنّها صبّت على الأيّام صرن لياليا فرو باريده بر من سوگهائى گر فرو بارد به ايّام جهان ، گردند چون شبهاى ظلمانى محمّد بد پناهم سايه‌اش بد افتخار من نترسيدم ز ظلم و رويم از وى بود نورانى ولى امروز زير دست پستان اوفتاد ستم هراس از ظلم دارم دفع ظالم با پريشانى اگر قمرى به شب گريد ز سوز دل سر شاخه همىگريم من از مرگ پدر هر صبح و هر آنى پدر جان بعد تو غم را گرفتم مونس جانم ز اشك خويش مىسازم حمايل همچو مرجانى ( 1 ) شيخ على بن محمد خزّاز قمى از محمود بن لبيد روايت كرده است كه : چون رسول خدا ( ص ) وفات كرد ، فاطمه ( ع ) سر قبر شهداء مىآمد و بالاى قبر حمزه مىگريست ، من يك روز سر قبر حمزه رفتم و آنجا مشغول گريه بود ، او را مهلت دادم تا خاموش شد و خدمت او آمدم و بر او سلام كردم و گفتم : اى سيّدهء زنان جهان ، به خدا از گريهء خود ، رگ دلم را بريدى . فرمود : اى ابا عمرو ، حق دارم گريه كنم ، من بهترين پدر را كه رسول خدا ( ص ) است از دست دادم ، وا شوقاه الى رسول اللَّه ؛ سپس شروع به سرودن اين اشعار كرد :
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 887 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى