تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 885

مساهمون:

ص٨٨٥
و زنى نبود كه نگريد يا شيون نكند و سوگ او بر خاندان پاكش بسيار بزرگ آمد بخصوص بر پسر عم و برادرش امير المؤمنين ( ع ) ، از وفات رسول خدا ( ص ) اندوهى بر او فرود آمد كه گمان مبر اگر بر كوهها فرود شده بود تاب آن را داشتند و در خاندانش كسى چون سيّدهء مظلومه فاطمهء زهرا ( ع ) غمنده نشد و آن اندازه غم بر دلش آمد كه جز خداى عز و جل كسى اندازهء آن را نداند و پياپى غمش تازه مىشد و گريه‌اش بالا مىگرفت و ناله‌اش آرامى نداشت و آهش فرو نمىنشست و روز آينده گريه‌اش از ديروز گذشته بيش بود ، روزى گفت : مىخواهم آواز مؤذّن پدرم ( بلال ) را بشنوم ، اين خبر به بلال رسيد كه پس از وفات پيغمبر ( ص ) اذان نمىگفت و براى خاطر زهرا ( ع ) شروع به اذان كرد ، چون بلال گفت : « اللَّه اكبر اللَّه اكبر » فاطمه ( ع ) به ياد پدر و دوران او افتاد و بىاختيار گريست ، و چون در گفتار خود به « اشهد انّ محمّداً رسول اللَّه » رسيد ، فاطمه ( ع ) ناله كشيد و به رو بر زمين افتاد و غش كرد ، مردم به بلال گفتند : بس كن ، دختر رسول خدا ( ص ) از دنيا رفت و گمان بردند كه وفات كرده ؛ بلال ، اذان خود را قطع كرد و به پايان نرسانيد ، فاطمه ( ع ) به هوش آمد و از او خواست كه اذانش را تمام كند ، قبول نكرد و عرض كرد : يا سيّدة النساء ، از اتمام اذان خود بر جان شما ترسانم ، و او را معاف كرد . ( 1 ) راوى گويد : فاطمه ( ع ) بعد از پدر خود هميشه دستمال بيمارى به سر بسته بود و تنش كاهيده مىشد و خود را از دست مىداد و چشمش گريان بود و دلش سوزان و ساعت به ساعت از خود بىخود مىشد و به فرزندانش مىگفت : آن پدر شما كه شما را گرامى مىداشت و دنبال هم در آغوش مىكشيد ، كجا رفت ؟