تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 883

مساهمون:

ص٨٨٣
وادار به مراجعت به خانهء خود كرد و برادرش سيّد مرتضى براى او مرثيه‌اى ساخت كه از آن جمله است :
دريغا ز داغى كه دستم بريد * دلم بود اگر هم سرم مىبريد هميشه از آن بودم اندر حذر * بناگه گلويم فشرد از قدر زمانى به تأخيرش انداختم * چه آمد بناگه خودم باختم چه كوتاه عمرت به پاكى گذشت * بسا عمر طولانى اندر تايلت
( 1 ) براى عباس ( ع ) هم ، نبيره‌اش فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيد اللَّه بن عباس مرثيه گفته است :
ز عباس ياد آورم موقفش * كه سر مىربود از عدو در طفش لب تشنه مىكرد يارى حسين * نشد سست آن سرور خافقين نديدم چنو مشهدش مشهدى * كه فضل و شرف با حسينش بدى شگفتا از اين مشهد با شرف * كه كردار او شد نصيب خلف
( 2 ) ( بص ) من دچار رقّت مىشوم از نوحهء مادرش فاطمه امّ البنين ( ره ) كه ابو الحسن اخفش آن را در شرح « كامل » آورده است ، هر روز به قبرستان بقيع مىرفت و پسرش عبيد اللَّه را با خود مىبرد ، براى او نوحه مىخواند و اهل مدينه كه مروان هم همراه آنها بود ، براى شنيدن نوحه‌خوانى او جمع مىشدند و از سوز شيون او مىگريستند كه مىسرود : اى كه ديدستى برد عباس يورش همچو شير بر گروه گوسفندانى همه زشت و قصير