كجا است آن پدر شما كه از همهء مردم بر شما مهربانتر بود و راضى نمىشد شما روى زمين راه برويد ؟ ديگر اين در خانه را به روى ما نخواهد گشود و شما را به دوش نخواهد برداشت كه هميشه با شما چنان مىكرد ؛ و چنان روزگار به سر مىبرد كه پدرش خبر داده بود ، همه در اندوه و گرفتارى و گريه ، يك بار به ياد مىآورد كه وحى از خانهاش بريده شد و يك بار ديگر جدائى پدر را ياد مىآورد ، و چون موج سياه شب او را فرو مىگرفت و آواز پدر را نمىشنيد كه در تهجّد خود قرآن تلاوت مىكرد ، به وحشت مىافتاد و ملاحظه مىكرد كه در روزگار پدر چه عزّتى داشت و اكنون خوار شده است ، و براى او نوحه مىخواند و مىسرود :
چه شوقم شعلهور گردد سر قبرت بيايم من بنالم شكوهها گويم ولى پاسخ نيابم من به زير خاك خفتى و مرا آموختى گريه ز ياد تو مصيبتهاى خود بردم ز يادم من اگر در زير خاك تيره از چشمم نهانى تو ولى كى غائبى از اين دل اندوهبار من ( 1 ) و نيز « درّ النظيم » شيخ جمال الدين يوسف شامى اين اشعار را در مرثيهء پدرش از او دانسته :
بگو اى آنكه اندر زير خاك تيره پنهانى نيوشى شيونم را وا ابايم را تو مىدانى
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 886
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٨٦